روزی که عاشق شدم

8

دراینکه دربوجود اومدن اختلافهای اخیر بیشتر من مقصربودم شکی نداشتم. وحق رو به حمید میدادم که راهی جز قطع این ارتباط نداشته باشه.

چند هفته ای از آخرین تماس حمید میگذشت .همزمان با ولنتاین اون سال ترم اول درس حمید که ورودی بهمن بود شروع میشد.وقتی تو خونه حرف حمید میشد مامان سعی داشت منوازاین رابطه ناامید کنه و میگفت:"مطمئن باش با شروع درس حمید ودیدین دخترهای رنگارنگ دانشگاه حمید دیگه یادی از تو نمیکنه." اتفاقا حمید قبلا بهم گفته بود که بیشتر ورودی های اون سال دخترها هستن.بااین فکروخیال ها بیشتر ناراحت و ناامید میشدم.مطمئن بودم تایکی دوماه آینده توذهن حمید محو میشم.

صبح ٢۵بهمن که همزمان بود با ولنتاین با بی حوصلگی رفتم کالج.همه جا صحبت از عشق بود.رادیوی ماشین آهنگای عاشقانه میذاشت.هرکس زنگ میزد یه آهنگی به عشقش تقدیم میکرد.

خدایا پس عشق من کجاست؟

تمام اونروز به هرجانگاه میکردم یا کلمه ولنتاین رومیدیم یا آرم های عاشقانه که از همه جا آویزون بود ومثل یه خنجر میرفت تو قلبم.ساعت ٢بعد ازظهر رسیدم خونه.کسی خونه نبود ومن رفتم اتاق نشیمن دراز کشیدم آروم آروم گریه کردم وبا خدا حرف زدم.اون روز باخودم گفتم اگه حمید برای ولنتاین زنگ بزنه خوشحالیمو نشون نمیدم وازش هم میخوام که دیگه ازم سراغی نگیره.ساعت قبل از٣بود که حمید زنگ زد.شنیدن صداش مثل جادویی بود که من تحت تاثیر اون هرچی حرف توذهنم بود جاشو داد به ابراز خوشحالی ازشنیدن صدای حمید.مخصوصا که حمید لحن روزهای خوب دوستیمون روداشت.

...