روزی که عاشق شدم

12

یکی ازهمون شبای اولی که رسیده بودم تهران یاد ساک دستی ام افتادم واینکه اصلا عروسک ولنتاین روبه حمید ندادم.خلاصه نصف شبی اتاقو زیرو روکردم اما خبری ازساک نبود!ازلیلا وخاله هم پرسیدن اونا هم یادشون نبود که ساک روکجا دیدن من هرچی فکر کردم دیدم وقتی وارد خونه خاله شدیم ساک روندیدم.آخرین بار که ساک رو دیده بودم همون فرودگاه بود که گذاشتیمش صندوق عقب ماشین.نمیدونم کاراون باربره بود که شاید ازمن دلخورشد یا اینقدر ساک سبک بود که از ماشین پرت شد بیرون .خیلی حالم گرفته شد اون عروسک روخیلی دوست داشتم درضمن امانتی دوستمون هم تواون بود که وقتی یاد اون افتادم بیشتر ناراحت شدم.قرار بود  مشهد بهشون بدم.البته دارو توچمدون بود اما اون کادو توچمدون بود.

خالم برای رفتنمون به مشهد  بلیط قطار گرفته بود.من عاشق قطارم.قرار بود اول مرداد بریم مشهد. خوشحالیم بیشتر ازاین بابت بود که ٢-٣روزبعدش حمید با مامان باباش  ازساری میومدن مشهد.همون موقع ها هم طرح مبارزه با بدحجابی بود وهرکی منو میدید میترسوند و من طوری ترسیده بودم که روز اول ازمیلاد نور یک کفش ساده خریدم.بیرون هم خیلی ساده میرفتم واز آرایش و ...خبری نبود.درحالی که دیدم دخترا با چه سرووضعی میومدن ومن واقعا ساده ترینشون بودم.رفتیم سینما فیلم روز سوم به نظرمن که سالن مد بود .باخودم گفتم هالیوودی ها پهلو اینا کم می آرن!!!!

خلاصه اول مرداد هم رفتیم مشهد.لیلا بعد از ده سال برادرم علی رو میدید وزن برادرم هم که عضو نسبتا جدید بود واون روبار اول میدید.همون روز اول هم به دوستمون قضیه گم شدن ساک روگفتم وخیلی خوب هم برخورد کرد وگفت پیش اومده مهم نیست من هم به جاش بهش یه بلوز خوشگل دادم.خوشبختانه بازن برادرم میترا رابطه نزدیکی داشتم وچون مامان هم ازحمید براش گفته بود خیالم راحت بود که مشکلی پیش نمی آد البته علی هم کم و بیش از همه چیز باخبر بود اما میترا ازم خواست فعلا بهش نگم که قراره حمید بیاد.حمید دوسه روز بعدش رسید.قرار شد برم دیدن پدر مادرش.هتلی که بودن با محل زندگیمون خیلی فاصله داشت.اون روز چون وقت کم بود ازیه قنادی معمولی شیرینی خریدم چون اگه قرار بود ازیه جای بهتر میگرفتم خیلی دیر میشد بااین حال اونروز با تاخیر رسیدم.مامان باباش خیلی باصفا بودن .من مامان حمیدو اندازه مامان خودم دوست دارم.خیلی با من بااحترام برخورد کرد بااینکه رابطه ما خیلی عادی شروع نشده بود چون ما دوستای اینترنتی بودیم.اما برخورد مامان حمید بامن خیلی خوب بود.خلاصه توهمون محوطه قدم زدیم بعدش مامانش ازما خداحافظی کرد که با باباش برن حرم. اونجا باباش روهم برای اولین بار دیدم که خیلی مرد خوبی بود.

اون روز به لیلا گفتم که هرجا خواستن برن به موبایل من زنگ بزنه که مااون جا نریم.لیلا اونروز با علی و میترا بود.من وحمید اول رفتیم پروما بعدش که وقت شام شد خواستیم بریم پیتزا پونک که همون نزدیک بود که  موبایلم زنگ زد.لیلا بود که میخواست اطلاعات بده!معلوم بود که علی هم کنارش بود ازم پرسید برنامم برای شام چیه که گفتم داریم میریم پیتزا پونک.لیلا جواب داد:خواستم بگم ما داریم شام میریم پونک(!!!!)تو چیزی نمیخوای؟خلاصه فهمیدم اونجا  نمیشه بریم.زنگ زدم از یکی از دوستام آدرس یه رستوران خوب روبگیرم اون هم گریل هاوس رو معرفی کرد.خلاصه اونجا رفتیم که غذاش خیلی بد بود بیشتر مزه خورشت میداد تا پیتزا!!!!اما بعدش یه بارون قشنگی گرفت هوا خیلی خوب شده بود ما هم دست تودست هم توکوچه ها قدم میزدیم و ازبودن کنارهم غرق لذت بودیم...

 

...