روزی که عاشق شدم

مهمون داری هم مزه ای داره!

برعکس دیروز که کمی بیحال بودم امروز خوبم.دیروز باعرض معذرت پ... شده بودم منم گاهی بدجور پ میشم.یعنی پاچه میگیرم.فقط میخواستم تنها باشم.هرچی مامان و لیدا گفتن بیا بریم یه دور بزن حالت جا میاد گفتم نه که نه!!!عصرش با حمید قرار چت داشتم.اما یادم نبود که یه ساعت بعد از قرارمون با نینا دوستم دانشگاه قرار دارم.خلاصه از حمید معذرت خواستم که نمیشه بیشتر از نیم ساعت چت کرد.متاسفانه نینا هم موبایل نداره که من بهش بزنگم قرار رو کنسل کنم.واقعا هم حال خوبی نداشتم و دلم میخواست بشینم خونه .اما اصلا آدم بدقولی نیستم وبه هیچ عنوان نمیتونم کسی روقال بذارم. حمید هم گفت آخه چرا قرارت رو با نینا گذاشتی موقع چتمون؟مگه یادت نبود امروز چت میکنیم؟منم نمیدونم چرا یهو گفتم نه یادم نبود!

درحالی که من خنگول از هفته قبلش  این قرار رو گذاشتم و اصلا یادم نبود .خلاصه با حمید خداحافظی کردم.اونم تا لحظه آخر اصرار داشت که نرم.اما من فکر کردم قانعش کردم و بوس فرستادم و بای.دیدم اینم فقط دوبار نوشت بای!گفتم پس بوس کو؟که یه فیس بوس هم داد و تموم.بدوبدو حاضرشدم.توی راه یه اس ام اس از حمید اومد که: تو واقعا با نینا قرار داشتی؟حالا منم دارم رانندگی میکنم.نوشتم آره عسل.دوباره اس ام اس اومد:من امروز خیلی دلم میخواست چت کنیم نمیشد یه اس ام اس بدی بهشو قرار رو کنسل کنی؟من مهمتر نبودم؟حالا منم وسط رانندگی.با همون موبایل آزاد زنگ زدم به موبایل فرناز که بااون بهم اس ام اس میداد.حمید برداشت گفت قطع کن براش پول میفته.گفتم پس من ۵دقیقه دیگه بهت جواب میدم. رسیدم به سرقرار.اولین کاری که کردم این بود که به حمید اس ام اس بدم از دلش دربیارم.بهش گفتم که به نینا هیچ دسترسی نبود والا که خودم ازخدام بود نرم سرقرار .نخواستم اون معطل من بشه.

خلاصه معلوم شد که به رفتار من شک کرده که چرا من اینقدر اصرار دارم برم سر قرار.گفتم آخه عزیز من اگه من میخواستم زیرآبی برم که رک و روراست نمیومدم بگم با نینا قرار دارم .میتونستم یه بهونه بیارم (که مثلا فردا امتحان دارم....تعجب نکنین اینجا هیچی نشده امتحانا شروع شده!)خلاصه سوتفاهم برطرف شد امروزم یه چت ٢-٣ساعته کردیم و تلافی دلخوری دیروز دراومد.

جمعه داره داداش جونم میاد.بما گفته بود ٢١سپتامبر نگو اشتباه گفته به ما اما خودش میدونسته ١٩ ام میرسه.هی میبینم این پای تلفن میگه ۴روز دیگه میبینمت ٣روز دیگه میبینمت..گفتم مامان این حسابش ضعیفه هااااخندههنوز که ۶روز مونده...تادیروز خودش یادش اومد به ما اشتباهی گفته تاریخو.اما خدا رحم کرد بدبخت میومد می دید هیچکس نیومده استقبال!!!آخه دوسال قبل اومد ماهم دیر رسیده بودیم فرودگاه رسیدیم دیدم خان داداش چمدون به دست یه گوشه ایستاده بایه لبخند الکی!امروز با مامان رفتیم براش نون بربری خریدیم (بله نون بربری هم داریمممم)پنیر تازه به به .تخمه و آب انار خریدم.

