روزی که عاشق شدم

16

اون روز خیلی استرس داشتم که امیروحمید میخوان هم دیگه رو ببینن.امیر هم قبلا بهم تاکید کرده بود که میخواد تنها با حمید حرف بزنه.یک سری که رفتیم خونه خاله ام دراکباتان و امیر اونها رودید.یه ساعتی اونجا بودیم بعدش رفتیم فالوده خوردیم وبعدش تلفنی با حمید میلاد نور قرار گذاشتیم.از تاکسی که پیاده شدیم حمید رواز دور دیدم.امیر همچنان مشغول حرف زدن بامن بود حمید هم اومد طرفمون.سلام کرد.امیرهم که از قد بلند حمید جاخورده بود گفت:حمید آقا؟ماشالاه!!(اشاره به قدش کردو)وباهم دست دادن.خلاصه امیریه نگاه بمن انداخت که معنیش این بود"زحمتو کم کن!"منم ازشون خداحافظی کردم و رفتم که برم خونه لاله.یکی دوساعت گذشت. اینم بگم که امیر صبح بهم سوغاتی حمید روداد ومن بدون اینکه حواسم باشه اونو باخودم آورم خونه وخلاصه قرار شد بعد ازاینکه صحبت هاشون تموم شد من برم وسایلو بدم بهش.منم مخصوصا با حمید عاشقانه خرف میزدم پای تلفن حالا اون بدبخت هم چون امیر پیشش بود هی بامن رسمی حرف میزد ومعلوم بود خیلی معذبه!!!!

خلاصه حرفشون که تموم شد حمید بهم زنگ زد که برم اونجا.اونجا هم امیر برام آب طالبی خرید و من نشستم خوردم این دوتا هم به تماشای من!از ظاهرشون فهمیدم که ازهم خوششون اومده.خلاصه با امیرخداحافظی کردیم وقرار شد امیر بره دیدن داییم در عباس آباد.دیگه قرار نبود امیر روببینم وفرداش میرفت مشهد.همینطورکه مااز امیر دورمیشدیم صدای امیر روشنیدم که گفت "لادن"یه لحظه ترسیدم

برگشتیم به سمت صدا که دیدیم درحال سوارشدن به تاکسی برامون داره دست تکون میده.بعدش هم سوارتاکسی شد ورفت.حمید خیلی از امیر خوشش اومده بود .بیشتر صحبت های اون روزشون هم درمورد اینکه آینده حمید میخواد چیکارکنه وکجا روبرای زندگی انتخاب میکنه.(ایران یا کانادا)روز بعدش که مامان با امیرحرف زده بود به مامان زنگ زدم .حمید خیلی دلش میخواست نظرامیررودرمورد خودش بدونه.بدون اینکه مامان بدونه زدم رو آیفون که حمید هم صدای مامان روبشنوه .مامان هم گفت:به حمید نگی اینارو من بهت گفتم.اما امیر خیلی از حمید خوشش اومده.میگفت مثل خودمونه واصلا باهاش احساس غریبگی نکردم.خلاصه من و حمید هم کلی ذوق کردیم از تعریفا.

یه روزهم رفتیم ک ا خ ش اه وکلی هم عکس گرفتیم.دقیقا شبی که میومدم کانادا حمید ومن عروسی برادر دوست حمید دعوت بودیم و مطمئن نبودیم بریم.مخصوصا که عروسی مختلط بود و اگه هرمشکلی پیش میومد من ازپروازم جا میموندم.خلاصه هرروز به این فکر میگردیم که عروسی بریم یانه؟روزهای آخر هم به شدت با مشکل مالی برخورده بودیم.هردومون پولامون ته کشیده بود.کار به جایی رسید که تصمیم گرفتم حلقه طلایی که نیما قبلا بهم داده بود روبفروشم چون ازش اصلا استفاده ای نمیکردم.ساعت از ٩ شب گذشته بود که این تصمیم روگرفتم.سریع حاضرشدیم رفتیم نزدیک خونه حمید یه طلافروشی بود اما ما که رسیدیم مغازه تعطیل شده بود و صاحبش داشت طلاهارواز ویترین جمع میکرد.منو حمیدپشت ویترین زل زدیم به مرده با قیافه های سرشاراز التماس ازش خواستیم بذاره بریم تو.اونم اشاره کرد که"نه"خلاصه ماهم برگشتیم که حمید گفت کاش اقلا یه مزنه (؟؟؟)بهمون میداد...من یه نگاه بهش کردم گفتم:وقتی اشاره کرد که نه دیگه مزنه هم نمیداد دیگه!خلاصه توراه برگشت نفری یه بلال گرفتیم وبا خنده ازوضعی که پیش اومده بود اومدیم خونه.

یادمه یه شب که مثل همیشه ساعت ١٢ شب از خونه حمید میرفتم خونه لاله حمید زنگ زد که برام ماشین بیاد.معمولا هم اون وقت شب دوتا راننده بودن که منو میرسوندن.یکی شون مسن تربود واصلادرطول مسیر حرف نمیزد.یکیشون کمی جوون تر بود ویکی دوبار چند کلمه ای حرف زده بود.اون شب هم اون راننده جوون تره اومده بود .دیگه مسیرمن هم که مثل همیشه بود .چون خونه لاله توی یک کوچه بن بست بودوهرموقع از پونک میرفتم مجبوربودم سرکوچه پیاده شم و بقیه راه روکه ١٠دقیقه پیاده روی بود رو خودم میرفتم و خیلی هم برام سخت بود اون وقت شب این مسیررو پیاده برم.این آقا هم پیشنهاد کرد که بجای پونک امروز از سردار جنگل بریم که دیگه دقیقا جای خونه لاله پیاده شم.منم دیدم حرف بدی نمیزنه وازش تشکرکردم وخلاصه از مسیردیگه رفت.

ادامه دارد....

...



15

فردای روزی که رسیدم ٢تا جشن تولد دعوت شدیم.یکیش تولد نوه خاله من در اکباتان بود ویکیش هم پسری از دوستان فرناز که اتفاقا مشهدی هم بود و مهمونی فرناز دیده بودمش .جمعه هم بود اصلا حوصله رفتن به بیرون برای خرید کادو نداشتم.عوضش تصمیم گرفتیم نهار خودمون رو خجالت بدیم و بریم البرز.یه شیشلیک ویه کوبیده سفارش دادیم.من عاشق شیشلیکم اما اصلا کوبیده دوست ندارم.هرپرس هم دونفر روسیر میکرد.خلاصه غذای خوشمزه روخوردیم.بعدش هم از ترس اینکه به حجاب و آرایش من گیر بدن رفتیم خونه حمید که همه داشتن آماده میشدن برن تولد.ماهم که ترجیح میدادیم وقتمون رودوتایی بگذرونیم موندیم خونه وخیلی خوش گذشت.خونه حمید یه جای خیلی خوب تو شهرک غرب بود که همه جورامکانات دوروبرش بود از نونوایی وخوشکشویی بگیرتا کبابی و بلالی (این یکی خیلی طرفدار داشت)

ما برای هرروز یه برنامه داشتیم.من میخواستم کاخ ش ا ه روببینم همینطور دلم میخواست قبل از رفتنم یه سیرابی هم بخورم.کلا من اشتهام اصلا دخترونه نیست!عاشق جیگر سیرابی واینطور چیزها هستم.خیلی از پسرها که سلیقه منو توغذا خوردن میبینن خیلی تعجب میکنن خیلی ها هم با این اخلاق حال میکنن. خلاصه تا دلتون بخواد این روزهای آخر هوای شیکممون رو داشتیم.یه بار رفته بودیم اریکه ایرانیان(اگه اسمش رودرست گفته باشم)که بریم سینما.اونجا اول یه سری آیس پک خوردیم.بعدش هم که رفتیم فیلم ببینیم چون فیلمش بی نهایت بی مزه بود حمید وسط فیلم خوابش برد!!!خلاصه دیدم الکی وقتمون داره تلف میشه حمید روبیدار کردم که بریم.از سالن که اومدیم بیرون چشمتون روزبد نبینه یه ٧-٨ تا برادر و خواهر نیروی انتظامی آماده به خدمت برای حال دادن به مردم کمین کرده بودن .توی اون لحظه فقط به این فکر میکردم که اگه اینا بخوان بمن گیر بدن واین روزهای آخر دردسری برام درست بشه چیکار کنم؟

من که به صورت هیچ کدوم نگاه نمیکردم چون قیافه من اینقدر اینطورموقع ها تابلو و استرسی میشه که خود به خود هرآدمی روبه خودش مشکوک میکنه!فقط دستم رواز دست حمید بیرون آوردم وبا قدم های سریع خودم رواز حمید دور کردم .تا برسیم بیرون من قلبم اومد تو حلقم.بیچاره حمید...خیلی از این رفتار من بدش میاد اما  من واقعا اون لحظه حال نرمالی ندارم و کنترل رفتارم باخودم نیست!بیرون هم اومدیم دورتادور به دست نیروی انتظامی ماشین و مامور ریخته بود ومن واقعا نمیدونم اون همه نیرو رواگه به جای اینکه واسه حجاب بذارن برای امنیت کشور میذاشتن مسلما خانم ها در آسایش روانی بیشتری بودن.یه ماشین امداد خودرو هم توی یکی از کوچه ها بود که حمید بدجنس گفت اه اینم یکی دیگه از ماشیناشونه.من که تازه فکر میکردم از دست اینا راحت شدیم کلی ترسیدم اما با خنده حمید فهمیدم که سرکارم....

