روزی که عاشق شدم

15

فردای روزی که رسیدم ٢تا جشن تولد دعوت شدیم.یکیش تولد نوه خاله من در اکباتان بود ویکیش هم پسری از دوستان فرناز که اتفاقا مشهدی هم بود و مهمونی فرناز دیده بودمش .جمعه هم بود اصلا حوصله رفتن به بیرون برای خرید کادو نداشتم.عوضش تصمیم گرفتیم نهار خودمون رو خجالت بدیم و بریم البرز.یه شیشلیک ویه کوبیده سفارش دادیم.من عاشق شیشلیکم اما اصلا کوبیده دوست ندارم.هرپرس هم دونفر روسیر میکرد.خلاصه غذای خوشمزه روخوردیم.بعدش هم از ترس اینکه به حجاب و آرایش من گیر بدن رفتیم خونه حمید که همه داشتن آماده میشدن برن تولد.ماهم که ترجیح میدادیم وقتمون رودوتایی بگذرونیم موندیم خونه وخیلی خوش گذشت.خونه حمید یه جای خیلی خوب تو شهرک غرب بود که همه جورامکانات دوروبرش بود از نونوایی وخوشکشویی بگیرتا کبابی و بلالی (این یکی خیلی طرفدار داشت)

ما برای هرروز یه برنامه داشتیم.من میخواستم کاخ ش ا ه روببینم همینطور دلم میخواست قبل از رفتنم یه سیرابی هم بخورم.کلا من اشتهام اصلا دخترونه نیست!عاشق جیگر سیرابی واینطور چیزها هستم.خیلی از پسرها که سلیقه منو توغذا خوردن میبینن خیلی تعجب میکنن خیلی ها هم با این اخلاق حال میکنن. خلاصه تا دلتون بخواد این روزهای آخر هوای شیکممون رو داشتیم.یه بار رفته بودیم اریکه ایرانیان(اگه اسمش رودرست گفته باشم)که بریم سینما.اونجا اول یه سری آیس پک خوردیم.بعدش هم که رفتیم فیلم ببینیم چون فیلمش بی نهایت بی مزه بود حمید وسط فیلم خوابش برد!!!خلاصه دیدم الکی وقتمون داره تلف میشه حمید روبیدار کردم که بریم.از سالن که اومدیم بیرون چشمتون روزبد نبینه یه ٧-٨ تا برادر و خواهر نیروی انتظامی آماده به خدمت برای حال دادن به مردم کمین کرده بودن .توی اون لحظه فقط به این فکر میکردم که اگه اینا بخوان بمن گیر بدن واین روزهای آخر دردسری برام درست بشه چیکار کنم؟

من که به صورت هیچ کدوم نگاه نمیکردم چون قیافه من اینقدر اینطورموقع ها تابلو و استرسی میشه که خود به خود هرآدمی روبه خودش مشکوک میکنه!فقط دستم رواز دست حمید بیرون آوردم وبا قدم های سریع خودم رواز حمید دور کردم .تا برسیم بیرون من قلبم اومد تو حلقم.بیچاره حمید...خیلی از این رفتار من بدش میاد اما  من واقعا اون لحظه حال نرمالی ندارم و کنترل رفتارم باخودم نیست!بیرون هم اومدیم دورتادور به دست نیروی انتظامی ماشین و مامور ریخته بود ومن واقعا نمیدونم اون همه نیرو رواگه به جای اینکه واسه حجاب بذارن برای امنیت کشور میذاشتن مسلما خانم ها در آسایش روانی بیشتری بودن.یه ماشین امداد خودرو هم توی یکی از کوچه ها بود که حمید بدجنس گفت اه اینم یکی دیگه از ماشیناشونه.من که تازه فکر میکردم از دست اینا راحت شدیم کلی ترسیدم اما با خنده حمید فهمیدم که سرکارم....

یکی دیگه از خاطراتم مربوط میشه به اومدن امیر به ایران.از مامان خواستم که به امیر سفارش کنه برای حمید از انگلیس سوغاتی بیاره.آخه حمید میخواست امیررو ببینه وحتی باهم ایمیل هم ردوبدل کرده بودن. اما امیر خیلی استقبال نکرد وگفت درست نیست من به عنوان برادر تو درحالی که هنوز رابطه شما رسمی نشده هدیه ای به حمید بدم.خلاصه مامان جونم خودش امیررو راضی میکنه.اون شب امیرنصف شب میرسید ایران.خیلی اصرار کردم برم دیدنش فرودگاه اما قبول نکرد و چون برای یکروز بعدش پرواز داشت به مشهد عملا توهمون یکروز باید هم حمیدرو میدید هم من هم فامیلامون رو و هم اینکه میخواست سرخاک بابام بره.حالا پرواز طولانی...امیر هم که لجباز...تا ۴-۵ساعت بعدش موند فرودگاه که من برم دنبالش.

حالا صبح که داشتم آماده میشدم برم دیدن امیر دیدم پول کافی (تومان)ندارم وباید هرجورشده خودم روبه یک صرافی برسونم تا پول change کنم.منم که تهران روبلد نیستم.از لاله پرسیدم اونم اطراف خونشون -پونک -صرافی نمیشناخت (که اتفاقا بوستان صرافی داشت اما لاله نمیدونست)خلاصه دیدم باید برم از همون فرودگاه و اونجا هم چون من همون اول قسمت پروازهای داخلی پیاده شدم باید با تاکسی میرفتم قسمت پروازهای خارجی .راننده بی انصاف هم ۵٠٠٠تومن همین مسیر۵ دقیقه ای ازم پول گرفت.تازه فهمید من دارم دلار خرد میکنم گفت بده من میرم برات خرد میکنم.اونجا هم دکه صرافی بسته بود و مجبورشدم به یه دلال که دلاروخیلی ارزون ازم برداشت بفروشم وبماند که ٢٠٠٠تومن هم کمتر بهم داد ومن حتی پول رو نشمردم و گذاشتم تو کیفم(آدم یه مدت که از محیط دور بشه این چیزا یادش میره تو این سفر تادلتون بخواد از این دله دزدی ها دیدم اما خودم که یه بار از صرافی پول گرفتم همون یه بار تو عمرم پول رو شمردم...دیدم ١٠٠٠ تومن زیاده.گفتم کاش نشمرده بودمش!!!اما وجدان بیدارم منو دوباره کشوند همون صرافی و ١٠٠٠تومن رودادم بهشون)

خلاصه اون راننده بی انصاف هم به هیچ وجه راضی نشد کمتر از ۵٠٠٠تومن ازم بگیره.(همون قضیه ی از خارج اومدن و اینا که تا میبینن طرف دلار دستشه نهایت سواستفاده رو میکنن)اما همه اینا با دیدن امیر جونم یادم رفت بعد از ٩ماه برادر عزیزم رو میدیم.رفتیم تهران گردی و دیدن فامیل...

ادامه دارد....

...