منم امشب کار میکنم.ساعت چند؟١٠شب تا ٣صبح.ویکند که تا ۴هم کار میکنم.خوبه حالا فردا مدرسه ندارم والا که باید میومدین دیدن میت!

آخر هفته خوبی داشته باشین.

...



پنج روز دیگه حمید میاد!

سلام دوست جونا.

خیلی ممنون میایید اینجا بمن سرمیزنید.خدا روشکر من اوضاع خوبی دارم.البته شدیدن دلتنگ صحبت با حمید هستم تواین ٢سال اخیر تقریبا روزی یه بارروصحبت کردیم .مخصوصا حالا که این خط تهران رو گرفتم دیگه کسی جلودارمون نیست و ما گاهی تا ٣ساعت باهم حرف میزنیم.حالا روزی شده دوسه تا اس ام اس. درمورد کارم پرسیدین.من حسابداری میخونم.البته هنوز از درسم مونده آخه کمتراز دانشجوهای دیگه کورس برمیدارم که بتونم فول تایم کارکنم.من تا اوایل سال ٢٠٠٨ فروشنده یه فروشگاه بودم.خوب درآمدم معمولی بود.ساعتی ١٠دلار.که اینقدر ازم مالیات و ... گرفتن که با ۵٠سنت اضافه حقوق هم تغییر زیادی حاصل نشد.

بعدش رفتم یه رستوران مدیترانه ای شدم بارتندر (کسی که نوشیدنی های الکلی و غیرالکلی درست میکنه برای مشتری هایی که توبار ویاخود رستوران هستن).با تیپ(انعام)های آخر شب همچین راضی بودم...تا اینکه دیدم ویترسی یا سرو غذا درآمد بیشتری داره .خلاصه الان پارت تایم کار میکنم درآمد فول تایم دارم. اولش روبرو شدن با مشتری های مست برام اصلا آسون نبود.اما به مرور عادت کردم.اینکار رو نمیتونم همیشه ادامه بدم چون به محض فارق التحصیلی میخوام وارد شغل خودم بشم والان ازاین بابت خوشحالم که درآمدم طوری هست که نخواد وام دانشجویی بگیرم.

رستورانی که کار میکنم غذاهای یونانی لبنانی ا س ر ا ی ی ل ی و ایتالیایی داره.٢٠سالی هست که اولین رستورانش که من الان کار میکنم کارشو شروع کرده و الان تو همین شهرهای اطراف ما حدود ١٠تا شعبه داره و حسابی هم کارش گرفته و شاید یه روزی شهرت جهانی پیدا کنه.این رستوران وقتی کارشو شروع کرد کوچیک بود اما به مرور توسعه داده شد و با بازسازیش الان تبدیل شده به یه رستوران خیلی شیک.غذاهاش هم خیلی گرون نیست و آخر هفته ها تا ۴صبح باز هست.چند تا ایرانی هم بامن کار میکنن.خیلی از کارکنان اینجا سواد بالایی دارن یه زمان یه آشپزمون دکترا داشت وبا اینکه خیلی باهوش بود وجز نوابغ تو پیدا کردن کار خوب بدشانس بود.آخرش هم رفت آمریکا اونجا رستوران زد!بله تا دلتون بخواد این نمونه هااینجا پیدا میشه.سرآشپز فعلیمون یه زنه روسه که از کشورخودش ٢تا لیسانس داره...

متاسفانه یا خوشبختانه اینجا کار عیب نیست.بچه ها هم از ١۴-١۵سالگی به کار تو فست فود ها رو میارن و مستقل میشن که اونم معایب و محاسن خودش روداره.اما وای به حال من اگه مثلا دختر خاله ی نوه ی عموی بابام بدونه من تو رستوران کار میکنم!!!!!مشغول تلفن

...