یکی دیگه از خاطراتم مربوط میشه به اومدن امیر به ایران.از مامان خواستم که به امیر سفارش کنه برای حمید از انگلیس سوغاتی بیاره.آخه حمید میخواست امیررو ببینه وحتی باهم ایمیل هم ردوبدل کرده بودن. اما امیر خیلی استقبال نکرد وگفت درست نیست من به عنوان برادر تو درحالی که هنوز رابطه شما رسمی نشده هدیه ای به حمید بدم.خلاصه مامان جونم خودش امیررو راضی میکنه.اون شب امیرنصف شب میرسید ایران.خیلی اصرار کردم برم دیدنش فرودگاه اما قبول نکرد و چون برای یکروز بعدش پرواز داشت به مشهد عملا توهمون یکروز باید هم حمیدرو میدید هم من هم فامیلامون رو و هم اینکه میخواست سرخاک بابام بره.حالا پرواز طولانی...امیر هم که لجباز...تا ۴-۵ساعت بعدش موند فرودگاه که من برم دنبالش.

حالا صبح که داشتم آماده میشدم برم دیدن امیر دیدم پول کافی (تومان)ندارم وباید هرجورشده خودم روبه یک صرافی برسونم تا پول change کنم.منم که تهران روبلد نیستم.از لاله پرسیدم اونم اطراف خونشون -پونک -صرافی نمیشناخت (که اتفاقا بوستان صرافی داشت اما لاله نمیدونست)خلاصه دیدم باید برم از همون فرودگاه و اونجا هم چون من همون اول قسمت پروازهای داخلی پیاده شدم باید با تاکسی میرفتم قسمت پروازهای خارجی .راننده بی انصاف هم ۵٠٠٠تومن همین مسیر۵ دقیقه ای ازم پول گرفت.تازه فهمید من دارم دلار خرد میکنم گفت بده من میرم برات خرد میکنم.اونجا هم دکه صرافی بسته بود و مجبورشدم به یه دلال که دلاروخیلی ارزون ازم برداشت بفروشم وبماند که ٢٠٠٠تومن هم کمتر بهم داد ومن حتی پول رو نشمردم و گذاشتم تو کیفم(آدم یه مدت که از محیط دور بشه این چیزا یادش میره تو این سفر تادلتون بخواد از این دله دزدی ها دیدم اما خودم که یه بار از صرافی پول گرفتم همون یه بار تو عمرم پول رو شمردم...دیدم ١٠٠٠ تومن زیاده.گفتم کاش نشمرده بودمش!!!اما وجدان بیدارم منو دوباره کشوند همون صرافی و ١٠٠٠تومن رودادم بهشون)

خلاصه اون راننده بی انصاف هم به هیچ وجه راضی نشد کمتر از ۵٠٠٠تومن ازم بگیره.(همون قضیه ی از خارج اومدن و اینا که تا میبینن طرف دلار دستشه نهایت سواستفاده رو میکنن)اما همه اینا با دیدن امیر جونم یادم رفت بعد از ٩ماه برادر عزیزم رو میدیم.رفتیم تهران گردی و دیدن فامیل...

ادامه دارد....

...



14

روزی که رسیدیم تهران با لیلا رفتیم خونه دخترخالم در خیابان مرزداران.لیلا بیشتر وقتش روبا فامیل میگذروند منم یا با حمید بودم ویا خونه لاله دوست دوران دبیرستانم.فقط آخرشب برای خواب میرفتم خونه دخترخالم. اواسط مرداد لیلا برگشت کانادا.اون روزها هم برای فرناز خواهر حمید خواستگاری پیدا شده بود که قضیه شون جدی شده بود و قرار بود تا چند ماه بعدش عروسی کنن.من ١٠روزی تهران بودم وفرنازوحمید هم یه مهمونی گرفتن و خیلی خوش گذشت.البته حمید اونروز مریض شد و بازور دارو یه مقدار حالش بهتر شد.دوست های حمید هم اومدن.خیلی با کنجکاوی به من نگاه میکردن.بهرحال نوع دوستی ما خیلی جا نیفتاده.دقیقا فردای مهمونی صبح زود جمعه من برگشتم مشهد.اینبار دیگه مطمئن نبودم بتونم بلیط برگشتم رو جوری که دلم میخواد بگیرم چون بعدش باید برمیگشتم کانادا وممکن بود مامان اینها اجازه ندن من زود برگردم تهران.

روزهایی که مشهد بودم خیلی سخت گذشت.چون میترا و علی که بیشتر سرکار بودن وبرادر دیگرم امیر هم که ایران زندگی نمیکرد.بیشتر سرم روبه رفتن به استخر ودیدن چند تا از دوستام گرم میکردم.خلاصه دنبال راهی بودم که باز برگردم تهران وتا برگشتنم به کانادا باحمید باشم.یادمه اون روزها هم به شدت قحطی بلیط بود.من حتی راضی بودم با سواری برگردم تهران.یک روز بعد از ظهر یاد یک شرکتی افتادم که اون زمانی که ایران بودم همیشه بلیط هواپیما داشت.خلاصه درکمال ناامیدی رفتم اونجا که نزدیک حرم بود.به مسئولش که یه خانم بود گفتم برای اوایل شهریور بلیط هواپیما میخوام به تهران...اونم گفت که برای اول شهریور دوتا بلیط داره با پرواز آسمان و چون ٧شهریور نیمه شعبان بود پیدا کردن بلیط تواون روزا خیلی آسون نبود.وقت زیادی برای تصمیم گیری نداشتم.

مطمئن بودم اگه دوهفته به برگشتنم برم تهران خیلی دچارمشکل میشم.چون هم خجالت میکشیدم برم خونه دوست وفامیل وهم میترسیدم مامان اینها از اینکه اینقدر زود برمیگردم تهران شاکی بشن.همون جا به حمید اس ام اس دادم حالا اونم همش failمیشد.خیلی هم اعتبارنداشتم آخه تقریبا هرروز ۵٠٠٠تومان  پول شارجم میشد.خلاصه وقتی از فرستادن اس ام اس نا امید شدم به حمید زنگ زدم.اینقدر هیجان داشتم که نمیدونستم چطوری خبررو به حمید بدم.اونم فهمید خیلی خوشحال شد و گفت  حتما بلیطش روبگیرم.خلاصه بلیط روبرای ٩شب اول شهریور گرفتم.که میشد شب تولد فرناز(٢شهریور)که البته اگه پرواز تاخیرهم نداشت باز به موقع به مهمونی نمیرسیدم.

ازطرفی خیلی خوشحال بودم که ٢هفته با حمید هستم ولی ازعکس العمل خانوادم میترسیدم مخصوصا که برادرم امیر ۵شهریور میومد ایران و اگه میدید من مشهد نیستم دلخور میشد.اما انگار خدا خیلی دوستم داشت که مامانم که میدونست به من تهران بیشتر خوش میگذره خودش امیررو قانع میکنه وخلاصه همه چیزباب میلمون شد.روزهای آخری هم که مشهد بودم به خرید وخداحافظی از دوستام گذشت.روزآخرهم علی من رو رسوند فرودگاه و پرواز با یک ساعت تاخیر انجام شد.حمید هم که از تاخیربا خبر بود به موقع اومد دنبالم ومنو رسوند خونه لاله دوستم .

اون ٢هفته سعی کردیم از لحظه لحظه باهم بودن استفاده کنیم.من از ٩صبح ازخونه لاله میومدم بیرون ومیرفتم خونه حمید وتا شب باهم بودیم.دختر عمه اش ازساری هم اومده بود.همینطور آرش نامزد فرناز که از دبی محل زندگیش اومده بود دیدن فرناز ودقیقا یه روز قبل از برگشتن من برمیگشت دبی.

