روزی که عاشق شدم

7

شهریور اون سال نتایج کنکورهم دادن که حمید داروسازی قبول شد وچون دانشگاهش تهران بود باید میومد که تهران باخواهرش زندگی کنه.خلاصه که باقبولی حمید خوشحالیمون هم چندبرابر شد.من ٢٣شهریور بلیط داشتم که بیام کانادا.خیلی دلم میخواست حمید روز آخربرای بدرقه من بیاد فرودگاه.اما تعارف کردم وگفتم خودمون میریم.البته تعداد زیادی از فامیلمون برای بدرقه ما میومدن و بهتر بود که حمید نمیومد بهرحال اون شب پروازمون به موقع انجام نشدوصبح روز بعد حرکت کردیم.من تالحظه آخر باحمید تلفنی حرف میزدم. من یه ایراد بزرگی که دارم اینه که الکی تعارف میکنم شاید اگه زمانی که حمید میخواست بیاد برای خداحافظی فرودگاه الکی باهاش تعارف نمیکردم با دل خوش ازش جدا میشدم.اما ته دلم ناراحت بودم با اینکه حمید اصلا تقصیری نداشت.

روزهای اولی که اومده بودم خیلی پکربودم.با اینکه تصمیم داشتم از januaryوارد کالج بشم اما اصلا خوشحال نبودم وحسابی دلتنگ حمید بودم.یه روز پای چت نمیدونم چرا یهو قاطی کردم و سراینکه حمیدروزآخر نیومد فرودگاه باهاش بحث کردم.اینبار از همیشه دعوامون جدی تربود ومن حتی به حمید گفتم بره وگفتم دیگه هیچ وقت نمیخوام ببینمت.حمید هم مثل همیشه صبوری نکرد و خلاصه با دلخوری زیاد دی سی شدیم.انتظارداشتم مثل همیشه حمید برای آشتی پیش قدم بشه مخصوصا که عصبانیتم فروکش کرده بود وتصمیم داشتم خودم هم ازش معذرت خواهی کنم.اما فردای اونروز حمید ایمیلی بمن داده بود که همه چیو تموم شده دونسته بود .بازهم امیدواربودم که با معذرت خواهی من همه چیز حل بشه اما وقتی بهش زنگ زدم نه تنها تحویلم نگرفت که گفت دیشب خیلی شب بدی براش بوده وحتی خانوادش هم متوجه اختلافمون شدن و ازش خواستن این ارتباط تموم بشه.

دیگه حال خودم رونمیفهمیدم.هرچی ازش معذرت خواهی میکردم نرمشی ازش ندیدم.فقط میگفت دیگه نمیتونه این رفتارای منو تحمل کنه.از اتاق اومدم بیرون.مامان که انگار یه طورایی صداموشنیده بود صدام کرد:لادن؟منم که تمام صورتم خیس اشکام بود گفتم مامان حمید میخواد باهام بهم بزنه....گفت بزنه ...خودتو چراناراحت میکنی؟من گریه میکردم خواهر ومادرم بمن دلداری میدادن.نه این خارج ازتوان من بود زندگی بدون حمید؟مگه میشه؟ضربه خیلی بزرگ بود من نمیتونستم اینو قبول کنم.باید بهش فرصت بدم. حمید هم نمیتونه...آره مگه میشه؟اونهمه نقشه داشتیم؟من برگردم ایران باهم ازدواج کنیم...نه نه...این امکان نداره...بهش فرصت میدم.شاید الان عصبانیه...بهش قول میدم که دیگه عصبانی نشم. خدایا چه شبی به من گذشت...چقدر بهت التماس کردم که کمکم کنی.کلی نذرونیاز کردم...دلش نرم بشه...صبح روز بعد از اتاقم که اومدم بیرون مامان و لیدا خواهرم نگران اومدن سراغم.حالمو پرسیدن اشکم دوباره سرازیر شد گفتم مامان فقط دعا کن من بمیرم.

حمید بمن زنگ نزد تا ٩روز هیچ تماسی برقرار نشد.باز بهش زنگ زدم.امید داشتم که اینبار نرم تر برخورد کنه.از شنیدن صدام خوشحال نشد.خیلی عادی بامن حرف میزد.گفت نمیتونه دیگه باهام ارتباط گذشته روداشته باشه.گفت بعد ازاون دعوای کذایی خیلی بهش فشاراومده و دیگه نمیتونه به ادامه این رابطه فکرکنه.وای که چه روزهایی بود.همون هفته های اول بود که تلفن زنگ زد...حمید بود.خیلی سردو رسمی حالمو پرسید .حرفی از برگشت نمیزد فقط میگفت ما میتونیم مثل دوتادوست معمولی باشیم خانواده ها هم ندونن بهتره.گفتم آخه من چطورمیتونم باتویه دوست معمولی باشم؟من ترجیح میدم اصلا باهم ارتباط نداشته باشیم.توی اون مدت حسابی وزن کم کرده بودم.حتی نمیخواستم خودموتوآینه ببینم.

خیلی سعی میکردم دیگه به سمت حمید نرم.گاهی مصمم میشدم که این رابطه رومتوقف کنم.و دست کم ١٠بار این تصمیم عملی شد اما بالاخره یکیمون باز برای ارتباط دوباره پیش قدم میشد.مامان که اصلا درجریان این تماس های پنهونی نبود.چون بهم هشدارداده بود که بشدت جلوی این ارتباط روخواهد گرفت. تکلیف خودمونمیدونستم.حمید هنوز دوستم داشت منم که عاشقش بودم و با اینکه بارها تصمیم گرفتم این رابطه روتموم کنم اما گاهی من وگاهی حمید دوباره به سمت هم برمیگشتیم.حمید به دوستی همیشگی بدون ازدواج اصرار داشت من هم گفتم بدون تضمین حاضر به ادامه دوستی نیستم.خلاصه ما تا ۴ماه هزاربار تصمیم گرفتیم ومن دیگه نتونستم وبا ایمیل از حمید برای همیشه خداحافظی کردم.

یکی از همکارام که درجریان بود وگفت خودش هم یه بار توشرایط مثل من بوده وحالا با همون آدم میخواست ازدواج کنه حرفی زد که خیلی به دلم نشست.گفت اون مرد اگه قرار باشه مرد توباشه وتو سرنوشت توباشه باید بذاری این اتفاق باگذشت زمان بیفته...بزور اونو از خدا طلب نکن...

منم صبرکردم...صبرو دعا...عشق از دست رفتمون رواز خدا طلب کردم...

...