یه بحث بفهمی نفهمی جدی

توی این ماه سه بار با حمید بحث کردم.دیشب سومیش بود که داشت کم کم کار به جاهای باریک میکشید. آخه یه مشکلی که ما باهم تو دعواها داریم اینه که برعکس من که تو هیچ دعوایی کینه ای نیستم و زود با طرف آشتی می کنم حمید یه کم دعوا رو کش میده.مثلا یه بحثی بینمون میشه آشتی میکنیم و تموم.فردا باز حمید تو صحبتمون صحبت دعوای شب قبلو میکنه.من اصلا دلم نمیخواد بگم آدم بی عیبیم.اتفاقا عیب های من خیلی بیشتر از حمیده.حمید اصلا دعوایی نیست و اگه بینمون یه دعوایی پیش بیاد ممکنه تا چند روز فکرش پیش اون دعوا باشه و همه اش نگران که نکنه ما بعدا هم باهم همش دعوایی باشیم؟در حالی که من میگم ما نباید انتظار داشته باشیم که طرف مقابلمون یک آدم کامل و بی نقص باشه.گفتم اگه تو از این نگرانی که ما ممکنه تو زندگی آیندمون دچار مشکل بشیم خیلی اشتباه میکنی.هیچ ازدواجی بدون ریسک همراه نیست.از ازدواج سنتی بگیر که طرف ممکنه با دوبار سینما رفتن تشخیص بده که آیا این زن/شوهر ایده آلشه تا ازدواج سنتی-فامیلی  که ازبچگی باهم بزرگ میشن و تازه وقتی زیر یه سقف میرن میبینن که خیلی باهم فرق داشتن.حالا ماهم چه باهم ازدواج کنیم چه با همکار یا همکلاسمون بالاخره این احتمال وجود داره که انتخابمون درست نباشه.خواهرش فرناز رو مثال زدم که با شوهرش آرش تو اینترنت دوست شدن.اینا ماه اردیبهشت یه بار همدیگه رو دیدن باز تابستون آرش اومد ایران دیدن همدیگه رو و ماه آذر عروسی شون بود تازه الانم خیلی از هم راضی هستن.درحالی که آشنایی و ازدواجشون ٧ماه طول کشید.خلاصه امروز که ایناروبهش گفتم آروم شد.

البته دلخوریمون همون دیشب برطرف شده بود فقط امروز داشتیم برای هم از ایرادای جزئی هم میگفتیم.خداییش حمید که ایراد زیادی نداره.فقط دوتا ایراد کوچولو داره یکی اینکه یه کم زود ناراحت میشه و دیگه اینکه دعوارو کش میده.اما بازم میگم این ایراد ها اصلا آزاردهنده نیست.پس فردا هم داره میره دبی.خیلی خوشحالم براش.آخه تازه یه هفته ده روزه که از دست درسها داره نفس میکشه.اما این یه هفته برامون سخت میشه.چون فکر نکنم بشه از طریق تلفن درارتباط باشیم و فقط به همون ایمیل و چت باید دل خوش کنیم.من هم این روزها خیلی سرم شلوغه.همکار ایرانیم بعد از ١٨سال داره میره ایران و تا ٣هفته دیگه که اون میره ایران احتمالا من سر از قبرستون درمیارم چون با نبودن اون خیلی سرم شلوغ میشه.خلاصه اگه دیدین یهو من رفتم و نیومدم بدونین دیدار شد به قیامت!!!!

 

...



شروع سال تحصیلی

امروز اولین روز مدرسه است.تابستون برام خیلی زود گذشت.پارسال که از ایران اومدم همش میگفتم آخه من چطوری این ٢ سال رو تحمل کنم تا باز حمید رو ببینم.حمید مثل من زیاد اهل گله و شکایت نیست .من هم دیدم اینقدر این صبوره بهش اولتیماتوم دادم که سال دیگه هرجوری باشه میرم ایران.حالا تابستون امسال هم حمید امتحان علوم پایه داشت و همش اصرار میکرد که برای ایران رفتن اصلا تابستون ٨٧برنامه ریزی نکنم.چون خیلی وقتش برای درس خوندن کمه منم ایران باشم میشم قوزبالاقوز!!!اما خوشبختانه بعد از چند ماه به وضعیت عادت کردم.حدود ٢ماه پیش فرناز و آرش من وحمید رو دعوت کردن بریم دبی که منو حمید هم ببینیم همدیگه رو ویه سفرهم بریم.خلاصه من و حمید خیلی خوشحال شدیم که حتی شده یه هفته همدیگه رو میبینیم.اما مامان من اجازه نداد.خلاصه من هم هرچی اصرار کردم گفت نمیشه .بعدش هم دیدم اصلا اگه مامان هم اجازه میداد مقدور نمیشد چون این سفر بعد از امتحان علوم پایه حمید بود که چون اینجا ٢هفته زودتراز ایران کلاس ها شروع میشه من اگه به این سفر برم ٢هفته از کلاسم عقب میمونم....