اتفاقای این دوهفته باشه برای پیست بعد.

...



13

خواهر حمید هم که میونه خوبی باهاش داشتم واز همون اول شاهد ارتباط ما بود وخودش هم مجرد بود یه روزه اومد مشهد برای زیارت.یه شب که یادمه شب تولد حضرت علی بود مارودعوت کردن هتل قصر محل اقامتشون برای شام.میترا قضیه رومیدونست منو آرایش کرد و خلاصه قرار شد علی مارو برسونه .البته بهش نگفتیم کی مارو دعوت کرده .اونم که حسابی به رفتارمون شک کرده بود واز طرفی هم کنجکاوشده بود هرکاری کرد ازکارمون سردرنیاورد!!من به میترا ولیلا گفتم باید به علی قضیه روبگیم .ماکه کاربدی نمیکنیم مامان هم که درجریان همه چیزهست چرا این بدبختو باخبرنکنیم؟خلاصه علی مارو رسوند هتل که چه ترافیکی هم بود شب عیدی وما با یه ساعت تاخیررسیدیم.خانواده حمید سنگ تموم گذاشتن وپذیرایی خیلی خوبی ازمون کردن فرناز خواهر حمید هم بود .حمید میدونست من خیلی کرم کارامل دوست دارم بعد غذا برام سفارش کرم کارامل داد.خیلی شب خوبی بود عکس هم گرفتیم وخاطره اون شب قشنگ هنوز توذهنمه.شب اومدیم خونه.درکمال تعجب برخورد علی باهامون خیلی خوب بود .

میترا بهم چشمک زد وگفت موضوع روبه علی هم گفته.عکس هایی که گرفته بودیم هم به علی نشون دادیم خیلی از حمید خوشش اومد روبمن گفت:ببینم لادن داری میری خونه شوهر آشپزی بلدی؟؟این شوخی دوران بچگیمون بود که علی همیشه میخواست سربه سرما خواهرا بذاره میگفت  "رفتی خونه شوهر فلان کارو یاد بگیر"

مامان که فهمید ما رفتیم شام مهمون خانواده حمید خیلی سرزنشمون کرد که اونا مهمون بودن واین وظیفه شما بود که خونه دعوتشون کنین.روزی که فرناز میخواست برگرده تهران یعنی فردای اون شب که دعوتمون کردن من و حمید و لیلا وفرناز رفتیم پروماوبعدش هم که فرناز برگشت تهران.حمید میگفت فرناز خیلی تواین رابطه نقش داشت وهمیشه طرفدار ادامه ارتباط ما بود و خلاصه ماکلی ازش ممنون شدیم.تا رفتن حمید چندباردیگه هم باهم بودیم مثلا یه شب که من و میترا و لیلا رفته بودیم که لیلا طلا بخره من یهو دلم هوای حمید روکرد وبهش اس ام اس دادم گفت که اومدن پیتزا بخورن که تااسم خیابون روگفت دیدم باما یه ربع بیشتر فاصله ندارن وخلاصه بهش توضیح دادم که با تاکسی خطی بیاد پیشمون.لیلا ومیترا هم درمقابل عمل انجام شده قرار گرفتن .میترا هم برای اولین بار حمید رومیدید وخیلی برخورد خوبی هم باهاش داشت.نفری یه بستنی قیفی هم گرفتیم وتوراه برگشتن به سمت ماشین لیلا تابلوی یه محضرو به من وحمید نشون دادوبه شوخی  گفت "خداخیرتون بده برین همین جا عقد کنین ماروهم از عذاب تلفن صحبت کردناتون و دم به ساعت دیدن هم دیگه راحت کنین!!!"تاآخراون شب هم من وحمید توکوچه پس کوچه های نزدیک خونمون قدم زدیم.فردای اون روز فقط ناهار باهم بودیم چون عصرش حمید اینها عازم ساری بودن.نهارهم من و لیلا و حمید رفتیم شاندیز "باغ سالار"غذا خوردیم .بعدش هم با تاکسی رفتیم طرقبه فالوده خوردیم وتاکسی دربست گرفتیم که اول من ولیلا رو رسوند خونه وبا ناراحتی از حمید خداحافظی کردم آخه تا رفتنمون به تهران که درواقع زمان برگشتن لیلا به کانادا بود ما هم دیگه رو نمیدیدیم که ۴-۵روز بعدش بود .وقتی هم فاصلمون ازتهران به مشهد میشد ارتباطمون خیلی محدود میشد .فقط اس ام اس زیاد میدادیم که گاهی به روزی ٨٠ تا میرسید.خلاصه حمید اون روز رفت .وقرارمون شد تهران که من برای بدرقه لیلا میرفتم.

...



ادامه 12

سلام ساناز جون این اتفاقا تابستون ٨۶ افتاده.اونروز هم نرفتیم البرز چون خیلی خسته بودم اما یه روز دیگه رفتیم .کاش ازخودت ایمیلی میذاشتی!

...



12

یکی ازهمون شبای اولی که رسیده بودم تهران یاد ساک دستی ام افتادم واینکه اصلا عروسک ولنتاین روبه حمید ندادم.خلاصه نصف شبی اتاقو زیرو روکردم اما خبری ازساک نبود!ازلیلا وخاله هم پرسیدن اونا هم یادشون نبود که ساک روکجا دیدن من هرچی فکر کردم دیدم وقتی وارد خونه خاله شدیم ساک روندیدم.آخرین بار که ساک رو دیده بودم همون فرودگاه بود که گذاشتیمش صندوق عقب ماشین.نمیدونم کاراون باربره بود که شاید ازمن دلخورشد یا اینقدر ساک سبک بود که از ماشین پرت شد بیرون .خیلی حالم گرفته شد اون عروسک روخیلی دوست داشتم درضمن امانتی دوستمون هم تواون بود که وقتی یاد اون افتادم بیشتر ناراحت شدم.قرار بود  مشهد بهشون بدم.البته دارو توچمدون بود اما اون کادو توچمدون بود.

خالم برای رفتنمون به مشهد  بلیط قطار گرفته بود.من عاشق قطارم.قرار بود اول مرداد بریم مشهد. خوشحالیم بیشتر ازاین بابت بود که ٢-٣روزبعدش حمید با مامان باباش  ازساری میومدن مشهد.همون موقع ها هم طرح مبارزه با بدحجابی بود وهرکی منو میدید میترسوند و من طوری ترسیده بودم که روز اول ازمیلاد نور یک کفش ساده خریدم.بیرون هم خیلی ساده میرفتم واز آرایش و ...خبری نبود.درحالی که دیدم دخترا با چه سرووضعی میومدن ومن واقعا ساده ترینشون بودم.رفتیم سینما فیلم روز سوم به نظرمن که سالن مد بود .باخودم گفتم هالیوودی ها پهلو اینا کم می آرن!!!!

خلاصه اول مرداد هم رفتیم مشهد.لیلا بعد از ده سال برادرم علی رو میدید وزن برادرم هم که عضو نسبتا جدید بود واون روبار اول میدید.همون روز اول هم به دوستمون قضیه گم شدن ساک روگفتم وخیلی خوب هم برخورد کرد وگفت پیش اومده مهم نیست من هم به جاش بهش یه بلوز خوشگل دادم.خوشبختانه بازن برادرم میترا رابطه نزدیکی داشتم وچون مامان هم ازحمید براش گفته بود خیالم راحت بود که مشکلی پیش نمی آد البته علی هم کم و بیش از همه چیز باخبر بود اما میترا ازم خواست فعلا بهش نگم که قراره حمید بیاد.حمید دوسه روز بعدش رسید.قرار شد برم دیدن پدر مادرش.هتلی که بودن با محل زندگیمون خیلی فاصله داشت.اون روز چون وقت کم بود ازیه قنادی معمولی شیرینی خریدم چون اگه قرار بود ازیه جای بهتر میگرفتم خیلی دیر میشد بااین حال اونروز با تاخیر رسیدم.مامان باباش خیلی باصفا بودن .من مامان حمیدو اندازه مامان خودم دوست دارم.خیلی با من بااحترام برخورد کرد بااینکه رابطه ما خیلی عادی شروع نشده بود چون ما دوستای اینترنتی بودیم.اما برخورد مامان حمید بامن خیلی خوب بود.خلاصه توهمون محوطه قدم زدیم بعدش مامانش ازما خداحافظی کرد که با باباش برن حرم. اونجا باباش روهم برای اولین بار دیدم که خیلی مرد خوبی بود.

