روزی که عاشق شدم

10

من و حمید برای اینکه کارمن جور شه کلی نذر کرده بودیم روزی هرکدوم ٢٠٠ صلوات میفرستادیم وچون کارمون خیلی سریع ودور از انتظار درست شد این نذرو تبدیل کردیم به دائمی بودنش که تازمانی که بهم برسیم این صلواتا رو هرشب بفرستیم.روزهای خیلی قشنگی بود همش درحال خرید برای ایران بودم.دوهفته به حرکتم خواهر بزرگم لیلا گفت لادن یه چک کن ببین میتونی با همون پرواز برای منم بلیط جورکنی؟خواهرم ١٠سالی بود که ایران نیومده بود خیلی دوست داشت بره ها اما اصلا جدی دنبال قضیه نبود خوشبختانه سال قبلش هم پاسپورتش رو تعویض کرده بود .من مطمئن بودم نمیتونم ٢هفته به پرواز براش بلیط پیدا کنم.اما درکمال تعجب همه بلیط بود.دیگه خیلی خوشحال تر شدم.آخه با آلیتالیا میرفتم و ١٣ ساعت تو میلان توقف داشتم.اگه با کسی بودم خیلی بهتر بود. بیچاره خواهرم که بعد ١٠سال میومد ایران با یک چمدون میومد و قرار شد اون سهم دیگه شو بده به من! هر کس  ٢تا چمدون ٢٣ کیلو میتونست ببره.یه چمدون من فقط وسایل حمید بود وبراش کلی لباس مخصوصا زمستونی گرفته بودم.

خلاصه روز آخر خواهرم لیدا و مامان اومدن بدرقه ما.به قدری ماشین سنگین شده بود که خودمون هم نگران شدیم.از خونه تا فرودگاه هم یه ساعتی راه بود وخلاصه دوست خواهرم لیلا که یه خانم یونانی العصل بود به دادمون رسید ودوتا از چمدون ها رودادیم اون با ماشینش بیاره.دیگه مامان اینا رواز همون فرودگاه راهی کردیم با کلی ترس ولرز چمرونا رودادیم به بار مسئول بار یه زن خیلی جدی بود خدا خدا میکردم ازمون اضافه بارنگیره. یکی از چمدون ها یه کیلو سنگین تر بود اما زنه چیزی نگفت .٢-٣ساعتی به رفتن مونده بود .حمید زنگ زد به موبایلم هردوکلی ذوق زده بودیم.تو حرفاش گفت مدتیه یه مزاحم تلفن پیدا کرده ومطمئنه که از دخترهای دانشگاهشونه.بیچاره ایناروبا ترس و لرز میگفت من مطمئن بودم حمید اصلا اهل بی وفایی نیست برای همینم خیالش روراحت کردم که بهش اطمینان دارم.

خلاصه آخرین مکالمه هم تموم شد ومارفتیم که سوار هواپیما شیم.٧-٨ساعت بعدش ما رسیدیم میلان. خیلی فرودگاهش داغون وقدیمی بود.رفتم با هزار بدبختی اینترنت پیدا کردم اونم به چه گرونی...برای خواهرم وحمید ایمیل دادم که رسیدیم ایتالیا..اون ١٣ ساعت با هزار بدبختی گذشت آخه فرودگاهش چند تا مغازه بیشترنداشت .سوار هواپیمای دوم شدیم که ایرانی خیلی زیاد بود وکم وبیش توریست. خدا نصیب هیچ کس نکنه...یه آقایی پشت ما افتاده بود هی این از خودش واصل ونصبش تعریف میکرد .٢-٣ ساعت بی وقفه حرف زد من ولیلا که خیلیاز دستش کلافه بودیم بقیه رونمیدونم.خیلی پرواز سختی بود مانیتور هم که لحظه با لحظه مدت باقیمونده پروازو نشون میداد و این بیشتر کلافه مون میکرد.

پرواز با کمتر از یه ساعت تاخیر به زمین نشست من که ناخوداگاه اشک میریختم دوست داشتم زود همه مراحل طی بشه برم بیرون حمید رو ببینم....

...