حالا حمید داره هفته دیگه میره دبی البته ١هفته بیشتر نمیمونه.ماهم ٢هفته دیگه یه مهمون عزیز داریم برادرم داره از انگلیس میاد.اینقده خوشحالممممممممم به به.حمید الان زنگ زد گفت مریضه..ناراحتچند روز بود درست حسابی باهم حرف نزده بودیم امروز میخواستیم تلافی کنیم که دیدم اصلا صداش در نمیاد گفتم برو بخواب جوجو!!مامان چند روز قبل برای حمید یه کفش خیلی خوشگل گرفت.آخه مامان داره ٣ماه دیگه میره ایران.بهش میگم صبر کن آخر زمستون بری که تا تابستون ایران باشی میگه نه طاقت نمیارم.آخه باز مامان بزرگ شده و علی و میترا (برادرم و زنش در ایران)صاحب یه دختر خوشگل شدن.

راستی حمید چند روز قبل رفته بود یه رستوران به اسم گردباد .تولدش هم اونجا گرفته بود.اما این سری خانوادگی رفته بودن.میگفت خیلی غذاش عالیه و تو بیای اولین جایی که بریم اینجاست.اینقدر دلم غذای رستورانای ایران رو میخواد.پیتزا پرپروک میخواممممممممم

یه چیز دیگه.من یه همکار دارم لبنانیه.یه بار ازدواج کرده وطلاق گرفته.٢تا بچه هم داره.این ۴سال پیش تو اینترنت با یه پسری که ده سال از خودش کوچیکتر بود و ساکن اردن بود آشنا شد.و از اون زمان تاحالا که هنوز مثل ما دورادور باهم هستن فقط تو یه سفر به لبنان پسره اومده لبنان و ۴روز همدیگه رو دیدن.این حالا دیروز بمن میگفت میخواد نوامبر امسال بره لبنان که با این ازدواج کنه و پسره رو بیاره کانادا.مامان دختره هم شدیدن با این ازدواج مخالفه.اما مامان پسره بااینکه قبول همچین ازدواجی خیلی براش سخت بود اما الان خیلی خوب با قضیه کنار اومده.اینم بگم این تا زمانی که همدیگه رو ببینن به پسره نه از ازدواج قبلیش چیزی گفته نه از بچه هاش و نه حتی از سنش.و وقتی که بهش قضیه رو گفته پسره خیلی شاکی شده.اما چون نمیخواسته مامانش بفهمه این دختره دروغ گفته به مامانش میگه من اینارو میدونستم اما به تو نگفتم که خوب مادر بدبختش هم که شوهرش مرده و این تنها پسرش بوده طبیعیه که تا مدتی زیر بار این قضیه نمیرفته.حالا هم که اون با این قضیه کنار اومده مامان دختره افتاده سر لجبازی.دیروز بمن میگفت دیگه از این کارا خسته شدم میخوام پاییز برم اونجا که باهاش ازدواج کنم و بتونم بیارمش کانادا. خیلی دلم براش سوخت..به نظرمن ازدواجی که با اینهمه تفاوت و درضمن با عجله و هول هولی انجام بشه عاقبت بدی داره.


پ.ن من از دوستای خوبی که میان اینجا بهم سرمیزنن ممنونم.سعی میکنم زودزود بیام.امروز که اولین روز دانشگاهه منم کلاس اولم بعد از ظهر تشکیل میشه.میرم نهار بخورم که بعدش برم دانشگاه.

 

...