اون روز به لیلا گفتم که هرجا خواستن برن به موبایل من زنگ بزنه که مااون جا نریم.لیلا اونروز با علی و میترا بود.من وحمید اول رفتیم پروما بعدش که وقت شام شد خواستیم بریم پیتزا پونک که همون نزدیک بود که  موبایلم زنگ زد.لیلا بود که میخواست اطلاعات بده!معلوم بود که علی هم کنارش بود ازم پرسید برنامم برای شام چیه که گفتم داریم میریم پیتزا پونک.لیلا جواب داد:خواستم بگم ما داریم شام میریم پونک(!!!!)تو چیزی نمیخوای؟خلاصه فهمیدم اونجا  نمیشه بریم.زنگ زدم از یکی از دوستام آدرس یه رستوران خوب روبگیرم اون هم گریل هاوس رو معرفی کرد.خلاصه اونجا رفتیم که غذاش خیلی بد بود بیشتر مزه خورشت میداد تا پیتزا!!!!اما بعدش یه بارون قشنگی گرفت هوا خیلی خوب شده بود ما هم دست تودست هم توکوچه ها قدم میزدیم و ازبودن کنارهم غرق لذت بودیم...

 

...



11

٢٩ تیر ٨۶ ساعت ٣ صبح رسیدیم.لحظه به لحظه اون سفر شیرین بود اما هیچ کدوم به قشنگی زمانی که حمید رودیدم نبودن.ازدور برام دست تکون داد اول ندیدمش لیلا گفت دیدمش لادن دیدمش.همدیگه رو بغل کردیم وحمید سه بار گونه مو بوسید. با لیلا هم دست داد.راننده شرکت خواهرش اومده بود وبعد از اینکه به باربر پول دادم خواستیم بریم که انگار لیلا ندید من به باربره پول دادم داشت ازش نرخ میپرسید اون بی انصاف هم که به روی خودش نیاورد فکر کرد منم حواسم نبود گفتم آقا توکه الان ازمن پول گرفتی؟!یه لبخند لوس زد منم یه اخم بهش کردم.خلاصه چمدونارو گذاشتیم صندوق عقب پراید.من و لیلا ٢تا ساک سبک هم دستمون بود.بیشتر برای این آورده بودیم که اگه خواستن ازمون اضافه باربگیرن ازچمدون به اینا منتقل شون کنیم.من یه عروسک خیلی باحال ولنتاین سال ٢٠٠٧ گرفته بودم که یه قلب قرمز بود با دست وپا وچشم...یه جا ازپای این عروسک رو اگه فشار میدادیم عروسکه خیلی باهم سه بار ماچ میکرد که ماچ سومش خیلی طولانی وپرصداتر بود.من عاشق این عروسک بودم ومیخواستم روز اول که میرم دیدن حمید اینو بهش بدم.

این عروسک هم که وزن زیادی نداشت توی ساک بود.یکی از آشناهامون درکانادا که ما از ایران اینارو میشناختیم هم برای مامانش در ایران دارو و یه بلوز که کادو شده بود هم داده بود که من اون کادو رو هم تو این ساک دستی گذاشته بودم.حمید برام یه خط ایران سل گرفته بود که باهم اس ام اس بازی کنیم و اینجوری دیگه لازم نبود از تلفن خونه هم باهم حرف بزنیم چون قبض ها سرسام آور میشدگوشی خودش هم داد بهم  که  خیلی گوشی خوبی بود آخه برعکس ایران کانادا گوشی های خیلی قدیمی و زشتی داره و من هرچی گشتم نتونستم یکی از اون گوشی های خوشگلی که ایران دیده بودم رو کانادا پیدا کنم.

حمید مارو رسوند خونه خالم که سهروردی میشستن ومابا اینکه دلمون  واقعا نمیخواست ازهم خداحافظی کنیم  اجبارا قرار روبرای نهار گذاشتیم .تا با خالم وبقیه اهل خونه   سلام وروبوسی کنیم ساعت شد ۵.لیلا که شدیدن خسته بود اما من خواب ازسرم پریده بودوبا اینکه فکر میکردم برسم از خستگی بیهوش میشم اما از ذوق اینکه تا ۵-۶ساعت دیگه حمید میاد دنبالم و باهم هستیم خواب از سرم پریده بود.به حمید اس ام اس دادم فهمیدم اونم بیداره.هنوز به گوشی عادت نکرده بودم واصلا حواسم هم نبود که صداشو کم کنم .حمید به موبایل زنگ زد وای ۵صبح لیلا هم پیشم خوابیده بود.بدبخت یهو باترس ازخواب بیدارشد وگفت لادن اونو خاموش کن...از اتاق زدم بیرون یه کم با حمید حرف زدیم .قرار شد هردوبخوابیم که نهار بریم رستوران البرز نزدیک خونه خاله ام.مگه من خوابم میبرد؟به حمید هم اس ام اس های عشقولانه دادم که جوابی نگرفتم و حدس زدم که اون خواب باشه.

قضیه حمید رو به خالم هم گفتم .گفت فقط صبرکنم که پسرخاله وشوهر خالم برن سرکار وبعد ازخونه برم.ازقضا موبایل روگذاشته بودم رو شارج که حمید زنگ زد وشوهر خالم که داشت آماده میشد بره درحالی که خیره شده بود به صفحه گوشیم اومد داد دستم حالا روگوشیم هم نوشته :Hamid is calling!خیلی سوتی بدی بود.ساعت ١١ حمید اومد دنبالم اون موقع برای نهار خیلی زود بود قرار شد بریم میلادنور کافی شاپ شنل(جایی که اولین قرارمون رو دوسال قبل گذاشته بودیم.)خلاصه رفتیم اونجا کلی تجدید خاطره شد.بعدش قرار شد بریم خونه حمید که چمدون سوغاتی روکه صبح ازهمون فرودگاه بهش دادم روباز کنیم.بعد از اون هم من ازخستگی داشتم بیهوش میشدم و یه طوری بودم که دیگه نمیتونستم چشمم روباز نگه دارم وخوابیدم.آروم ترین خوابی که داشتم...

...



10

من و حمید برای اینکه کارمن جور شه کلی نذر کرده بودیم روزی هرکدوم ٢٠٠ صلوات میفرستادیم وچون کارمون خیلی سریع ودور از انتظار درست شد این نذرو تبدیل کردیم به دائمی بودنش که تازمانی که بهم برسیم این صلواتا رو هرشب بفرستیم.روزهای خیلی قشنگی بود همش درحال خرید برای ایران بودم.دوهفته به حرکتم خواهر بزرگم لیلا گفت لادن یه چک کن ببین میتونی با همون پرواز برای منم بلیط جورکنی؟خواهرم ١٠سالی بود که ایران نیومده بود خیلی دوست داشت بره ها اما اصلا جدی دنبال قضیه نبود خوشبختانه سال قبلش هم پاسپورتش رو تعویض کرده بود .من مطمئن بودم نمیتونم ٢هفته به پرواز براش بلیط پیدا کنم.اما درکمال تعجب همه بلیط بود.دیگه خیلی خوشحال تر شدم.آخه با آلیتالیا میرفتم و ١٣ ساعت تو میلان توقف داشتم.اگه با کسی بودم خیلی بهتر بود. بیچاره خواهرم که بعد ١٠سال میومد ایران با یک چمدون میومد و قرار شد اون سهم دیگه شو بده به من! هر کس  ٢تا چمدون ٢٣ کیلو میتونست ببره.یه چمدون من فقط وسایل حمید بود وبراش کلی لباس مخصوصا زمستونی گرفته بودم.

خلاصه روز آخر خواهرم لیدا و مامان اومدن بدرقه ما.به قدری ماشین سنگین شده بود که خودمون هم نگران شدیم.از خونه تا فرودگاه هم یه ساعتی راه بود وخلاصه دوست خواهرم لیلا که یه خانم یونانی العصل بود به دادمون رسید ودوتا از چمدون ها رودادیم اون با ماشینش بیاره.دیگه مامان اینا رواز همون فرودگاه راهی کردیم با کلی ترس ولرز چمرونا رودادیم به بار مسئول بار یه زن خیلی جدی بود خدا خدا میکردم ازمون اضافه بارنگیره. یکی از چمدون ها یه کیلو سنگین تر بود اما زنه چیزی نگفت .٢-٣ساعتی به رفتن مونده بود .حمید زنگ زد به موبایلم هردوکلی ذوق زده بودیم.تو حرفاش گفت مدتیه یه مزاحم تلفن پیدا کرده ومطمئنه که از دخترهای دانشگاهشونه.بیچاره ایناروبا ترس و لرز میگفت من مطمئن بودم حمید اصلا اهل بی وفایی نیست برای همینم خیالش روراحت کردم که بهش اطمینان دارم.

