روزی که عاشق شدم

17

من به کوچه که رسیدم احساس کردم کوچه مثل همیشه نیست وتغییراتی کرده.کوچه پهن تر ازهمیشه بود وخیلی هم تاریک.خلاصه ازش تشکر کردم وپیاده شدم.اونم دنده عقب گرفت و رفت.اما خدایا این که کوچه لاله نیست!!!من کجا هستم پس؟چشمم به ساختمون نیمه کاره ای افتاد که چند تا کارگر از اون بالا منو زیرنظرداشتن.همون موقع یه آقایی رو مشغول کاری جلوی خونش دیدم.خیلی دلم میخواست میرفتم ازش کمک میگرفتم اما اگه اونم یکی مثل خیلی های دیگه باشه چی؟به حمید زنگ زدم.گفتم بهش من نمیدونم چرا امروز یه جای دیگه پیاده شدم.تاکسی منو ازمسیردیگه آورد.اسم کوچه همونه اما اون کوچه همیشگی نیست.میخواست بیاد پیشم اما من خودم هم نمیدونستم کجا هستم.همون موقع صدای ماشینی روشنیدم که از پشت سرم باسرعت زیاد میومد به سمتم.گفتم دیگه حتما به آخرخط رسیدم.بدون اینکه به حمید چیزی بگم باهاش خدافظی کردم.ماشین که بهم نزدیک شد ایستاد .برگشتم دیدم همون راننده تاکسیه.گفت:خانم شما چرا اینجا پیاده شدین؟گفتم مگه اینجا کوچه ... نیست؟گفت بعله اما کوچه ای که شما همیشه پیاده میشدین نیست.سوارشین من میرسونمتون.درحالی که فکرمیکردم عمر دوباره ازخدا گرفتم و بی نهایت از اون آقا متشکر بودم سوارشدم.قضیه این بود که این خیابون از طرف سردار جنگل به یه بلوار ختم میشد که ادامش در اون طرف خیابون میشد همون کوچه که من باید پیاده میشدم.

خواستم با اون آقا ٢٠٠٠تومن دیگه هم بدم اما گفت این کاروبرای پول نکرده و قبول نکرد.خلاصه نفس راحتی کشیدم وخدا روشکرکردم.یه شب دیگه که آخرین شبی بود که من از خونه حمید میرفتم خونه لاله خدا خدا میکردم که اون آقا بیاد که من بتونم بازهم ازش تشکر کنم وخداحافظی چون دیگه نمیدیدمش وهمون اومد ومن بهش گفتم که امشب آخرین شبیه که این مسیررو میرم چون فردا از ایران میرم.یه روز هم با نوه خالم که یه سال ازخودم بزرگتربود رفتیم  فرحزاد من کلی خوراکی های خوش مزه خریدم.حمید برام همشون روتو بسته بندی های خیلی محکم گذاشت. خلاصه کلی خوراکی خوشمزه گذاشتم توچمدونم.همون شب هم حمید برام یه قوطی شیرینی ضیافت گرفت ومن مثل اینکه قراره تبعید بشم ازاینا میخوردم که بعدا هوس نکنم.

نمیدونم چرا روزهای آخر گریم نمیومد.برعکس اتفاقای خنده دار برام می افتاد ومن از خنده اشکم درمیومد.شب آخر که همزمان بود با عروسی برادر دوست حمید درکرج چون اصلا نمیخواستم به اون عروسی برم به دروغ به دوست حمید گفتیم که من مریضم.حمید هم میگفت تا زمانی که هوا تاریک نشده اصلا ازخونه بیرون نریم چون خیلی از دوستام نزدیک من هستن و ممکنه مارو ببینن.منم شب آخری دلم همه چی میخواست.خلاصه هوا که تاریک شد رفتیم آب آلبالو و بلال خوردیم اومدیم از خودمون به عنوان خدافظی فیلم گرفتیم.اون شب دوست فرناز و خود فرناز هم بودن.شب قبلش هم آرش از ایران رفته بود و فرناز هم حسابی پکر بود.شام رو خوردیم و چون ساعت ١٢ تازه قرار بود ماشین بیاد فرناز و شری بامن خدافظی کردن و خوابیدن .من و حمید هم همون جا که شری رومبل دراز کشیده بود روزمین جامون رو انداختیم که یه چرتی بزنیم.من معمولا دیرخوابم میبره اما حمید چشماشو بسته بود منم بهش خیره شده بودم.

یهو یادم اومد که چند ساعت دیگه دارم ازش جدا میشم.بغضم بدجوری ترکید حمید هم چشماشو باز کرد من دیگه حال خودم رونمیفهمیدم نمیدونم شری صدامو میشنید یانه اگرهم شنید به روی خودش نیاورد. بلند شدم یه کاغذ وخودکار پیداکردم و زیر نور آشپزخونه برای حمید نامه خدافظی نوشتم.خیلی شب بدی بود.حالا دوتامون گریه میکردیم وچشمامون هم سرخ سرخ بود.توی فرودگاه هم هردو بی حال و ناراحت بودیم.حمید برام قرص ضد تهوع هم گرفته بود.اونجا بعد ازاینکه بارم روتحویل دادم با یه دختر آشنا شدم که برای بار اول تنها میرفت کانادا که PRکارتش رو بگیره با نامزد و مامانش اومده بود.خیلی هم بی تابی میکرد من فکر کردم مدت زیادی قراره از خانوادش دور بمونه اما گفت تا آخر پاییز اونجاست.به نظرم خیلی گریه هاش الکی و بی دلیل اومد.من وحمید دست تودست هم نشسته بودیم ومن میخواستم تا یه ساعت مونده به پرواز پیش حمید باشم.یهو مامان دختره اومد گفت برین دیگه کم کم.خیلی هم خوشحال بود که من توسفر بادخترش هستم وسفارش میکرد هواشو داشته باشم.نمیخواستم به اون زودی ازحمید جدا بشم اما اون خانم گفت الان یه صف خیلی طولانی برای چک پاسپورت هست اگه دیربرین جا میمونین.بلند شدم.طفلک حمید شوکه شده بود قرار بود تا یکی دوساعت دیگه پیشش باشم.

با ناراحتی روبوسی کردیم ومن و اون دختر رفتیم.انگاریه تیکه از وجودم روجا میذاشتم هرچی موقع اومدن ذوق داشتم حالا دلم میخواست زار بزنم.تو صف چک پاسپورت اون دختر ازمن و یه خانم دیگه درمورد کانادا میپرسید.من که به هیچ بند بودم که گریه کنم گفتم همه چیزش خوبه فقط جدایی خیلی سخته و اشکم سرازیر شد.قرص ضد تهوع رو خوردم و زمانی که داشت هواپیما از زمین بلند میشد درحالی که که فضای داخل تاریک بود من ازاون بالا میدیدم که هرلحظه داریم از تهران دورتر میشیم.خداروشکر که کسی اونجا صورت منو نمیدید راحت بدون خجالت از اینکه کسی منو میبینه گریه میکردم وبعد هم چون قرص ها خواب آور بودمن تقریبا بیهوش شدم ....

...