روزی که عاشق شدم

 

به به سلام دوستام!خوبین خوشین؟ببخشید بازم من دیرکردم.هنوز مستی شب سال نو ازسرم نپریده بود!!!من خداروشکرخوبم یعنی خیلی خوبم.بازم ازاون مدل خوبیها که آدمو نگران میکنه!راستش اینروزها درگیر زایمان دوستم بودم وباید تقریبا هرروز میرفتم بیمارستان.بماند که دیگه زیادی ازم توقع داشتن.من این دوستمو یه سالو نیمه که میشناسم.شمالیه.خیلی باهم صمیمی نبودیم اما از پاییز امسال بیشتر باهم بیرون میریم.من برای زایمانش رفتم بیمارستان.دلم میخواست برم تو اتاق زایمان که جزشوهرش کسیو نمیذاشتن.شب قبلش مهمونی بودم و ٢-٣ساعت بیشتر نخوابیده بودم.اما چون قول داده بودم که از همون اول باهاش باشم رفتم و تو پارکینگ بیمارستان پارک کردم.حالا پارکینگ بیمارستان هم گرووووووننننننن.این زایمان کردو یه دختر تپل آورد.این دومین دخترشون میشد.من میخواستم دیگه کم کم باهاشون خداحافظی کنم چون واقعا خسته بودم.شبش هم قرار بود کارکنم.اما شوهرش بدون درنظرگرفتن خستگی من گفت تا تو اینجا هستی من برم دخترمو از خونه پرستارش بیارم.اینقدرخستگی بهم فشار آورده بود که بهش گفتم آدرس پرستار روبده خودم برم بچه رو بیارم.اینم با کمال پررویی درحالی که گفت نگران پول پارکینگه که باید بده گفت خودش میره و درعوض من بمونم پیش زنش.حالا حساب کنین ماشین من بدبخت هم تو پارکینگ بود و اینم میدونست.از خستگی و بی خوابی منم باخبر بود.دیگه طرف چقدر باید پررو باشه.جالب اینجاست که این همینکه خیالش راحت شد من پیششون میمونم پاشو انداخت رو پاش و و نشست!حالا منم عجله دارم که این زود بره که زود هم برگرده.

خلاصه بلند شد رفت.ساعت ٢ این رفت و تا ۵نیومد.چشمامو بزورباز گذاشته بودم.آقا تشریف آوردن قبراق و سرحال.از خواب بعداز ظهر!!!!!آماده شدم برم که بهم گفت:فردا که خواستی بیای (!!!!)ماشینتو دیگه تو پارکینگ پارک نکن.بده من با ماشین تو برم کارامو انجام بدم چون من یه جا ماشینمو پارک میکنم مجانیه!!!(خیلی مطمئن بود که من فردا هم میرم)خلاصه تا اومدم خونه وقت رفتن به سرکار بود.بعد از کار خوابیدم و تا ٢بعدازظهر هم بیدار نشدم.دوستم زنگ زد با یه لحن متلک گویانه:امروز نیومدی!!!گفتم مریم من دیشب از خستگی بیهوش شده بودم.گفت آره به مسعود گفتم حتما خیلی خسته شدی.خلاصه دوروز دیگه هم منو کشوندن بیمارستان اما من رفتم تو یک پلازا (مرکز خرید)پارک کردم که بازپول پارکینگ ندم.آخرین باری که ازم خواست برم پیشش چند ساعت قبل از مرخص شدنش بود.زنگ زد گفت لادن میری برام از فلان رستوران استیک بخری؟از صبح هیچی نخوردم!دلم سوخت رفتم براش غذا بگیرم گفتم حتما شوهر بی فکرش رفته گرفته خونه خوابیده این تنهاست.تو برف و سرما رفتم غذا روگرفتم.وارد اتاقش که شدم اول از همه شوهرش حمله کرد غذا رواز دستم قاپید!!!لبو لوچه اش آوییزون شد که:برای من نخریدی؟!!!!!!