خلاصه آخرین مکالمه هم تموم شد ومارفتیم که سوار هواپیما شیم.٧-٨ساعت بعدش ما رسیدیم میلان. خیلی فرودگاهش داغون وقدیمی بود.رفتم با هزار بدبختی اینترنت پیدا کردم اونم به چه گرونی...برای خواهرم وحمید ایمیل دادم که رسیدیم ایتالیا..اون ١٣ ساعت با هزار بدبختی گذشت آخه فرودگاهش چند تا مغازه بیشترنداشت .سوار هواپیمای دوم شدیم که ایرانی خیلی زیاد بود وکم وبیش توریست. خدا نصیب هیچ کس نکنه...یه آقایی پشت ما افتاده بود هی این از خودش واصل ونصبش تعریف میکرد .٢-٣ ساعت بی وقفه حرف زد من ولیلا که خیلیاز دستش کلافه بودیم بقیه رونمیدونم.خیلی پرواز سختی بود مانیتور هم که لحظه با لحظه مدت باقیمونده پروازو نشون میداد و این بیشتر کلافه مون میکرد.

پرواز با کمتر از یه ساعت تاخیر به زمین نشست من که ناخوداگاه اشک میریختم دوست داشتم زود همه مراحل طی بشه برم بیرون حمید رو ببینم....

...



9

هفته های اول حمید باورش نمیشد که من اینقدر تغییر کرده باشم.البته من خودم تعییراتم رومتوجه نمیشدم اما حمید میگفت خیلی آروم ومنطقی شدم حتی گاهی بهم میگفت نکنه داری فیلم بازی میکنی ؟اما من مثل اینکه تازه متولد شده بودم.وقتی به ایمیل های ماه ها وسالهای قبل نگاه میکردم میدیدم که من اون موقع اصلا قدر حمیدو نمیدونستم.آخه ما تو دوران کنکور حمید روزی ٢بار بهم ایمیل میدادیم اون موقع ها هم حجم ایمیلا اینقدر نبود وما مجبور میشدیم ایمیلامون رو تند تند عوض کنیم اون ایمیلا رو هیچ وقت پاک نمیکردیم.خلاصه اونا یه جورایی دفتر خاطراتمون بودن.

بعد از برگشتن عشقم به زندگیم تا مدتی مامانامون از قضیه بی خبر بودن.خلاصه آروم آروم همه چیو براشون گفتیم واوناهم فهمیدن ما بدون وجود هم هیچ دلگرمی نداریم.من که شب و روز برای برگشتن حمید خدارو شکر میکردم.حمید از دخترهای دانشگاهشون چیزای عجیب غریبی میگفت به نظرم اومد که دخترها خیلی بس پروا تر از چندسال قبل شده بودن.حمید همیشه میگفت ازاینکه من به زندگیش برگشتم واون مجبور نشده دختری روجانشین من کنه خیلی خوشحاله.

توسفری که مامان زمستون ٨۵به ایران داشت به گوش بعضی از فامیلامون رسوند که لادن ایران نامزد داره.میگفت اینطوری بری ایران خیالم راحته کسی برات حرف درست نمیکنه.من هم قرار بود برای تابستون ٨۶ برم ایران.بلیطم رو اوایل نوروز ٨۶ گرفتم.از یکی از فروشگاههای اینجا یه چیزی مثل مانتوی خودمون گرفتم سورمه ای(رنگ مورد علاقه حمید)خلاصه روزهای اول که اینو خریده بودم هی میپوشیدمش اینقدر ذوق میکردم....مامان تو ایران حتی به هر دو برادرم هم قضیه روگفت البته خیلی سر بسته.اون ها هم مخالفتی نکرده بودن.مامان همه این کارا رومیکرد که من ایران مجبور به جواب دادن نباشم.اما بازهم خیلی نگران بود وهمش فکرای بد میکرد که نکنه خانواده حمید فکر کنن تو خیلی آزادی که داری تنها میری ایران؟گفتم من این مدت خیلی خوب خانواده حمید و شناختم خیلی با من با احترام برخورد میکنن وغیر از اینهم نبود.اما مامان من خیالش راحت نمیشد...

قضیه روحمید فهمید یعنی چاره ای نداشتم وباید بهش میگفتم.واونم خیالم روراحت کرد و گفت بسپارش به خودم که حلش میکنم.و روز بعدش گفت من به مامانم قضیه سختگیری مامانت رو گفتم اونم گفته خودم زنگ میزنم مامانش روراضی میکنم...یادمه روزی که قرار بود مامان حمید زنگ بزنه مامان بخاطر دندون درد شدید رفته بود دندون پزشکی.من همش استرس داشتم که نکنه مامانش زنگ بزنه و مامان نباشه.مرتب به موبایل خواهرم زنگ میزدم اونم گفت که حالا حالا ها علافیم چون سر دکتر خیلی شلوغه. مامان حمید قرار بود صبح زود ایران بعد نماز صبح زنگ بزنه.من دل تودلم نبود.خدا خدا میکردم که با تاخیر زنگ بزنه.ساعت ٩:٣٠ شب به وقت ما زنگ زد.خلاصه با شرمندگی تمام قضیه دندون دردو...روگفتم واون هم برخوردش خیلی خوب بود وگفت فردا دوباره همین موقع زنگ میزنه...

خلاصه فردای اون روز دوباره زنگ زدو من نمیدونم این خانم مهربون چی گفت که مامان ازاین رو به اون روشد .اینقدر مامان حمید قشنگ حرف میزد که هرکسیو همون برخورد اول مجذوب خودش میکرد. مامان بعد از اون مکالمه خیلی خوب شد و گفت مامان حمید بهش گفته که بالاخره دیریا زود این بچه ها(ما دوتا)رو سرو سامون میدن و خلاصه من کلی تو دلم عروسی بود .همش خدا روشکر میکردم که چقدر همه چیز باب میلم شده بود .الان حتی خانواده هامون هم که یه روز مخالف ادامه این ارتباط بودن حالا اومده بودن به کمکمون...

...



8

دراینکه دربوجود اومدن اختلافهای اخیر بیشتر من مقصربودم شکی نداشتم. وحق رو به حمید میدادم که راهی جز قطع این ارتباط نداشته باشه.

چند هفته ای از آخرین تماس حمید میگذشت .همزمان با ولنتاین اون سال ترم اول درس حمید که ورودی بهمن بود شروع میشد.وقتی تو خونه حرف حمید میشد مامان سعی داشت منوازاین رابطه ناامید کنه و میگفت:"مطمئن باش با شروع درس حمید ودیدین دخترهای رنگارنگ دانشگاه حمید دیگه یادی از تو نمیکنه." اتفاقا حمید قبلا بهم گفته بود که بیشتر ورودی های اون سال دخترها هستن.بااین فکروخیال ها بیشتر ناراحت و ناامید میشدم.مطمئن بودم تایکی دوماه آینده توذهن حمید محو میشم.

صبح ٢۵بهمن که همزمان بود با ولنتاین با بی حوصلگی رفتم کالج.همه جا صحبت از عشق بود.رادیوی ماشین آهنگای عاشقانه میذاشت.هرکس زنگ میزد یه آهنگی به عشقش تقدیم میکرد.

خدایا پس عشق من کجاست؟

تمام اونروز به هرجانگاه میکردم یا کلمه ولنتاین رومیدیم یا آرم های عاشقانه که از همه جا آویزون بود ومثل یه خنجر میرفت تو قلبم.ساعت ٢بعد ازظهر رسیدم خونه.کسی خونه نبود ومن رفتم اتاق نشیمن دراز کشیدم آروم آروم گریه کردم وبا خدا حرف زدم.اون روز باخودم گفتم اگه حمید برای ولنتاین زنگ بزنه خوشحالیمو نشون نمیدم وازش هم میخوام که دیگه ازم سراغی نگیره.ساعت قبل از٣بود که حمید زنگ زد.شنیدن صداش مثل جادویی بود که من تحت تاثیر اون هرچی حرف توذهنم بود جاشو داد به ابراز خوشحالی ازشنیدن صدای حمید.مخصوصا که حمید لحن روزهای خوب دوستیمون روداشت.

...