19

حمید برام تعریف کرد که به پیشنهاد فرناز میخوان در اولین فرصت  من و حمید رو عقد کنند.این اولین فرصت هم در حقیقت در اولین سفر من به ایران مقدور بود.دلیلش هم این بود که تو این مدت حمید هم میتونه به عنوان شوهر من اقامت کانادا رو بگیره.این پیشنهاد هم درواقع مال آرش بود{البته من و حمید بیشتر ترجیح میدادیم ایران زندگی کنیم مخصوصا تا تموم شدن درس هامون وگذروندن درس حمید ۴سالی وقت داشتیم}توی اون شرایط هیچ چیز نمیتونست منو اینقدر به زندگی دلگرم کنه.وقتی حرف حمید تموم شد من از خوشحالی چشمام پر اشک شده بود.کلی سوال تو ذهنم بود.آخه وضعیت ما تا مطرح شدن این پیشنهاد خیلی اسفناک بود .من که خود به خود درگیر درس و کارم شده بودم و با خرجایی که از پول بلیط  بگیر تا مخارج خود سفر همیشه ۴-۵هزار دلار باید بابت سفر کنار میگذاشتم.هر دفعه هم که ایران میرفتم باید متلک های فامیل و غریبه رو به جون میخریدم.مامانم هم که خیلی به رفت و آمد من روی خوش نشون نمیداد.لا اقل با این کار جایگاه هرکدوم از ما در خانواده دیگری تثبیت میشد.

من هنوز به خیلی از اعضای خانواده حمید معرفی نشده بودم اما اکثریت خانواده من اونو دیده بودن.خلاصه ما که به خاطر مشکلات کاری و درس هردو نمیتونستیم زود تر از ۴سال دیگه به ازدواجمون فکر کنیم یهو دیدم که همه چیز داره آماده میشه که در سفر بعدی من به ایران ما عقد کنیم.با اینکه میدونستم حمید همچین شوخی با من نمیکنه چند بار قسمش دادم که واقعا راست میگه؟اونم با هر جمله ای که میگفت منو به این اتفاق دلگرم تر میکرد.فقط خدا میدونه که دوری از کسی که دوستش داری چقدر سخته.با توجه به اینکه من از حمید یه سال بزرگتر بودم و حمید هم هنوز دانشجو بود واقعا نمیتونستم ازش توقع داشته باشم تا قبل از تموم شدن درسش ما برنامه ای داشته باشیم.خلاصه کلی با این حرفش دوتایی ذوق کردی.اونطورکه حمید میگفت فرناز بدون اینکه مامانش بدونه قضیه رو به حمید گفته بود و مامان حمید هم قرار بود به زودی این پیشنهاد رو توخونه مطرح کنه.حمید ازم خواست فعلا جز مامانم کسی رو خبردار نکنم.

من یه مقدار هم از عکس العمل مامان نگران بودم..خلاصه یه روز بعد از ظهر با من من زیاد قضیه روبه مامان گفتم.با اینکه با مامانم خیلی راحتم اما هنوزم وقتی حرف از ازدواجم میشه حتی روم نمیشه به مامانم نگاه کنم.مامان خیلی از این قضیه خوشحال شد.گفت دیگه ۶ماه یه بارهم بری ایران خیالم راحته که کسی پشت سرت چیزی نمیگه.وخلاصه تا همین امروز که دارم این متن رو تایپ میکنم این قرار پابرجا مونده که ما تابستون ٨٨ عقد کنیم.خیلی دلم میخواست بهار ٨٨ این اتفاق بیفته آخه هردومون اردیبهشتی هستیم اما چون اون روزا حمید درس داره نمیتونیم زودتر از تابستون عقد کنیم.

مامان دوروز پیش ازم پرسید هنوز برنامه تابستون سرجاشه؟گفتم آره.گفت آیا کسی کادو هم به عروس و داماد میده؟گفتم تا جایی که من باخبرم فقط یه عقد محضری و حلقه.گفت پس من نیام ایران....گفتم آخه چرا؟گفت آره دیگه وقتی کسی کادو نمیده همون امیروعلی باشن به عنوان بزرگتر کافیه...

گفتم نه مامان اگه نباشی اصلا صورت خوبی نداره.تو مادر عروسی....خانواده حمید خیلی پایبند این مراسم هستن اگه تو که مادر منی نباشی اونا فکر میکنن تو مایل به این ازدواج نبودی...گفت اه راست میگی گفتم آره حتما باید باشی.خلاصه راضی شد....

