روزی که عاشق شدم

11

٢٩ تیر ٨۶ ساعت ٣ صبح رسیدیم.لحظه به لحظه اون سفر شیرین بود اما هیچ کدوم به قشنگی زمانی که حمید رودیدم نبودن.ازدور برام دست تکون داد اول ندیدمش لیلا گفت دیدمش لادن دیدمش.همدیگه رو بغل کردیم وحمید سه بار گونه مو بوسید. با لیلا هم دست داد.راننده شرکت خواهرش اومده بود وبعد از اینکه به باربر پول دادم خواستیم بریم که انگار لیلا ندید من به باربره پول دادم داشت ازش نرخ میپرسید اون بی انصاف هم که به روی خودش نیاورد فکر کرد منم حواسم نبود گفتم آقا توکه الان ازمن پول گرفتی؟!یه لبخند لوس زد منم یه اخم بهش کردم.خلاصه چمدونارو گذاشتیم صندوق عقب پراید.من و لیلا ٢تا ساک سبک هم دستمون بود.بیشتر برای این آورده بودیم که اگه خواستن ازمون اضافه باربگیرن ازچمدون به اینا منتقل شون کنیم.من یه عروسک خیلی باحال ولنتاین سال ٢٠٠٧ گرفته بودم که یه قلب قرمز بود با دست وپا وچشم...یه جا ازپای این عروسک رو اگه فشار میدادیم عروسکه خیلی باهم سه بار ماچ میکرد که ماچ سومش خیلی طولانی وپرصداتر بود.من عاشق این عروسک بودم ومیخواستم روز اول که میرم دیدن حمید اینو بهش بدم.

این عروسک هم که وزن زیادی نداشت توی ساک بود.یکی از آشناهامون درکانادا که ما از ایران اینارو میشناختیم هم برای مامانش در ایران دارو و یه بلوز که کادو شده بود هم داده بود که من اون کادو رو هم تو این ساک دستی گذاشته بودم.حمید برام یه خط ایران سل گرفته بود که باهم اس ام اس بازی کنیم و اینجوری دیگه لازم نبود از تلفن خونه هم باهم حرف بزنیم چون قبض ها سرسام آور میشدگوشی خودش هم داد بهم  که  خیلی گوشی خوبی بود آخه برعکس ایران کانادا گوشی های خیلی قدیمی و زشتی داره و من هرچی گشتم نتونستم یکی از اون گوشی های خوشگلی که ایران دیده بودم رو کانادا پیدا کنم.

حمید مارو رسوند خونه خالم که سهروردی میشستن ومابا اینکه دلمون  واقعا نمیخواست ازهم خداحافظی کنیم  اجبارا قرار روبرای نهار گذاشتیم .تا با خالم وبقیه اهل خونه   سلام وروبوسی کنیم ساعت شد ۵.لیلا که شدیدن خسته بود اما من خواب ازسرم پریده بودوبا اینکه فکر میکردم برسم از خستگی بیهوش میشم اما از ذوق اینکه تا ۵-۶ساعت دیگه حمید میاد دنبالم و باهم هستیم خواب از سرم پریده بود.به حمید اس ام اس دادم فهمیدم اونم بیداره.هنوز به گوشی عادت نکرده بودم واصلا حواسم هم نبود که صداشو کم کنم .حمید به موبایل زنگ زد وای ۵صبح لیلا هم پیشم خوابیده بود.بدبخت یهو باترس ازخواب بیدارشد وگفت لادن اونو خاموش کن...از اتاق زدم بیرون یه کم با حمید حرف زدیم .قرار شد هردوبخوابیم که نهار بریم رستوران البرز نزدیک خونه خاله ام.مگه من خوابم میبرد؟به حمید هم اس ام اس های عشقولانه دادم که جوابی نگرفتم و حدس زدم که اون خواب باشه.

قضیه حمید رو به خالم هم گفتم .گفت فقط صبرکنم که پسرخاله وشوهر خالم برن سرکار وبعد ازخونه برم.ازقضا موبایل روگذاشته بودم رو شارج که حمید زنگ زد وشوهر خالم که داشت آماده میشد بره درحالی که خیره شده بود به صفحه گوشیم اومد داد دستم حالا روگوشیم هم نوشته :Hamid is calling!خیلی سوتی بدی بود.ساعت ١١ حمید اومد دنبالم اون موقع برای نهار خیلی زود بود قرار شد بریم میلادنور کافی شاپ شنل(جایی که اولین قرارمون رو دوسال قبل گذاشته بودیم.)خلاصه رفتیم اونجا کلی تجدید خاطره شد.بعدش قرار شد بریم خونه حمید که چمدون سوغاتی روکه صبح ازهمون فرودگاه بهش دادم روباز کنیم.بعد از اون هم من ازخستگی داشتم بیهوش میشدم و یه طوری بودم که دیگه نمیتونستم چشمم روباز نگه دارم وخوابیدم.آروم ترین خوابی که داشتم...

...