روزی که عاشق شدم

16

اون روز خیلی استرس داشتم که امیروحمید میخوان هم دیگه رو ببینن.امیر هم قبلا بهم تاکید کرده بود که میخواد تنها با حمید حرف بزنه.یک سری که رفتیم خونه خاله ام دراکباتان و امیر اونها رودید.یه ساعتی اونجا بودیم بعدش رفتیم فالوده خوردیم وبعدش تلفنی با حمید میلاد نور قرار گذاشتیم.از تاکسی که پیاده شدیم حمید رواز دور دیدم.امیر همچنان مشغول حرف زدن بامن بود حمید هم اومد طرفمون.سلام کرد.امیرهم که از قد بلند حمید جاخورده بود گفت:حمید آقا؟ماشالاه!!(اشاره به قدش کردو)وباهم دست دادن.خلاصه امیریه نگاه بمن انداخت که معنیش این بود"زحمتو کم کن!"منم ازشون خداحافظی کردم و رفتم که برم خونه لاله.یکی دوساعت گذشت. اینم بگم که امیر صبح بهم سوغاتی حمید روداد ومن بدون اینکه حواسم باشه اونو باخودم آورم خونه وخلاصه قرار شد بعد ازاینکه صحبت هاشون تموم شد من برم وسایلو بدم بهش.منم مخصوصا با حمید عاشقانه خرف میزدم پای تلفن حالا اون بدبخت هم چون امیر پیشش بود هی بامن رسمی حرف میزد ومعلوم بود خیلی معذبه!!!!

خلاصه حرفشون که تموم شد حمید بهم زنگ زد که برم اونجا.اونجا هم امیر برام آب طالبی خرید و من نشستم خوردم این دوتا هم به تماشای من!از ظاهرشون فهمیدم که ازهم خوششون اومده.خلاصه با امیرخداحافظی کردیم وقرار شد امیر بره دیدن داییم در عباس آباد.دیگه قرار نبود امیر روببینم وفرداش میرفت مشهد.همینطورکه مااز امیر دورمیشدیم صدای امیر روشنیدم که گفت "لادن"یه لحظه ترسیدم

برگشتیم به سمت صدا که دیدیم درحال سوارشدن به تاکسی برامون داره دست تکون میده.بعدش هم سوارتاکسی شد ورفت.حمید خیلی از امیر خوشش اومده بود .بیشتر صحبت های اون روزشون هم درمورد اینکه آینده حمید میخواد چیکارکنه وکجا روبرای زندگی انتخاب میکنه.(ایران یا کانادا)روز بعدش که مامان با امیرحرف زده بود به مامان زنگ زدم .حمید خیلی دلش میخواست نظرامیررودرمورد خودش بدونه.بدون اینکه مامان بدونه زدم رو آیفون که حمید هم صدای مامان روبشنوه .مامان هم گفت:به حمید نگی اینارو من بهت گفتم.اما امیر خیلی از حمید خوشش اومده.میگفت مثل خودمونه واصلا باهاش احساس غریبگی نکردم.خلاصه من و حمید هم کلی ذوق کردیم از تعریفا.

یه روزهم رفتیم ک ا خ ش اه وکلی هم عکس گرفتیم.دقیقا شبی که میومدم کانادا حمید ومن عروسی برادر دوست حمید دعوت بودیم و مطمئن نبودیم بریم.مخصوصا که عروسی مختلط بود و اگه هرمشکلی پیش میومد من ازپروازم جا میموندم.خلاصه هرروز به این فکر میگردیم که عروسی بریم یانه؟روزهای آخر هم به شدت با مشکل مالی برخورده بودیم.هردومون پولامون ته کشیده بود.کار به جایی رسید که تصمیم گرفتم حلقه طلایی که نیما قبلا بهم داده بود روبفروشم چون ازش اصلا استفاده ای نمیکردم.ساعت از ٩ شب گذشته بود که این تصمیم روگرفتم.سریع حاضرشدیم رفتیم نزدیک خونه حمید یه طلافروشی بود اما ما که رسیدیم مغازه تعطیل شده بود و صاحبش داشت طلاهارواز ویترین جمع میکرد.منو حمیدپشت ویترین زل زدیم به مرده با قیافه های سرشاراز التماس ازش خواستیم بذاره بریم تو.اونم اشاره کرد که"نه"خلاصه ماهم برگشتیم که حمید گفت کاش اقلا یه مزنه (؟؟؟)بهمون میداد...من یه نگاه بهش کردم گفتم:وقتی اشاره کرد که نه دیگه مزنه هم نمیداد دیگه!خلاصه توراه برگشت نفری یه بلال گرفتیم وبا خنده ازوضعی که پیش اومده بود اومدیم خونه.

یادمه یه شب که مثل همیشه ساعت ١٢ شب از خونه حمید میرفتم خونه لاله حمید زنگ زد که برام ماشین بیاد.معمولا هم اون وقت شب دوتا راننده بودن که منو میرسوندن.یکی شون مسن تربود واصلادرطول مسیر حرف نمیزد.یکیشون کمی جوون تر بود ویکی دوبار چند کلمه ای حرف زده بود.اون شب هم اون راننده جوون تره اومده بود .دیگه مسیرمن هم که مثل همیشه بود .چون خونه لاله توی یک کوچه بن بست بودوهرموقع از پونک میرفتم مجبوربودم سرکوچه پیاده شم و بقیه راه روکه ١٠دقیقه پیاده روی بود رو خودم میرفتم و خیلی هم برام سخت بود اون وقت شب این مسیررو پیاده برم.این آقا هم پیشنهاد کرد که بجای پونک امروز از سردار جنگل بریم که دیگه دقیقا جای خونه لاله پیاده شم.منم دیدم حرف بدی نمیزنه وازش تشکرکردم وخلاصه از مسیردیگه رفت.

ادامه دارد....

...