گفتم من فکر نکردم شما هم غذا بخوای گفت اشکال نداره!!!خلاصه دوست منم نشست به خوردن.حتی به خودشون زحمت ندادن پول غذا رو بدن!جالب اینجاست کار این دوست من این بود که از خسیسی بعضی ها بگه چرا فلانی گل کریسمس آورده بود و مردم چقدر خسیسن و گل حراجی برام آوردن!!!!خلاصه مرخص شد وموقع خداحافظی هی این زن و شوهر میگفتن که آماده نیستن کسی بره دیدنشون.البته اینو خطاب به من نگفتن.کلی میگفتن.جالب اینجاست بعد از گفتن این حرفها مرده میگه:بریم خونمون یه چایی بخور!!!!گفتم نه باید برم سرکار.حالا دوستم خیلی ازم تشکر کرد اما شوهرش که به خودش زحمت نمیداد همون هم بگه.٣روز منو از زندگیم انداختن مثل اینکه وظیفه من بوده به زنش این کارارو بکنم.تازه اگه یه مقدار شوهرش موادب تربود ولااقل یه تشکر میکرد باز جای شکر داشت اما موضوع اینه که بعضی ها شعور اینچیزارو ندارن!!!!

 

...



سال نو مبارک

٢٩ ساعت مونده به سال ٢٠٠٩.منم آخرین مطلب سال ٢٠٠٨ روبراتون مینویسم.از هفته پیش بگم که کریسمس ایو رفتیم کلاب ایرانی.کلی رقصیدیم.منتها فرق من با بقیه این بود که پارتنر نداشتمناراحتالبته این پسرای با موهای برق گرفته وبازوهای سوسیسی بهم گیردادن امامنم گفتم نچ!!!اما جای حمید خیلی پیشم خالی بود.بعد از کلاب رفتیم یه رستوران ٢۴ساعته تو داون تاون تورنتو وبرای ۶نفرمون ۴تا پیتزا سفارش دادیم.خیلی مزه داد حساب کن کلی برقصی بعدش بری بلمبونی!!!!!

خبرخیلی خوب اینکه مامان بابای حمید یکشنبه شام خونه مابودن.همه ازهم خوششون اومده بود.اول که من زنگ زدم به وقت خودمون ۵صبح بود و ایران بعدازظهر بود.مامانم و زن برادرم شدیدا مشغول تدارک شام بودن.مامان همش میگفت جاتون خالیه امشب یه شب خاصیه!منم چون قبلش کار کرده بودم خسته بودم ویکم دپرس !چون اکیپ شب قبل رفته بودن کنسرت ابی ومن تنها کسی بودم که کارکرده بودم خلاصه شروع کردم به نق زدن به مامان .که مامان من خیلی اینجا زندگیم یکنواخته واصلا دلخوشی ندارم.مامان که معلوم بود حسابی دلش برام سوخته و تحت تاثیر حرفام قرار گرفته گفت:عوضش تابستون میای ایران جبران میشه.آخرش هم مامان بهم گفت قوی باش دخترم.....خلاصه خیلی خوشحال بودم وبا روحیه خوب خوابیدم.درحالی که میدونستم تا ۴-۵ساعت بعدش مامان بابای حمید اونجا هستن.

دیگه تا ١٠شب به وقته ایران خبری ازشون نداشتیم و من و حمید داشتیم این طرف از فضولی میمردیم.تا کم کم اونا رفتن هتلشون و تلفنا شروع شد.من با مامان دوبرادرم و هردو زن برادرم حرف زدم که همه شکرخدا خیلی راضی بودن ومیگفتن چقدر دوخانواده بهم میخوردن.مامان بابای حمید هم کلی ماروشرمنده کردن و کلی آجیل و مربا و گل و کیک و یه سکه برای تولد بچه برادرم دادن.اصلا صدای مامان این روزها خیلی شاده. خلاصه همه چیز خیلی خوب گذشت.

فردا هم شب سال نو ئه.من فعلا برنامه خاصی ندارم.چند جایی احتمال داره برم اما فعلا مشخص نیست.برای همه دوستان بخصوص دوستانی که با سکونت درخارج ازایران خودبه خود سال نو میلادی روجشن میگیرن آرزوی سالی پرازموفقیت وسلامتی دارم.

...



شب یلدا

شب یلدای قشنگی دارم.یه عدد چیکن پارمجان (مثل کنتاکی خودمون)یخی که از ظهر مونده به دندون گرفتم.دومدل تخمه ازمغازه ایرانی خریدم که هرکدوم ١٠٠گرم هم نیستن(قبل از شب یلدا دیشب دخلشون دراومد)وقراره این باقیموندش هم دخلش دربیاد.این دوروز برف اومده حسابییییییی کاسبی منم کساد شده چون بجای ۴صبح ١١شب منو میفرستن خونه(ناراحت)

