روزی که عاشق شدم

9

هفته های اول حمید باورش نمیشد که من اینقدر تغییر کرده باشم.البته من خودم تعییراتم رومتوجه نمیشدم اما حمید میگفت خیلی آروم ومنطقی شدم حتی گاهی بهم میگفت نکنه داری فیلم بازی میکنی ؟اما من مثل اینکه تازه متولد شده بودم.وقتی به ایمیل های ماه ها وسالهای قبل نگاه میکردم میدیدم که من اون موقع اصلا قدر حمیدو نمیدونستم.آخه ما تو دوران کنکور حمید روزی ٢بار بهم ایمیل میدادیم اون موقع ها هم حجم ایمیلا اینقدر نبود وما مجبور میشدیم ایمیلامون رو تند تند عوض کنیم اون ایمیلا رو هیچ وقت پاک نمیکردیم.خلاصه اونا یه جورایی دفتر خاطراتمون بودن.

بعد از برگشتن عشقم به زندگیم تا مدتی مامانامون از قضیه بی خبر بودن.خلاصه آروم آروم همه چیو براشون گفتیم واوناهم فهمیدن ما بدون وجود هم هیچ دلگرمی نداریم.من که شب و روز برای برگشتن حمید خدارو شکر میکردم.حمید از دخترهای دانشگاهشون چیزای عجیب غریبی میگفت به نظرم اومد که دخترها خیلی بس پروا تر از چندسال قبل شده بودن.حمید همیشه میگفت ازاینکه من به زندگیش برگشتم واون مجبور نشده دختری روجانشین من کنه خیلی خوشحاله.

توسفری که مامان زمستون ٨۵به ایران داشت به گوش بعضی از فامیلامون رسوند که لادن ایران نامزد داره.میگفت اینطوری بری ایران خیالم راحته کسی برات حرف درست نمیکنه.من هم قرار بود برای تابستون ٨۶ برم ایران.بلیطم رو اوایل نوروز ٨۶ گرفتم.از یکی از فروشگاههای اینجا یه چیزی مثل مانتوی خودمون گرفتم سورمه ای(رنگ مورد علاقه حمید)خلاصه روزهای اول که اینو خریده بودم هی میپوشیدمش اینقدر ذوق میکردم....مامان تو ایران حتی به هر دو برادرم هم قضیه روگفت البته خیلی سر بسته.اون ها هم مخالفتی نکرده بودن.مامان همه این کارا رومیکرد که من ایران مجبور به جواب دادن نباشم.اما بازهم خیلی نگران بود وهمش فکرای بد میکرد که نکنه خانواده حمید فکر کنن تو خیلی آزادی که داری تنها میری ایران؟گفتم من این مدت خیلی خوب خانواده حمید و شناختم خیلی با من با احترام برخورد میکنن وغیر از اینهم نبود.اما مامان من خیالش راحت نمیشد...

قضیه روحمید فهمید یعنی چاره ای نداشتم وباید بهش میگفتم.واونم خیالم روراحت کرد و گفت بسپارش به خودم که حلش میکنم.و روز بعدش گفت من به مامانم قضیه سختگیری مامانت رو گفتم اونم گفته خودم زنگ میزنم مامانش روراضی میکنم...یادمه روزی که قرار بود مامان حمید زنگ بزنه مامان بخاطر دندون درد شدید رفته بود دندون پزشکی.من همش استرس داشتم که نکنه مامانش زنگ بزنه و مامان نباشه.مرتب به موبایل خواهرم زنگ میزدم اونم گفت که حالا حالا ها علافیم چون سر دکتر خیلی شلوغه. مامان حمید قرار بود صبح زود ایران بعد نماز صبح زنگ بزنه.من دل تودلم نبود.خدا خدا میکردم که با تاخیر زنگ بزنه.ساعت ٩:٣٠ شب به وقت ما زنگ زد.خلاصه با شرمندگی تمام قضیه دندون دردو...روگفتم واون هم برخوردش خیلی خوب بود وگفت فردا دوباره همین موقع زنگ میزنه...

خلاصه فردای اون روز دوباره زنگ زدو من نمیدونم این خانم مهربون چی گفت که مامان ازاین رو به اون روشد .اینقدر مامان حمید قشنگ حرف میزد که هرکسیو همون برخورد اول مجذوب خودش میکرد. مامان بعد از اون مکالمه خیلی خوب شد و گفت مامان حمید بهش گفته که بالاخره دیریا زود این بچه ها(ما دوتا)رو سرو سامون میدن و خلاصه من کلی تو دلم عروسی بود .همش خدا روشکر میکردم که چقدر همه چیز باب میلم شده بود .الان حتی خانواده هامون هم که یه روز مخالف ادامه این ارتباط بودن حالا اومده بودن به کمکمون...

...