حالا با حساب کتابای من که تیر میام ایران احتمالا اوایل مرداد عقد میکنیم.دلم میخواد یه کم بزن برقص هم باشه اما حمید میگه نه باشه ٢سال بعدش که رسما زن و شوهر شدیم و قرار شد من برم ایران باهم زندگی کنیم دیگه اونجا عروسی میگیریم.حالا خوبیش اینه بعدا حمید هم میتونه بیاد کانادا پیشم و عملا جداییمون کم و کمتر میشهقلب


پ.ن.چون الان به اون جایی که باید برسم رسیدم بعد از این از اتفاقای روزانه و یا اختلافا و دعواهامون مینویسم.بهرحال همیشه که زندگی با خوشی همراه نمیشه.....راستی من چون سابقه زیادی درنوشتن ندارم وبلاگم خیلی ساده و معمولیه...خیلی دلم میخواد یکم تغییرش بدم.خوشحال میشم کسی دراین مورد راهنمایی کنه واز هر پیشنهاد و انتقادی بصورت خصوصی و عمومی استقبال میکنم.لبخند

...



18

درطول پرواز اول فقط یه بار بیدار شدم حمید برام ساندویچی از شام نگه داشته بود که آخرین بارهم غذای رستوران مورد علاقم روبخورم یه گاز به ساندویچ زدم چقدر به نظرم بد مزه اومد.دلم غذا نمیخواست فقط دوست داشتم گریه کنم.به ایتالیا که رسیدیم با بی حالی با اون دختراز هواپیما پیاده شدم و رفتیم که ٢-٣ساعت مونده به پرواز سرمون روگرم کنیم.اون که با موبایل زنگ میزد به نامزدش و همش میگفت راستشو بگو مامانم گریه کرد یانه؟شاید ۵دقیقه همین سوال رو پرسید و من باخودم فکر میکردم دختر به این لوسی چطور میتونه چند وقت دیگه بیاد کانادا دوراز مامانش زندگی کنه؟

قرص حسابی بی حالم کرده بود و فکر میکنم همین خودش تو اون شرایط حسن بود.پرواز دوم هم انجام شد و وقتی که به کانادا رسیدیم فکر کردم مریض شدم.خیلی حال بدی بود.افسردگی وخستگی راه خیلی بی حالم کرده بود.مامان و لیلا و لیدا اومده بودن استقبالم.منو بردن رستوران مورد علاقم غذای مدیترانه ای خوردیم اما اینا هم خوشحالم نمیکرد.انگارنه انگار که بعد از ٧هفته برگشته بودم مثل این بود که فقط خواب این سفررودیدم.روزی چند ساعت با حمید حرف میزدم هیچ وقت از صحبت باهم سیر نمیشدیم.همیشه کلی حرف برای هم داشتیم.حمید یه ایمیل بهم داد که شرح بعد از جداییمون روتوش نوشته بود دیدم اون هم حس وحال منو داشته.

خلاصه با شروع شدن ترم جدید دانشگاه فقط یه کمی ازاون حس وحال خارج شدم.آهنگ گروه 7th(واست میمیرم)رومیذاشتم و گریه میکردم آخه از این آهنگ خیلی خاطره داشتیم.وقتی کلیپ این از م ا ه و ا ر ه پخش میشد حمید  درحالی که روی مبل بود چشماشو میبست و مثلا پارو میزد(دقیقا مثل خودشون)یا فیلم هایی که روز آخر از هم گرفته بودیم رو میدیدم.

اواخر آذر هم فرناز و آرش ازدواج کردن که من خیلی دلم میخواست عروسیشون میرفتم اما وسط درسم بود واصلانمیشد. کریسمس ٢٠٠٨ رفت ایران قرار شد که مامان بابای حمید هم بیان تهران که مامان رو ببینن. مامان هم کلی براشون سوغاتی گرفت که روی هم یه چمدون شد.اونا هم همون چمدونی که مامان سوغاتی برده بود رو پر کردن از آجیل تواضع و ...مامان هم تو اولین دیدار خیلی از حمید وخانوادش خوشش اومد و حسابی راضی بود زمانی که برگشت کانادا.برای تولد حمید هم یه سوپرایز براش درنظر داشتم.آخه تازگی اینجا خط هایی اومده بود که با داشتن شماره تهران که درواقع به تلفن کانادا وصل بود با دادن یه ماهیانه میشد ۵٠٠ دقیقه یا ١٠٠٠دقیقه و یا نامحدود (بستگی به پولش)صحبت کرد.اینطوری حمید فقط پول تلفن شهری رو میداد و لازم نبود کارت بگیره و من هم پول کمتری به کارت میدادم.خلاصه این خط رو گرفتم و شماره همون شماره ٨ رقمی تهران بود و حمید بدون گرفتن کد و یا خرج اضافه ١٠٠٠دقیقه بامن درماه حرف میزد.

