روزی که عاشق شدم

19

حمید برام تعریف کرد که به پیشنهاد فرناز میخوان در اولین فرصت  من و حمید رو عقد کنند.این اولین فرصت هم در حقیقت در اولین سفر من به ایران مقدور بود.دلیلش هم این بود که تو این مدت حمید هم میتونه به عنوان شوهر من اقامت کانادا رو بگیره.این پیشنهاد هم درواقع مال آرش بود{البته من و حمید بیشتر ترجیح میدادیم ایران زندگی کنیم مخصوصا تا تموم شدن درس هامون وگذروندن درس حمید ۴سالی وقت داشتیم}توی اون شرایط هیچ چیز نمیتونست منو اینقدر به زندگی دلگرم کنه.وقتی حرف حمید تموم شد من از خوشحالی چشمام پر اشک شده بود.کلی سوال تو ذهنم بود.آخه وضعیت ما تا مطرح شدن این پیشنهاد خیلی اسفناک بود .من که خود به خود درگیر درس و کارم شده بودم و با خرجایی که از پول بلیط  بگیر تا مخارج خود سفر همیشه ۴-۵هزار دلار باید بابت سفر کنار میگذاشتم.هر دفعه هم که ایران میرفتم باید متلک های فامیل و غریبه رو به جون میخریدم.مامانم هم که خیلی به رفت و آمد من روی خوش نشون نمیداد.لا اقل با این کار جایگاه هرکدوم از ما در خانواده دیگری تثبیت میشد.

من هنوز به خیلی از اعضای خانواده حمید معرفی نشده بودم اما اکثریت خانواده من اونو دیده بودن.خلاصه ما که به خاطر مشکلات کاری و درس هردو نمیتونستیم زود تر از ۴سال دیگه به ازدواجمون فکر کنیم یهو دیدم که همه چیز داره آماده میشه که در سفر بعدی من به ایران ما عقد کنیم.با اینکه میدونستم حمید همچین شوخی با من نمیکنه چند بار قسمش دادم که واقعا راست میگه؟اونم با هر جمله ای که میگفت منو به این اتفاق دلگرم تر میکرد.فقط خدا میدونه که دوری از کسی که دوستش داری چقدر سخته.با توجه به اینکه من از حمید یه سال بزرگتر بودم و حمید هم هنوز دانشجو بود واقعا نمیتونستم ازش توقع داشته باشم تا قبل از تموم شدن درسش ما برنامه ای داشته باشیم.خلاصه کلی با این حرفش دوتایی ذوق کردی.اونطورکه حمید میگفت فرناز بدون اینکه مامانش بدونه قضیه رو به حمید گفته بود و مامان حمید هم قرار بود به زودی این پیشنهاد رو توخونه مطرح کنه.حمید ازم خواست فعلا جز مامانم کسی رو خبردار نکنم.

من یه مقدار هم از عکس العمل مامان نگران بودم..خلاصه یه روز بعد از ظهر با من من زیاد قضیه روبه مامان گفتم.با اینکه با مامانم خیلی راحتم اما هنوزم وقتی حرف از ازدواجم میشه حتی روم نمیشه به مامانم نگاه کنم.مامان خیلی از این قضیه خوشحال شد.گفت دیگه ۶ماه یه بارهم بری ایران خیالم راحته که کسی پشت سرت چیزی نمیگه.وخلاصه تا همین امروز که دارم این متن رو تایپ میکنم این قرار پابرجا مونده که ما تابستون ٨٨ عقد کنیم.خیلی دلم میخواست بهار ٨٨ این اتفاق بیفته آخه هردومون اردیبهشتی هستیم اما چون اون روزا حمید درس داره نمیتونیم زودتر از تابستون عقد کنیم.

مامان دوروز پیش ازم پرسید هنوز برنامه تابستون سرجاشه؟گفتم آره.گفت آیا کسی کادو هم به عروس و داماد میده؟گفتم تا جایی که من باخبرم فقط یه عقد محضری و حلقه.گفت پس من نیام ایران....گفتم آخه چرا؟گفت آره دیگه وقتی کسی کادو نمیده همون امیروعلی باشن به عنوان بزرگتر کافیه...

گفتم نه مامان اگه نباشی اصلا صورت خوبی نداره.تو مادر عروسی....خانواده حمید خیلی پایبند این مراسم هستن اگه تو که مادر منی نباشی اونا فکر میکنن تو مایل به این ازدواج نبودی...گفت اه راست میگی گفتم آره حتما باید باشی.خلاصه راضی شد....

حالا با حساب کتابای من که تیر میام ایران احتمالا اوایل مرداد عقد میکنیم.دلم میخواد یه کم بزن برقص هم باشه اما حمید میگه نه باشه ٢سال بعدش که رسما زن و شوهر شدیم و قرار شد من برم ایران باهم زندگی کنیم دیگه اونجا عروسی میگیریم.حالا خوبیش اینه بعدا حمید هم میتونه بیاد کانادا پیشم و عملا جداییمون کم و کمتر میشهقلب


پ.ن.چون الان به اون جایی که باید برسم رسیدم بعد از این از اتفاقای روزانه و یا اختلافا و دعواهامون مینویسم.بهرحال همیشه که زندگی با خوشی همراه نمیشه.....راستی من چون سابقه زیادی درنوشتن ندارم وبلاگم خیلی ساده و معمولیه...خیلی دلم میخواد یکم تغییرش بدم.خوشحال میشم کسی دراین مورد راهنمایی کنه واز هر پیشنهاد و انتقادی بصورت خصوصی و عمومی استقبال میکنم.لبخند

...