7

شهریور اون سال نتایج کنکورهم دادن که حمید داروسازی قبول شد وچون دانشگاهش تهران بود باید میومد که تهران باخواهرش زندگی کنه.خلاصه که باقبولی حمید خوشحالیمون هم چندبرابر شد.من ٢٣شهریور بلیط داشتم که بیام کانادا.خیلی دلم میخواست حمید روز آخربرای بدرقه من بیاد فرودگاه.اما تعارف کردم وگفتم خودمون میریم.البته تعداد زیادی از فامیلمون برای بدرقه ما میومدن و بهتر بود که حمید نمیومد بهرحال اون شب پروازمون به موقع انجام نشدوصبح روز بعد حرکت کردیم.من تالحظه آخر باحمید تلفنی حرف میزدم. من یه ایراد بزرگی که دارم اینه که الکی تعارف میکنم شاید اگه زمانی که حمید میخواست بیاد برای خداحافظی فرودگاه الکی باهاش تعارف نمیکردم با دل خوش ازش جدا میشدم.اما ته دلم ناراحت بودم با اینکه حمید اصلا تقصیری نداشت.

روزهای اولی که اومده بودم خیلی پکربودم.با اینکه تصمیم داشتم از januaryوارد کالج بشم اما اصلا خوشحال نبودم وحسابی دلتنگ حمید بودم.یه روز پای چت نمیدونم چرا یهو قاطی کردم و سراینکه حمیدروزآخر نیومد فرودگاه باهاش بحث کردم.اینبار از همیشه دعوامون جدی تربود ومن حتی به حمید گفتم بره وگفتم دیگه هیچ وقت نمیخوام ببینمت.حمید هم مثل همیشه صبوری نکرد و خلاصه با دلخوری زیاد دی سی شدیم.انتظارداشتم مثل همیشه حمید برای آشتی پیش قدم بشه مخصوصا که عصبانیتم فروکش کرده بود وتصمیم داشتم خودم هم ازش معذرت خواهی کنم.اما فردای اونروز حمید ایمیلی بمن داده بود که همه چیو تموم شده دونسته بود .بازهم امیدواربودم که با معذرت خواهی من همه چیز حل بشه اما وقتی بهش زنگ زدم نه تنها تحویلم نگرفت که گفت دیشب خیلی شب بدی براش بوده وحتی خانوادش هم متوجه اختلافمون شدن و ازش خواستن این ارتباط تموم بشه.

دیگه حال خودم رونمیفهمیدم.هرچی ازش معذرت خواهی میکردم نرمشی ازش ندیدم.فقط میگفت دیگه نمیتونه این رفتارای منو تحمل کنه.از اتاق اومدم بیرون.مامان که انگار یه طورایی صداموشنیده بود صدام کرد:لادن؟منم که تمام صورتم خیس اشکام بود گفتم مامان حمید میخواد باهام بهم بزنه....گفت بزنه ...خودتو چراناراحت میکنی؟من گریه میکردم خواهر ومادرم بمن دلداری میدادن.نه این خارج ازتوان من بود زندگی بدون حمید؟مگه میشه؟ضربه خیلی بزرگ بود من نمیتونستم اینو قبول کنم.باید بهش فرصت بدم. حمید هم نمیتونه...آره مگه میشه؟اونهمه نقشه داشتیم؟من برگردم ایران باهم ازدواج کنیم...نه نه...این امکان نداره...بهش فرصت میدم.شاید الان عصبانیه...بهش قول میدم که دیگه عصبانی نشم. خدایا چه شبی به من گذشت...چقدر بهت التماس کردم که کمکم کنی.کلی نذرونیاز کردم...دلش نرم بشه...صبح روز بعد از اتاقم که اومدم بیرون مامان و لیدا خواهرم نگران اومدن سراغم.حالمو پرسیدن اشکم دوباره سرازیر شد گفتم مامان فقط دعا کن من بمیرم.

حمید بمن زنگ نزد تا ٩روز هیچ تماسی برقرار نشد.باز بهش زنگ زدم.امید داشتم که اینبار نرم تر برخورد کنه.از شنیدن صدام خوشحال نشد.خیلی عادی بامن حرف میزد.گفت نمیتونه دیگه باهام ارتباط گذشته روداشته باشه.گفت بعد ازاون دعوای کذایی خیلی بهش فشاراومده و دیگه نمیتونه به ادامه این رابطه فکرکنه.وای که چه روزهایی بود.همون هفته های اول بود که تلفن زنگ زد...حمید بود.خیلی سردو رسمی حالمو پرسید .حرفی از برگشت نمیزد فقط میگفت ما میتونیم مثل دوتادوست معمولی باشیم خانواده ها هم ندونن بهتره.گفتم آخه من چطورمیتونم باتویه دوست معمولی باشم؟من ترجیح میدم اصلا باهم ارتباط نداشته باشیم.توی اون مدت حسابی وزن کم کرده بودم.حتی نمیخواستم خودموتوآینه ببینم.

خیلی سعی میکردم دیگه به سمت حمید نرم.گاهی مصمم میشدم که این رابطه رومتوقف کنم.و دست کم ١٠بار این تصمیم عملی شد اما بالاخره یکیمون باز برای ارتباط دوباره پیش قدم میشد.مامان که اصلا درجریان این تماس های پنهونی نبود.چون بهم هشدارداده بود که بشدت جلوی این ارتباط روخواهد گرفت. تکلیف خودمونمیدونستم.حمید هنوز دوستم داشت منم که عاشقش بودم و با اینکه بارها تصمیم گرفتم این رابطه روتموم کنم اما گاهی من وگاهی حمید دوباره به سمت هم برمیگشتیم.حمید به دوستی همیشگی بدون ازدواج اصرار داشت من هم گفتم بدون تضمین حاضر به ادامه دوستی نیستم.خلاصه ما تا ۴ماه هزاربار تصمیم گرفتیم ومن دیگه نتونستم وبا ایمیل از حمید برای همیشه خداحافظی کردم.

یکی از همکارام که درجریان بود وگفت خودش هم یه بار توشرایط مثل من بوده وحالا با همون آدم میخواست ازدواج کنه حرفی زد که خیلی به دلم نشست.گفت اون مرد اگه قرار باشه مرد توباشه وتو سرنوشت توباشه باید بذاری این اتفاق باگذشت زمان بیفته...بزور اونو از خدا طلب نکن...

منم صبرکردم...صبرو دعا...عشق از دست رفتمون رواز خدا طلب کردم...

...



6

وقتی رسیدیم تهران برادرم آدرس لاله دوستم روکه قرار بود برم پیشش روازم گرفت واصرار داشت بهش زنگ بزنم اما ما ساعت ١٢شب رسیده بودیم گفتم آخه باچه رویی ١٢شب زنگ بزنم خونه مردم؟گفت مگه مردم منتظرت نیستن؟پس نباید خواب باشن!خلاصه به لاله زنگ زدم که اتفاقا منتظرم بود ونیم ساعت بعدش خونه لاله بودم.امیرهم چمدونمو تا آپارتمانشون طبقه ۵ برد.انگار میخواست مطمئن بشه که من واقعا خونه لاله اومدم.حتی مامان هم قبل حرکت نگران همین موضوع بود گفت:لادن غیراز خونه لاله جایی نری ها!امیر بفهمه قیامت میکنه!گفتم واقعا من اینقدر کم عقلم؟؟؟برای اولین بار برم خونه دوست اینترنتیم؟اتفاقا ازاینکه امیرخودش همه چیودید خیلی هم خوشحال شدم.

فردای همونروزبا حمید تماس گرفتم.گفت خواهرش سرکاره.برای ١١صبح همونروز قرار گذاشتیم خیلی استرس داشتم.البته نگران نبودم فقط خیلی خوشحال بودم.لاله منوآرایش کردو راه افتادم همینکه به میلادنوررسیدم تونستم ازهمون ماشین حمیدوتشخیص بدم.هنوزم ازیاداوری اونروز خیلی لذت میبرم.ازماشین که پیاده شدم حمید هم منودید فاصلمون ۵٠متری میشد .وقتی بهم رسیدیم باهم دست دادیم خیلی به دلم نشست.قدبلندی داشت وقیافه مردونه خوب.البته از عکسهاش بهتربود .وقتی رفتیم میلاد نور من همون اول یه جا پیدا کردم نشستم!گفت چی شد؟!خیلی شوکه شده بودم.الان یکی جلوم بود که ٢سال با یه آی دی میشناختمش و عکس هایی که ازش دیده بودم اما الان همون آدم جلوم بود ومن حس عجیبی داشتم.حمید که فکر میکرد ازش خوشم نیومده خنده رولبش خشکید.رفتیم یه کافی شاپ که پهلوش یه عکاسی بود.من سفارش آب آلبالو دادم وحمید سفارش موس شکلات.بالاخره به حرف اومدم وگفتم حمید چه دندونای یه دستو قشنگی داری!واقعا وقتی لبخند میزد خیلی قیافه شو دوست داشتم.گفت:میشه درمورد قیافه من نظرندی!؟

بعدش که من ریلکس تر شدم بیشتر باهم حرف زدیم اما حمید شرم خاصی تورفتارش بود وحتی استرسش هم از من بیشتر بود واون موس شکلات آب شد وبه جزیکی دوقاشق نخورد ازش!باهم تو میلاد نورقدم زدیم وبعدش کادوهایی که برای هم گرفته بودیم رو بهم دادیم.حمید برام عطر nina ricci ویه دست بند طلای ظریف گرفته بود منم یه پولیوروچندتا جوراب تامی گرفته بودم.تابستون ٨۴ خیلی خاطره انگیزبود.تازه عشق واقعیمون روبا دیدین هم دیگه تجربه کردیم.حمید پسری بود که هر دختری رومیتونست راضی کنه.هیچ وقت منواز خودش ناراحت نمیکرد اینقدر بزرگواربود که حتی اگه من قهرمونو که ٩٩%مثببش خودم بودم کش میدادم بازم خودش برای آشتی پیشقدم میشد.