اوایل خرداد بود یکروز تعطیل شنبه .فرناز هم برای دیدن خانواده از دبی رفته بود ایران.حمید مثل همیشه زنگ زد و صداش هم خیلی خوشحال بود.من هم شب قبلش تا دیروقت کار کرده بودم.گفت یه خبر خوب داره.چون اون روزا آرش یه مصاحبه از یه کمپانی در آلبرتا گرفته بود و اردیبهشت مصاحبه رو انجام داده بود و الان منتظر نتیجه اون بودن حدس میزدم درمورد اونها باشه.اما حمید گفت درمورد خودمونه....

...



17

من به کوچه که رسیدم احساس کردم کوچه مثل همیشه نیست وتغییراتی کرده.کوچه پهن تر ازهمیشه بود وخیلی هم تاریک.خلاصه ازش تشکر کردم وپیاده شدم.اونم دنده عقب گرفت و رفت.اما خدایا این که کوچه لاله نیست!!!من کجا هستم پس؟چشمم به ساختمون نیمه کاره ای افتاد که چند تا کارگر از اون بالا منو زیرنظرداشتن.همون موقع یه آقایی رو مشغول کاری جلوی خونش دیدم.خیلی دلم میخواست میرفتم ازش کمک میگرفتم اما اگه اونم یکی مثل خیلی های دیگه باشه چی؟به حمید زنگ زدم.گفتم بهش من نمیدونم چرا امروز یه جای دیگه پیاده شدم.تاکسی منو ازمسیردیگه آورد.اسم کوچه همونه اما اون کوچه همیشگی نیست.میخواست بیاد پیشم اما من خودم هم نمیدونستم کجا هستم.همون موقع صدای ماشینی روشنیدم که از پشت سرم باسرعت زیاد میومد به سمتم.گفتم دیگه حتما به آخرخط رسیدم.بدون اینکه به حمید چیزی بگم باهاش خدافظی کردم.ماشین که بهم نزدیک شد ایستاد .برگشتم دیدم همون راننده تاکسیه.گفت:خانم شما چرا اینجا پیاده شدین؟گفتم مگه اینجا کوچه ... نیست؟گفت بعله اما کوچه ای که شما همیشه پیاده میشدین نیست.سوارشین من میرسونمتون.درحالی که فکرمیکردم عمر دوباره ازخدا گرفتم و بی نهایت از اون آقا متشکر بودم سوارشدم.قضیه این بود که این خیابون از طرف سردار جنگل به یه بلوار ختم میشد که ادامش در اون طرف خیابون میشد همون کوچه که من باید پیاده میشدم.

خواستم با اون آقا ٢٠٠٠تومن دیگه هم بدم اما گفت این کاروبرای پول نکرده و قبول نکرد.خلاصه نفس راحتی کشیدم وخدا روشکرکردم.یه شب دیگه که آخرین شبی بود که من از خونه حمید میرفتم خونه لاله خدا خدا میکردم که اون آقا بیاد که من بتونم بازهم ازش تشکر کنم وخداحافظی چون دیگه نمیدیدمش وهمون اومد ومن بهش گفتم که امشب آخرین شبیه که این مسیررو میرم چون فردا از ایران میرم.یه روز هم با نوه خالم که یه سال ازخودم بزرگتربود رفتیم  فرحزاد من کلی خوراکی های خوش مزه خریدم.حمید برام همشون روتو بسته بندی های خیلی محکم گذاشت. خلاصه کلی خوراکی خوشمزه گذاشتم توچمدونم.همون شب هم حمید برام یه قوطی شیرینی ضیافت گرفت ومن مثل اینکه قراره تبعید بشم ازاینا میخوردم که بعدا هوس نکنم.

