روزی که عاشق شدم

30سال ستم دروغ وحالا دیگه کشتارعلنی

سلام به همه دوستان عزیز

اینقدر از بابت اتفاقای اخیر سرخورده شدیم که دیگه جایی برای امیدواری نمیمونه. خیلی دلم میخواست ایران بودم واین جمعیت رو با چشم خودم میدیدم.واقعا اگه این اتفاقا منجربه سقوط این دیکتاتورها بشه ما (کسانی که ایران زندگی نمیکنیم )همیشه مدیون غیرت هموطنانمون بعد از انتخابات ٨٨خواهیم بود.من کاری ازدستم برنمیاد جزاینکه هرروز cnnرو نگاه کنم وبرای این مردم دعا کنم.خدا به همشون کمک کنه.همه میگن فردا روزخیلی مهمیه.نمیدونیم تصمیم خامنه ای چیه.اما حدس من اینه که میخواد به همه بقبولونه که این یه انتخابات سالم بوده وبا چرندهای همیشگی سعی کنه همه چیو فیصله بده.اما چرا یکی نمیاد ازاینها بپرسه:اگه واقعا شما تقلبی نکردین چرا یه باردیگه نمیخواهین به رای تن بدین؟چطورحاضرمیشین اینهمه خون ریخته بشه و شما باز جلوی کشورهای بیگانه فیلم بازی کنین ودم از آزادی بزنین؟

وای برشما...

...



37روز

سلام به دوستان گل و بلبل خودم.

شانس شما من هرزمان که میام اینجا دارم از امتحان و درس میگم.البته تا هفته دیگه امتحان ندارم .تا من باشم دیگه ترم تابستونی نگیرم.همه اش دوتا درس برداشتم اما خدا میدونه بااین گرما وقتی همه دارن خوش میگذرونن چه زوری داره رفتن به کلاس درس.اما خوب فقط دلم خوشه که ۴هفته دیگه آخرین کلاسم تموم میشه.اول قرار بود دوروز قبل از اومدنم کلاسم تموم بشه که معلم گفت از کالج خواستن درسهای این ترم حداقل یه هفته زودتر تموم بشه.یه عده کمی قبول نکردن اما بیشتری ها موافق بودن و معلم بنا روبه همون ٧جولای گذاشت و اگه کسی نمیتونست تواین تاریخ امتحان بده باید یه هفته دیرتر بره جداگانه امتحان بده.خلاصه کلی ازاین تصمیم حال کردم و دعا به جون معلم و مسئولان کالج.

این روزها هم که همه جا حرف از انتخاباته و فکر میکنم بیشتری ها طرفدار موسوی باشن.خیلی دلم میخواست الان ایران بودم وجوحاکم رو میدیدم.حدودیه ماه قبل وارد کتابخونه کالج شدم دیدم روکامپیوتر روبروییم تصویرمحمود جون درحال سخنرانی پخش میشه.اون کسی که داشت اینو از یوتوب میدید درحالی که هدفون تو گوشش بود هرازگاهی با صدای بلند میخندید.مرده خودش هم مال میدل ایست بود و من نفهمیدم این خنده ها ازرو تمسخر حرفهای این یابوست یا اینکه خوشش اومده.اما اون خنده هایی  که من دیدم بعید میدونم معنی جز مسخره کردن بده.

خوب از همه اینها بگذریم باید بگم برای ایران اومدنم خیییلللللییییی خوشحالم.اون اولا که من نوشتن تو این وبلاگ رو شروع کردم حتی خودم که نوشته هامو میخوندم و سعی میکردم خودمو جای شما بذارم میدیدم خیلی سخته قبول کنی یکی این سردنیا عاشق یکی اون سردنیا باشه ودلش خوش باشه که هرسال ویا دوسال یه بارمیبیندش.اما میبینم که واقعا خدا صبرآدمو خیلی زیاد میکنه.البته خیلی وقتها میشد که واقعا خسته میشدم و فکر میکردم بریدم اما انگار از طرف خدا یه قدرت عجیبی میگرفتم.

از تولدم بگم که فرناز و آرش عزیز برام یه سبد شکلات خوشمزه همراه یه بادکنک خوشگل فرستادن وبسی مارا ذوق زده نمودند.تولدشون دوست دارم جبران کنم که خیلی هم دورنیست.مرداد و شهریوره.

پ.ن.امروز خبر رسید یک عزیزی از فامیل فوت شده.به علت ناراحتی قلبی.و چون میدونسته که رفتنیه از یه سال قبل تمام کارایی که خودش سرکارش انجام میداده رو به زنش یاد داده که بعد ازمرگش زنش بیاد بجاش کارکنه.حالا زنش که دختر خاله من باشه داره از شنبه میره سرکار.فقط چند دقیقه تصورکنین اون زن چطوری میتونه به خودش بقبولونه که جای شوهرش کارکنه.خدا رحمتش کنه...

...