...



5

من تصمیم داشتم برای تابستون سال بعد برم ایران حمیدو ببینم.مامان چندماه قبل از اون رفت ایران که یه دخترخوب برای برادرم پیدا کنه که خوشبختانه سومین خواستگاری همه چیزجورشد .ازمامان برای حمید یه هدیه کوچیک هم فرستادم که چون حمید تهران نبود اون روبه خواهرش که تهران زندگی میکرد داد.یادمه مامان که میرفت ایران باهاش اتمام حجت کردم که با رفتن من مخالفت نکنه اونم بااینکه اصلا راضی نبود قبول کرد. البته قبول دارم که من حمیدو ندیده بودم ومادرم حق داشت نگران باشه.من خیلی به حمید خوشبین بودم چون حمید همیشه مطابق میل من رفتار میکرد و جززمانی که من گاهی ازخودم بچه بازی درمی آوردم حتی یه بارهم حمید شروع کننده دعوا نبود.خیلی سخته بتونم رفتارحمیدو جز به جز شرح بدم.اما من به جرات میتونم بگم حتی اعتمادی که به حمید داشتم هم به برادر خودم نداشتم.

مامان بعد ازسه ماه برگشت.من ازهمون اول بهش گفتم که قولی که بمن داده یادش نره.مامان اما نمیخواست مستقیما مخالفت خودش رواعلام کنه فقط میگفت توبهتره اولین بارباخودم بری ایران ماکه نمیدونیم حمیدچطور خانواده ای داره نباید بزاری فکر کنن تو قصدداری پسرشونو تور کنی!!!منم پاموکرده بودم تویه کفش که من حتما تابستون میرم ایران و توقول داده بودی کاری به کارم نداشته باشی.اما برنده این بازی کسی نبود جزمامان.دقیقا یادم نیست چی شدکه من لجبازباهاش کناراومدم اما یه روز اینقدر باهام حرف زدو دعوا کردیم که من تسلیم شدم اما فقط خدا میدونه چه تابستون بدی داشتم.برخورد خوب و منطقی حمید که فقط با دلداری من همراه بود خیلی برام تسکین بود .خوب میدونستم که کمترازمن برای رفتنم ذوق نداشت. اما اون بازبه من روحیه میداد.اون یه سال یه هرسختی بود گذشت حمید هم اون سال باید کنکور میداد اما چون فقط پزشکی میخواست نتونست وارد دانشگاه بشه.

تابستون ٨۴ که مصادف بود با جشن عروسی ٢برادرم به فاصله ١هفته من عازم ایران شدم.یعنی هممون عازم بودیم.من خیلی ذوق داشتم.مامان دیگه هیچ بهونه ای برای ندیدن ما نداشت.البته حمید چون شمالی بود خودبه خود ما تا مرداد (بعد از کنکور)نمیتونستیم همدیگه روببینیم.من از مشهد مرتب بهش زنگ میزدم.تقریبا روزی یه ساعت باهم تلفنی حرف میزدیم.اما خونه ماخیلی شلوغ بود ومن اونطورکه باید نمیتونستم دل حمیدوبدست بیارم همش میگفت توخیلی بامن سردی و...اما فقط به خاطر جوشلوغ اونجا بود که اصلا راحت نبودم.درضمن جزمامان وخواهرم کسی درجریان دوستی مانبود وبرادرهای من هم کم و بیش متعصب بودن.بعد از جشنهای عروسی من میخواستم مرداد به بهونه دیدین دوستم درتهران برم اونجا که حمید هم از شمال بیادو همدیگه روببینیم.اتفاقا برادر من هم اون موقع عازم تهران بود که١ بلیط هم برای من گرفت.یادمه روزقبل از حرکتمون این داداش من گیرداد که اصلا چه معنی داره لادن بره تهرانو گیر گیر که من صلاح نمیدونم من که ازاتاق صداهارو میشنیدم گریم گرفته بود فقط خداخدا میکردم همه چیزبه خیر بگذره.خلاصه مامان آروم آروم راضی اش کرد که لادن میخواد بعد دوسال همکلاس شو ببینه که الان تهران زندگی میکنه.خلاصه منم ٩مرداد سوار هواپیما شدیم.هنوز بلیط اون پرواز رودارم.یادش واقعا به خیر...

...



4

روزهای اولی که با حمیدچت میکردم معروف شده بود به "دوست شمالی ام"ومن همیشه از اتفاقای خنده داری که برام تو چت میگفت به مامان  تعریف میکردم.حمیدهیچ وقت دوست دخترنداشت ومن حس میکردم سعی داره بامن ارتباط عاطفی برقرار کنه.من خیلی نگران بودم چون به قول معروف مارگزیده شده بودم وحسابی ازیه رابطه جدید میترسیدم.مخصوصا که یه نیمکره هم فاصله داشتیم ونگرانی هایی هم بابت اختلاف سنمون داشتم ودیگه اینکه نمیدونستم حمید ازچه خانواده ایه ونمیدونم چرا ملاک مقایسه ام نیما بود.هفته های اول چت باهم ازطریق ایمیل هم درارتباط بودیم.من همچنان از پسوورد های گذشته برای آی دی ها وایمیل هام استفاده میکردم که نیما هم همه رو میدونست و یکروز که برای سرزدن به ایمیل من اومده بود ایمیل های حمید رودیدو نتیجه این شد که به من یک ایمیل خیلی کثیف داد که درتمام عمرم همچین ایمیلی ازهیچ مردی نگرفته بودم اون یه ذره علاقه ای که ته دلم به نیما داشتم هم به نفرت زیاد تبدیل شد.

حال خیلی بدی داشتم مامان اینها که تاحدودی متوجه وخامت حالم شده بودن وقتی دیدن زیاد مایل به درددل باکسی نیستم منوبه حال خودم گذاشتن.حمید خیلی سعی کرد دلداریم بده اما من به شدت ازدست نیما عصبانی بودم .البته منهم اون ایمیل روبی جواب نذاشتم وتمام ناراحتی ها وحرفها وگلایه هایی روکه به زبون نیاورده بودم باحالتی شبیه خودش جواب دادم.

من وحمید کم وبیش باهم چت میکردیم .اون سال حمید سال آخردبیرستان بود .با حساب کتابای من حمید باید برای کنکور امتحان میداد اما گفت به خاطریه بیماری دربچگی به موقع به مدرسه نرفته وشناسنامه حمید هم یه سال دیرتر از سال تولدش گرفتن که همزمان با ۶٠سالگی پدرش حمیدبتونه به عنوان تک پسرازسربازی معاف بشه.حمیدهم مثل من یه اردیبهشتی بود.اصلا دلیل اینکه اولین بار به من pmداده بود وجود کلمه اردیبهشت در آی دی من بود.واقعا وجودحمیددراون زمان نعمتی بود اینقدرباهاش احساس راحتی میکردم که از خصوصی ترین مشکلات ومسائلم باخبرش میکردم.

هفته های اول ارتباطمون بود که درحین چت برقمون رفت.قطع برق درکانادا خیلی عادی نیست.من هم امیدواربودم که تاچند دقیقه دیگه برق وصل بشه اما این قطع برق خیلی جدی ترازاین حرفا بود وتا مناطقی از نیویورک هم رسیده بود.حال خرابی داشتم.فقط خداخدا میکردم ارتباط دوباره برقراربشه اما تافردای اونروز از وصل برق خبری نبود.فردای اونروز تونستم با آف لاین خبر روبه حمید بدم اما دوباره بعد از چند ساعت برق قطع شد.یعنی دقیقا قبل از قرار چتمون.سریع یه کارت تلفن گرفتم و برای دومین بار با حمید تماس گرفتم.یادم نیست ایران ساعت چند بود اما میدونم دیروقت بود.حمید ازطریق اخبار ایران از قطع برق کانادا باخبربود.