نمیدونم چرا روزهای آخر گریم نمیومد.برعکس اتفاقای خنده دار برام می افتاد ومن از خنده اشکم درمیومد.شب آخر که همزمان بود با عروسی برادر دوست حمید درکرج چون اصلا نمیخواستم به اون عروسی برم به دروغ به دوست حمید گفتیم که من مریضم.حمید هم میگفت تا زمانی که هوا تاریک نشده اصلا ازخونه بیرون نریم چون خیلی از دوستام نزدیک من هستن و ممکنه مارو ببینن.منم شب آخری دلم همه چی میخواست.خلاصه هوا که تاریک شد رفتیم آب آلبالو و بلال خوردیم اومدیم از خودمون به عنوان خدافظی فیلم گرفتیم.اون شب دوست فرناز و خود فرناز هم بودن.شب قبلش هم آرش از ایران رفته بود و فرناز هم حسابی پکر بود.شام رو خوردیم و چون ساعت ١٢ تازه قرار بود ماشین بیاد فرناز و شری بامن خدافظی کردن و خوابیدن .من و حمید هم همون جا که شری رومبل دراز کشیده بود روزمین جامون رو انداختیم که یه چرتی بزنیم.من معمولا دیرخوابم میبره اما حمید چشماشو بسته بود منم بهش خیره شده بودم.

یهو یادم اومد که چند ساعت دیگه دارم ازش جدا میشم.بغضم بدجوری ترکید حمید هم چشماشو باز کرد من دیگه حال خودم رونمیفهمیدم نمیدونم شری صدامو میشنید یانه اگرهم شنید به روی خودش نیاورد. بلند شدم یه کاغذ وخودکار پیداکردم و زیر نور آشپزخونه برای حمید نامه خدافظی نوشتم.خیلی شب بدی بود.حالا دوتامون گریه میکردیم وچشمامون هم سرخ سرخ بود.توی فرودگاه هم هردو بی حال و ناراحت بودیم.حمید برام قرص ضد تهوع هم گرفته بود.اونجا بعد ازاینکه بارم روتحویل دادم با یه دختر آشنا شدم که برای بار اول تنها میرفت کانادا که PRکارتش رو بگیره با نامزد و مامانش اومده بود.خیلی هم بی تابی میکرد من فکر کردم مدت زیادی قراره از خانوادش دور بمونه اما گفت تا آخر پاییز اونجاست.به نظرم خیلی گریه هاش الکی و بی دلیل اومد.من وحمید دست تودست هم نشسته بودیم ومن میخواستم تا یه ساعت مونده به پرواز پیش حمید باشم.یهو مامان دختره اومد گفت برین دیگه کم کم.خیلی هم خوشحال بود که من توسفر بادخترش هستم وسفارش میکرد هواشو داشته باشم.نمیخواستم به اون زودی ازحمید جدا بشم اما اون خانم گفت الان یه صف خیلی طولانی برای چک پاسپورت هست اگه دیربرین جا میمونین.بلند شدم.طفلک حمید شوکه شده بود قرار بود تا یکی دوساعت دیگه پیشش باشم.

با ناراحتی روبوسی کردیم ومن و اون دختر رفتیم.انگاریه تیکه از وجودم روجا میذاشتم هرچی موقع اومدن ذوق داشتم حالا دلم میخواست زار بزنم.تو صف چک پاسپورت اون دختر ازمن و یه خانم دیگه درمورد کانادا میپرسید.من که به هیچ بند بودم که گریه کنم گفتم همه چیزش خوبه فقط جدایی خیلی سخته و اشکم سرازیر شد.قرص ضد تهوع رو خوردم و زمانی که داشت هواپیما از زمین بلند میشد درحالی که که فضای داخل تاریک بود من ازاون بالا میدیدم که هرلحظه داریم از تهران دورتر میشیم.خداروشکر که کسی اونجا صورت منو نمیدید راحت بدون خجالت از اینکه کسی منو میبینه گریه میکردم وبعد هم چون قرص ها خواب آور بودمن تقریبا بیهوش شدم ....

...