روزی که عاشق شدم

13

خواهر حمید هم که میونه خوبی باهاش داشتم واز همون اول شاهد ارتباط ما بود وخودش هم مجرد بود یه روزه اومد مشهد برای زیارت.یه شب که یادمه شب تولد حضرت علی بود مارودعوت کردن هتل قصر محل اقامتشون برای شام.میترا قضیه رومیدونست منو آرایش کرد و خلاصه قرار شد علی مارو برسونه .البته بهش نگفتیم کی مارو دعوت کرده .اونم که حسابی به رفتارمون شک کرده بود واز طرفی هم کنجکاوشده بود هرکاری کرد ازکارمون سردرنیاورد!!من به میترا ولیلا گفتم باید به علی قضیه روبگیم .ماکه کاربدی نمیکنیم مامان هم که درجریان همه چیزهست چرا این بدبختو باخبرنکنیم؟خلاصه علی مارو رسوند هتل که چه ترافیکی هم بود شب عیدی وما با یه ساعت تاخیررسیدیم.خانواده حمید سنگ تموم گذاشتن وپذیرایی خیلی خوبی ازمون کردن فرناز خواهر حمید هم بود .حمید میدونست من خیلی کرم کارامل دوست دارم بعد غذا برام سفارش کرم کارامل داد.خیلی شب خوبی بود عکس هم گرفتیم وخاطره اون شب قشنگ هنوز توذهنمه.شب اومدیم خونه.درکمال تعجب برخورد علی باهامون خیلی خوب بود .

میترا بهم چشمک زد وگفت موضوع روبه علی هم گفته.عکس هایی که گرفته بودیم هم به علی نشون دادیم خیلی از حمید خوشش اومد روبمن گفت:ببینم لادن داری میری خونه شوهر آشپزی بلدی؟؟این شوخی دوران بچگیمون بود که علی همیشه میخواست سربه سرما خواهرا بذاره میگفت  "رفتی خونه شوهر فلان کارو یاد بگیر"

مامان که فهمید ما رفتیم شام مهمون خانواده حمید خیلی سرزنشمون کرد که اونا مهمون بودن واین وظیفه شما بود که خونه دعوتشون کنین.روزی که فرناز میخواست برگرده تهران یعنی فردای اون شب که دعوتمون کردن من و حمید و لیلا وفرناز رفتیم پروماوبعدش هم که فرناز برگشت تهران.حمید میگفت فرناز خیلی تواین رابطه نقش داشت وهمیشه طرفدار ادامه ارتباط ما بود و خلاصه ماکلی ازش ممنون شدیم.تا رفتن حمید چندباردیگه هم باهم بودیم مثلا یه شب که من و میترا و لیلا رفته بودیم که لیلا طلا بخره من یهو دلم هوای حمید روکرد وبهش اس ام اس دادم گفت که اومدن پیتزا بخورن که تااسم خیابون روگفت دیدم باما یه ربع بیشتر فاصله ندارن وخلاصه بهش توضیح دادم که با تاکسی خطی بیاد پیشمون.لیلا ومیترا هم درمقابل عمل انجام شده قرار گرفتن .میترا هم برای اولین بار حمید رومیدید وخیلی برخورد خوبی هم باهاش داشت.نفری یه بستنی قیفی هم گرفتیم وتوراه برگشتن به سمت ماشین لیلا تابلوی یه محضرو به من وحمید نشون دادوبه شوخی  گفت "خداخیرتون بده برین همین جا عقد کنین ماروهم از عذاب تلفن صحبت کردناتون و دم به ساعت دیدن هم دیگه راحت کنین!!!"تاآخراون شب هم من وحمید توکوچه پس کوچه های نزدیک خونمون قدم زدیم.فردای اون روز فقط ناهار باهم بودیم چون عصرش حمید اینها عازم ساری بودن.نهارهم من و لیلا و حمید رفتیم شاندیز "باغ سالار"غذا خوردیم .بعدش هم با تاکسی رفتیم طرقبه فالوده خوردیم وتاکسی دربست گرفتیم که اول من ولیلا رو رسوند خونه وبا ناراحتی از حمید خداحافظی کردم آخه تا رفتنمون به تهران که درواقع زمان برگشتن لیلا به کانادا بود ما هم دیگه رو نمیدیدیم که ۴-۵روز بعدش بود .وقتی هم فاصلمون ازتهران به مشهد میشد ارتباطمون خیلی محدود میشد .فقط اس ام اس زیاد میدادیم که گاهی به روزی ٨٠ تا میرسید.خلاصه حمید اون روز رفت .وقرارمون شد تهران که من برای بدرقه لیلا میرفتم.

...