...



3

نمیدونم تاحالا شده کسی توشرایط من قراربگیره یانه؟انگاریه جورایی بانیما تو رودربایسی قرار گرفته بودم. ته دلم هم یه کوچولوامیدواربودم که یه روزی روزگاری بهش علاقم بیشتربشه.ماههای اول دوستیمون بود که نیما اعتراف کرد سن واقعی شو بمن نگفته و درواقع ازم ٢سال کوچیکتره.میتونستم همینو یه بهونه قراربدم و این ارتباط رو تموم کنم اما نکردم !!اینقدراین رابطه ادامه داشت که یه روز به خودم اومدم و دیدم بدجوری به نیما وابسته شدم.آبان ٨١ بود که مامان میومد ایران.بعداز مدتی ازارتباطم با نیما باهاش حرف زدم.اصلا خوشحال نشد .اینروهم بگم که مامان نیما بنا به دلایلی مخالف دوستیمون بود.هیچ وقت نفهمیدم چرا شاید چون میدونست من ایران موندگار نیستم مخالف بود.

دوستی ماباکش وقوس های فراوون ادامه داشت.میدونستم نیما بامن صادق نیست.خیلی وقتها جلوم سوتی داده بود منم یه جورائی احساس میکردم که نیما روراست نیست.اما همیشه با ظاهر غلط انداز همه رو علیه من میکرد.بااین حال خیلی دوستش داشتم با اینکه کاراقامت من به کانادا درجریان بود اما نمیخواستم ارتباطمون بهم بخوره.عید ٨٢ کارمن برای اومدن به کانادا درست شد.بلیط من برای اردیبهشت اون  سال ok شده بود.بااینکه همه  مطمئن بودن من با اومدن به کانادا یادی ازنیما هم نمیکنم اما خودم شک نداشتم که بهش وفادار خواهم بود.نیما یه نامه بهم داد که ازم قول گرفت تاقبل از جداشدنمون بازش نکنم.نامه رو وقتی از ایران خارج شدم خوندم .

تو نامه کلی ابراز شرمندگی کرده بودازاینکه تاحالا اونطورکه باید رابطمون باشه نبوده  وکلی وعده که همه چیو جبران میکنه.همزمان بارسیدنم به کانادا کارت تلفن گرفتم و بهش زنگ زدم.ارتباطمون خیلی کمترازگذشته شده بود.اون که حالا حالا ها onlineنمیشد واززنگ زدنش هم خبری نبود فقط وعده ی آینده میداد که بزودی کارت میگیره و بهم زنگ میزنه.منم برای انتقام شب و روز چت میکردم.حتی به چند نفرهم شماره دادم اما هیچ کدوم رو دوست نداشتم فقط میخواستم از نیما انتقام بگیرم.روزهای زندگی من در حسرت یه زنگ خشک وخالی از نیما میگذشت اما دریغ که اون هفته به هفته هم بهم ایمیل نمیداد!

تا اینکه یه بارمامان ازم خواست توی یکی ازاین چت روم ها برای برادرم دوست دختر بیدا کنم!!!شاید خیلی خنده دار باشه اما من تک تک روم های ایرانی وشهرهای ایرانی رفتم که برای برادرم که ایران زندگی میکرد و اهل دختر و ....نبود مخ زنی کنم!!!خیلی ها که اصلا تحویل نمیگرفتن!کلی هم به خودم گیر میدادن اما من فقط دنبال دختر بودم!!!!توی یکی از همین چت روم ها بود که از ناامیدی دوست دختر نیافتن(!!!!)حمید بمن pmداد.از شمال ایران بود.بهش گفتم راستش من برای خودم نیومدم وبرای برادرم دنبال یه دختر خوب میگردم...خیلی براش جالب بود که من کانادا هستم.بالاخره ازخودمون گفتیم منم ازنیما و بی وفاییش گفتم.خیلی خوب حرف میزد.بهش گفتم چند سالته؟انتظار داشتم بگه ٢۵ - ٢۶ اما یه سال ازم کوچیکتر بود.قدش هم دقیقا ١٩٠که یاداور نیما بود ...تابه خودم اومدم دیدم ۶ساعته دارم باهاش چت میکنم.اینقدر جک گفته بودو منو خندونده بود که گذرزمانو نفهمیدم.

...



2

اولین باری که عشق روتجربه کردم یه دختر١۴ساله بودم.توراه مدرسه بادوستم نسترن با علی آشنا شدم. وقتی مامان فهمید که از گوشی تلفن توی اتاق خودش صدامونو شنید.شاید الان همچین اتفاقی خیلی عادی به نظربیاداما اون سال(١٣٧۶)این اتفاق درحدیک فاجعه بود.بماند که سر اون دوستی کذایی چقدر اعتماد خانواده بهم کم شد.این کش مکش ها یک سالی طول کشید وعاقبت زمانی من از این دوستی مسخره بریدم که سال اول نظری روتموم کرده بودم ومادرم برای کمک به خواهرم که ترم آخردرسش توکانادا رومیگذروند.

بماندکه بابی اعتمادی به من عازم این سفرشد.هرقسمی که مامان میدونست (از روح بابای خدابیامورزم تا جون خودش و....)آورد که من خطانکنم.مامان شهریور ٧٨ عازم کانادا بود.نمیدونستیم برگشتن مامان٢سال و ٢ماه دیگه خواهد بود.چرا که همه اونو تشویق کردن که تاگرفتن اقامتش بمونه.ازسختی اون زمان نخواهم گفت که خودش یه وبلاگه.

اوایل سال ٨١بود که با چت آشنا شدم.تاقبل ازاون من فقط ایمیل دادن رو می  شناختم.همون ماههای اول نفرآشناشدم که بیشتر از یکی-دودیدار به جایی نرسید تااینکه با محسن آشنا شدم.۶سالی ازمن بزرگتربود.تهران درس میخونداما مثل من  بچه مشهدبود.باباشو مثل من سالها قبل ازدست داده بود.فکرمیکردم ازاین  بهتر برای من وجود نداره.هرروز  باهاش تماس میگرفتم.این تماسها یک طرفه بود وهیچ وقت  برای گرفتن شماره  ازمن  اشتیاقی نشون نداد.یه باراومد مشهد که با ماشینم رفتم جلو خونشون و ١ساعتی اونجاباهم بودیم.علاقه من کاملا یه طرفه بود چون بعدازاون دیدارهم نخواست ارتباطمون بیشتر بشه.هروقت که بحث گذشته هامون میشد میگفت من باید مفصل باهات صحبت کنم.

تااینکه یه بارکه آنلاین بودم محسن هم آنلاین شد....تااومدم بهش pmبدم اون زودتر pm داد:

-شما کی هستین؟من دوست دختر محسن هستم .همیشه شما براش offlineمیزارین....

من که یخ کرده بودم.هرکدوم سعی میکردیم زودترهم دیگه روبشناسیم.مطمئن بودم که بازنده این بازی من هستم .وقتی ایمیل های FWDشده محسن به لیلی رو میخوندم ورفتار معمولی محسن باخودم رو میدیدم بیشتروبیشتر ناامید میشدم.محسن خیلی سعی کرد ازدلم دربیاره.میفهمیدم که ازرودلسوزی من رو تحمل میکرده.این دوستی هم برام سرانجامی نداشت درحالی که امیدواربودم منم یه  عشق دوطرفه روتجربه کنم.تااینکه با نیمای اهل تهران آشناشدم.برای تعطیلات تابستون اومده بودن مشهد.

مادرش مشهدی بود.اولین بارکه دیدمش خیلی توذوقم خورد .قد خیلی بلندی داشت.صورتشم به شدت بچگونه بود.ناگفته معلوم بود که ازمن کوچیکتره.بحث سن وسال که شد باکمی من و من گفت که ١٧ سالشه.خوب یه سال قابل تحمل بود.اما قد ١٩٠ سانتیمتریش توذوقم میزد.خداخدا میکردم که از من بدش بیادو بیخیال من بشه.ازبد روزگار ازم خوشش اومده بود.گفت برگرده تهران هرروز بهم زنگ میزنه.

من تودلم زار میزدم.دلم هنوز محسن رو میخواست.اما کاری ازم بر نمیومد. از محسن برای نیما گفتم .گفت خوش به حالش ٢تا دختر دوستش دارن.

نیما بعد از ٢-٣روز برگشت تهران.فقط دنبال راهی بودم که اینو از زندگیم حذف کنم.

...



1

من لادن هستم اینجا میخوام از تجربه های تلخ وشیرینم بگم

...