روزی که عاشق شدم

شروع سال تحصیلی

امروز اولین روز مدرسه است.تابستون برام خیلی زود گذشت.پارسال که از ایران اومدم همش میگفتم آخه من چطوری این ٢ سال رو تحمل کنم تا باز حمید رو ببینم.حمید مثل من زیاد اهل گله و شکایت نیست .من هم دیدم اینقدر این صبوره بهش اولتیماتوم دادم که سال دیگه هرجوری باشه میرم ایران.حالا تابستون امسال هم حمید امتحان علوم پایه داشت و همش اصرار میکرد که برای ایران رفتن اصلا تابستون ٨٧برنامه ریزی نکنم.چون خیلی وقتش برای درس خوندن کمه منم ایران باشم میشم قوزبالاقوز!!!اما خوشبختانه بعد از چند ماه به وضعیت عادت کردم.حدود ٢ماه پیش فرناز و آرش من وحمید رو دعوت کردن بریم دبی که منو حمید هم ببینیم همدیگه رو ویه سفرهم بریم.خلاصه من و حمید خیلی خوشحال شدیم که حتی شده یه هفته همدیگه رو میبینیم.اما مامان من اجازه نداد.خلاصه من هم هرچی اصرار کردم گفت نمیشه .بعدش هم دیدم اصلا اگه مامان هم اجازه میداد مقدور نمیشد چون این سفر بعد از امتحان علوم پایه حمید بود که چون اینجا ٢هفته زودتراز ایران کلاس ها شروع میشه من اگه به این سفر برم ٢هفته از کلاسم عقب میمونم....

حالا حمید داره هفته دیگه میره دبی البته ١هفته بیشتر نمیمونه.ماهم ٢هفته دیگه یه مهمون عزیز داریم برادرم داره از انگلیس میاد.اینقده خوشحالممممممممم به به.حمید الان زنگ زد گفت مریضه..ناراحتچند روز بود درست حسابی باهم حرف نزده بودیم امروز میخواستیم تلافی کنیم که دیدم اصلا صداش در نمیاد گفتم برو بخواب جوجو!!مامان چند روز قبل برای حمید یه کفش خیلی خوشگل گرفت.آخه مامان داره ٣ماه دیگه میره ایران.بهش میگم صبر کن آخر زمستون بری که تا تابستون ایران باشی میگه نه طاقت نمیارم.آخه باز مامان بزرگ شده و علی و میترا (برادرم و زنش در ایران)صاحب یه دختر خوشگل شدن.

راستی حمید چند روز قبل رفته بود یه رستوران به اسم گردباد .تولدش هم اونجا گرفته بود.اما این سری خانوادگی رفته بودن.میگفت خیلی غذاش عالیه و تو بیای اولین جایی که بریم اینجاست.اینقدر دلم غذای رستورانای ایران رو میخواد.پیتزا پرپروک میخواممممممممم

یه چیز دیگه.من یه همکار دارم لبنانیه.یه بار ازدواج کرده وطلاق گرفته.٢تا بچه هم داره.این ۴سال پیش تو اینترنت با یه پسری که ده سال از خودش کوچیکتر بود و ساکن اردن بود آشنا شد.و از اون زمان تاحالا که هنوز مثل ما دورادور باهم هستن فقط تو یه سفر به لبنان پسره اومده لبنان و ۴روز همدیگه رو دیدن.این حالا دیروز بمن میگفت میخواد نوامبر امسال بره لبنان که با این ازدواج کنه و پسره رو بیاره کانادا.مامان دختره هم شدیدن با این ازدواج مخالفه.اما مامان پسره بااینکه قبول همچین ازدواجی خیلی براش سخت بود اما الان خیلی خوب با قضیه کنار اومده.اینم بگم این تا زمانی که همدیگه رو ببینن به پسره نه از ازدواج قبلیش چیزی گفته نه از بچه هاش و نه حتی از سنش.و وقتی که بهش قضیه رو گفته پسره خیلی شاکی شده.اما چون نمیخواسته مامانش بفهمه این دختره دروغ گفته به مامانش میگه من اینارو میدونستم اما به تو نگفتم که خوب مادر بدبختش هم که شوهرش مرده و این تنها پسرش بوده طبیعیه که تا مدتی زیر بار این قضیه نمیرفته.حالا هم که اون با این قضیه کنار اومده مامان دختره افتاده سر لجبازی.دیروز بمن میگفت دیگه از این کارا خسته شدم میخوام پاییز برم اونجا که باهاش ازدواج کنم و بتونم بیارمش کانادا. خیلی دلم براش سوخت..به نظرمن ازدواجی که با اینهمه تفاوت و درضمن با عجله و هول هولی انجام بشه عاقبت بدی داره.


پ.ن من از دوستای خوبی که میان اینجا بهم سرمیزنن ممنونم.سعی میکنم زودزود بیام.امروز که اولین روز دانشگاهه منم کلاس اولم بعد از ظهر تشکیل میشه.میرم نهار بخورم که بعدش برم دانشگاه.

 

...