روزی که عاشق شدم

18

درطول پرواز اول فقط یه بار بیدار شدم حمید برام ساندویچی از شام نگه داشته بود که آخرین بارهم غذای رستوران مورد علاقم روبخورم یه گاز به ساندویچ زدم چقدر به نظرم بد مزه اومد.دلم غذا نمیخواست فقط دوست داشتم گریه کنم.به ایتالیا که رسیدیم با بی حالی با اون دختراز هواپیما پیاده شدم و رفتیم که ٢-٣ساعت مونده به پرواز سرمون روگرم کنیم.اون که با موبایل زنگ میزد به نامزدش و همش میگفت راستشو بگو مامانم گریه کرد یانه؟شاید ۵دقیقه همین سوال رو پرسید و من باخودم فکر میکردم دختر به این لوسی چطور میتونه چند وقت دیگه بیاد کانادا دوراز مامانش زندگی کنه؟

قرص حسابی بی حالم کرده بود و فکر میکنم همین خودش تو اون شرایط حسن بود.پرواز دوم هم انجام شد و وقتی که به کانادا رسیدیم فکر کردم مریض شدم.خیلی حال بدی بود.افسردگی وخستگی راه خیلی بی حالم کرده بود.مامان و لیلا و لیدا اومده بودن استقبالم.منو بردن رستوران مورد علاقم غذای مدیترانه ای خوردیم اما اینا هم خوشحالم نمیکرد.انگارنه انگار که بعد از ٧هفته برگشته بودم مثل این بود که فقط خواب این سفررودیدم.روزی چند ساعت با حمید حرف میزدم هیچ وقت از صحبت باهم سیر نمیشدیم.همیشه کلی حرف برای هم داشتیم.حمید یه ایمیل بهم داد که شرح بعد از جداییمون روتوش نوشته بود دیدم اون هم حس وحال منو داشته.

خلاصه با شروع شدن ترم جدید دانشگاه فقط یه کمی ازاون حس وحال خارج شدم.آهنگ گروه 7th(واست میمیرم)رومیذاشتم و گریه میکردم آخه از این آهنگ خیلی خاطره داشتیم.وقتی کلیپ این از م ا ه و ا ر ه پخش میشد حمید  درحالی که روی مبل بود چشماشو میبست و مثلا پارو میزد(دقیقا مثل خودشون)یا فیلم هایی که روز آخر از هم گرفته بودیم رو میدیدم.

اواخر آذر هم فرناز و آرش ازدواج کردن که من خیلی دلم میخواست عروسیشون میرفتم اما وسط درسم بود واصلانمیشد. کریسمس ٢٠٠٨ رفت ایران قرار شد که مامان بابای حمید هم بیان تهران که مامان رو ببینن. مامان هم کلی براشون سوغاتی گرفت که روی هم یه چمدون شد.اونا هم همون چمدونی که مامان سوغاتی برده بود رو پر کردن از آجیل تواضع و ...مامان هم تو اولین دیدار خیلی از حمید وخانوادش خوشش اومد و حسابی راضی بود زمانی که برگشت کانادا.برای تولد حمید هم یه سوپرایز براش درنظر داشتم.آخه تازگی اینجا خط هایی اومده بود که با داشتن شماره تهران که درواقع به تلفن کانادا وصل بود با دادن یه ماهیانه میشد ۵٠٠ دقیقه یا ١٠٠٠دقیقه و یا نامحدود (بستگی به پولش)صحبت کرد.اینطوری حمید فقط پول تلفن شهری رو میداد و لازم نبود کارت بگیره و من هم پول کمتری به کارت میدادم.خلاصه این خط رو گرفتم و شماره همون شماره ٨ رقمی تهران بود و حمید بدون گرفتن کد و یا خرج اضافه ١٠٠٠دقیقه بامن درماه حرف میزد.

اوایل خرداد بود یکروز تعطیل شنبه .فرناز هم برای دیدن خانواده از دبی رفته بود ایران.حمید مثل همیشه زنگ زد و صداش هم خیلی خوشحال بود.من هم شب قبلش تا دیروقت کار کرده بودم.گفت یه خبر خوب داره.چون اون روزا آرش یه مصاحبه از یه کمپانی در آلبرتا گرفته بود و اردیبهشت مصاحبه رو انجام داده بود و الان منتظر نتیجه اون بودن حدس میزدم درمورد اونها باشه.اما حمید گفت درمورد خودمونه....

...