روزی که عاشق شدم

14

روزی که رسیدیم تهران با لیلا رفتیم خونه دخترخالم در خیابان مرزداران.لیلا بیشتر وقتش روبا فامیل میگذروند منم یا با حمید بودم ویا خونه لاله دوست دوران دبیرستانم.فقط آخرشب برای خواب میرفتم خونه دخترخالم. اواسط مرداد لیلا برگشت کانادا.اون روزها هم برای فرناز خواهر حمید خواستگاری پیدا شده بود که قضیه شون جدی شده بود و قرار بود تا چند ماه بعدش عروسی کنن.من ١٠روزی تهران بودم وفرنازوحمید هم یه مهمونی گرفتن و خیلی خوش گذشت.البته حمید اونروز مریض شد و بازور دارو یه مقدار حالش بهتر شد.دوست های حمید هم اومدن.خیلی با کنجکاوی به من نگاه میکردن.بهرحال نوع دوستی ما خیلی جا نیفتاده.دقیقا فردای مهمونی صبح زود جمعه من برگشتم مشهد.اینبار دیگه مطمئن نبودم بتونم بلیط برگشتم رو جوری که دلم میخواد بگیرم چون بعدش باید برمیگشتم کانادا وممکن بود مامان اینها اجازه ندن من زود برگردم تهران.

روزهایی که مشهد بودم خیلی سخت گذشت.چون میترا و علی که بیشتر سرکار بودن وبرادر دیگرم امیر هم که ایران زندگی نمیکرد.بیشتر سرم روبه رفتن به استخر ودیدن چند تا از دوستام گرم میکردم.خلاصه دنبال راهی بودم که باز برگردم تهران وتا برگشتنم به کانادا باحمید باشم.یادمه اون روزها هم به شدت قحطی بلیط بود.من حتی راضی بودم با سواری برگردم تهران.یک روز بعد از ظهر یاد یک شرکتی افتادم که اون زمانی که ایران بودم همیشه بلیط هواپیما داشت.خلاصه درکمال ناامیدی رفتم اونجا که نزدیک حرم بود.به مسئولش که یه خانم بود گفتم برای اوایل شهریور بلیط هواپیما میخوام به تهران...اونم گفت که برای اول شهریور دوتا بلیط داره با پرواز آسمان و چون ٧شهریور نیمه شعبان بود پیدا کردن بلیط تواون روزا خیلی آسون نبود.وقت زیادی برای تصمیم گیری نداشتم.

مطمئن بودم اگه دوهفته به برگشتنم برم تهران خیلی دچارمشکل میشم.چون هم خجالت میکشیدم برم خونه دوست وفامیل وهم میترسیدم مامان اینها از اینکه اینقدر زود برمیگردم تهران شاکی بشن.همون جا به حمید اس ام اس دادم حالا اونم همش failمیشد.خیلی هم اعتبارنداشتم آخه تقریبا هرروز ۵٠٠٠تومان  پول شارجم میشد.خلاصه وقتی از فرستادن اس ام اس نا امید شدم به حمید زنگ زدم.اینقدر هیجان داشتم که نمیدونستم چطوری خبررو به حمید بدم.اونم فهمید خیلی خوشحال شد و گفت  حتما بلیطش روبگیرم.خلاصه بلیط روبرای ٩شب اول شهریور گرفتم.که میشد شب تولد فرناز(٢شهریور)که البته اگه پرواز تاخیرهم نداشت باز به موقع به مهمونی نمیرسیدم.

ازطرفی خیلی خوشحال بودم که ٢هفته با حمید هستم ولی ازعکس العمل خانوادم میترسیدم مخصوصا که برادرم امیر ۵شهریور میومد ایران و اگه میدید من مشهد نیستم دلخور میشد.اما انگار خدا خیلی دوستم داشت که مامانم که میدونست به من تهران بیشتر خوش میگذره خودش امیررو قانع میکنه وخلاصه همه چیزباب میلمون شد.روزهای آخری هم که مشهد بودم به خرید وخداحافظی از دوستام گذشت.روزآخرهم علی من رو رسوند فرودگاه و پرواز با یک ساعت تاخیر انجام شد.حمید هم که از تاخیربا خبر بود به موقع اومد دنبالم ومنو رسوند خونه لاله دوستم .

اون ٢هفته سعی کردیم از لحظه لحظه باهم بودن استفاده کنیم.من از ٩صبح ازخونه لاله میومدم بیرون ومیرفتم خونه حمید وتا شب باهم بودیم.دختر عمه اش ازساری هم اومده بود.همینطور آرش نامزد فرناز که از دبی محل زندگیش اومده بود دیدن فرناز ودقیقا یه روز قبل از برگشتن من برمیگشت دبی.

اتفاقای این دوهفته باشه برای پیست بعد.

...