این دوروزه همش غذای بیرون خوردم هردفعه هم رستوران های گرون که انگار هرچی تیپم(انعام)شد دادم به غذا.برعکس الان خیلی به پول احتیاج دارم اما هی میخورم به بدشانسی.ای لعنت به این زمستوننننننننننن!!!کلافهیه چیزجالب!دختر داییم چند روزیه رفته ایران.من ازدختر داییم یه چمدون وسایل فرستادم چون مامان خیلی اضافه بارداشت و اونا هم عده شون زیاد بود ومیتونستن ازبارای مامان ببرن قبول کردن یکی از چمدونای مامانو ببرن منم وسایل مامان که باید میرفت تهران رودادم ببره ازجمله وسایل حمید که ١۵ کیلویی میشد.تادوروز به حرکتش من بازم باربهش میدادم اینقدر خجالتزده شدم فکرکن طرف هنوز بارشو نبسته منم هی موی دماغ و مخصوصا برای mp3playerهای مامان و حمید که هردو دوست داشتن به دستشون برسه واقعا خوشحال شدم وقتی قبول کرد ببره.

قراراین بود که حمید یکشنبه بعد ازامتحانش با دخترداییم قرار بذاره اما امروزکه بهش زنگ میزنه دختر دایی دیگم یعنی خواهرش بهش میگه همین امشب هم میتونه بره.صحنه روتصورکنین که حمید زنگو میزنه ویهو ۴تازن نوبتی میان جلو برای سلام و احوال پرسی(شایدم کنجکاوی)اولیش دختر داییم که وسایلو برده دومی خواهرش (صاحبخونه)سومی مامانشون و چهارمی که هنوز نمیدونم کیه اما بدجوری مشتاقم بدونم چون باشنیدن مشخصاتش کسی یادم نیومد!کلی هم به حمید اصرار اصرار که بره تو که اونم نمیره.وای صبح حمید ایناروبالحن خیلی باحالی تعریف میکرد من که مرده بودم ازخنده!آخه یه باردیگه هم زمانی که ایران بودم وکلید خونه دخترخالم پیشم بود و اونا رفته بودن یه سفردوروزه و تابرگشتشون من تهران نبودم .مجبورشدم کلیدوبدم حمید برسونه خونشون که بازاونجا هم صحنه مشابه پیش اومد و حمید تعریف میکرد از پنجره آپارتمانشون هی کله بود که واسه فضولی نمایان میشد!!!!وجالب تر ازاین میدونین چیه؟حرفی که دختر خالم به من زد.دختر خالم ۴۵سالشه و دختری داره ١سال از من بزرگتر که همچین بگی نگی بامن رقابت میکنه .آره دخترخالم گفت:لادن من حمیدو که دیدم زنگ زدم به سارا(دخترش)گفتم سارا نبودی ببینی این لادن چی تور کرده!!!!!!وازاون موقع تادلتون بخواد این دختر خاله ها و بچه هاشون خواستن بدونن جنس تورمن چیه که ازاونوردنیا تونستم پسر مردم روشکارکنم!

ازاونروزتا امروز فامیل بدجوری کنجکاون شوهر آینده منو ببیننمژه

راستی شمارش معکوس برای روز دیدارخانواده هامون شروع شده و فکر کنم ٧دی مامان بابای حمید خونه ما باشن برای شام.حمید ازم قول گرفته اگه خدایی نکرده تواین دیدار تصمیمی گرفته شدکه به مزاج من خوش نیومد (مثلا اینکه من امسال نرم ایران یعنی مامان من یا امیراینطورصلاح بدونن)من تا تموم شدن امتحان های حمید هیچ عکس العملی نشون ندم چون این یک ماه خیلی درسش فشرده است و خدایی نکرده اگه درسیو بیفته یک ترم شیرین درسش عقب میفته یعنی یه ترم ازدواج مون عقب میفته.اما دوست جونا برام خیلی مهمه که امسال برم ایران آخه من ازتابستون ٢٠٠٧/١٣٨۶هیچ تعطیلی نداشم همین مامان جونم تواین دوسال دوبار ایران رفته برادرم ۴تا مسافرت خوب داشته این انصافه که من بعد از دوسال باز باشروع سال تحصیلی با روحیه داغون و بدن خسته برم دانشگاه؟این سفر حق منه!ازالان کلی رفتم برای ایران سوغاتی گرفتم.فقط خدا میدونه این چه حس و حال قشنگیه!

خلاصه اینطوریییییاااااااا

شب یلدای زیبایی داشته باشینلبخند

 

...