روزی که عاشق شدم

مهمون داری هم مزه ای داره!

برعکس دیروز که کمی بیحال بودم امروز خوبم.دیروز باعرض معذرت پ... شده بودم منم گاهی بدجور پ میشم.یعنی پاچه میگیرم.فقط میخواستم تنها باشم.هرچی مامان و لیدا گفتن بیا بریم یه دور بزن حالت جا میاد گفتم نه که نه!!!عصرش با حمید قرار چت داشتم.اما یادم نبود که یه ساعت بعد از قرارمون با نینا دوستم دانشگاه قرار دارم.خلاصه از حمید معذرت خواستم که نمیشه بیشتر از نیم ساعت چت کرد.متاسفانه نینا هم موبایل نداره که من بهش بزنگم قرار رو کنسل کنم.واقعا هم حال خوبی نداشتم و دلم میخواست بشینم خونه .اما اصلا آدم بدقولی نیستم وبه هیچ عنوان نمیتونم کسی روقال بذارم. حمید هم گفت آخه چرا قرارت رو با نینا گذاشتی موقع چتمون؟مگه یادت نبود امروز چت میکنیم؟منم نمیدونم چرا یهو گفتم نه یادم نبود!

درحالی که من خنگول از هفته قبلش  این قرار رو گذاشتم و اصلا یادم نبود .خلاصه با حمید خداحافظی کردم.اونم تا لحظه آخر اصرار داشت که نرم.اما من فکر کردم قانعش کردم و بوس فرستادم و بای.دیدم اینم فقط دوبار نوشت بای!گفتم پس بوس کو؟که یه فیس بوس هم داد و تموم.بدوبدو حاضرشدم.توی راه یه اس ام اس از حمید اومد که: تو واقعا با نینا قرار داشتی؟حالا منم دارم رانندگی میکنم.نوشتم آره عسل.دوباره اس ام اس اومد:من امروز خیلی دلم میخواست چت کنیم نمیشد یه اس ام اس بدی بهشو قرار رو کنسل کنی؟من مهمتر نبودم؟حالا منم وسط رانندگی.با همون موبایل آزاد زنگ زدم به موبایل فرناز که بااون بهم اس ام اس میداد.حمید برداشت گفت قطع کن براش پول میفته.گفتم پس من ۵دقیقه دیگه بهت جواب میدم. رسیدم به سرقرار.اولین کاری که کردم این بود که به حمید اس ام اس بدم از دلش دربیارم.بهش گفتم که به نینا هیچ دسترسی نبود والا که خودم ازخدام بود نرم سرقرار .نخواستم اون معطل من بشه.

خلاصه معلوم شد که به رفتار من شک کرده که چرا من اینقدر اصرار دارم برم سر قرار.گفتم آخه عزیز من اگه من میخواستم زیرآبی برم که رک و روراست نمیومدم بگم با نینا قرار دارم .میتونستم یه بهونه بیارم (که مثلا فردا امتحان دارم....تعجب نکنین اینجا هیچی نشده امتحانا شروع شده!)خلاصه سوتفاهم برطرف شد امروزم یه چت ٢-٣ساعته کردیم و تلافی دلخوری دیروز دراومد.

جمعه داره داداش جونم میاد.بما گفته بود ٢١سپتامبر نگو اشتباه گفته به ما اما خودش میدونسته ١٩ ام میرسه.هی میبینم این پای تلفن میگه ۴روز دیگه میبینمت ٣روز دیگه میبینمت..گفتم مامان این حسابش ضعیفه هااااخندههنوز که ۶روز مونده...تادیروز خودش یادش اومد به ما اشتباهی گفته تاریخو.اما خدا رحم کرد بدبخت میومد می دید هیچکس نیومده استقبال!!!آخه دوسال قبل اومد ماهم دیر رسیده بودیم فرودگاه رسیدیم دیدم خان داداش چمدون به دست یه گوشه ایستاده بایه لبخند الکی!امروز با مامان رفتیم براش نون بربری خریدیم (بله نون بربری هم داریمممم)پنیر تازه به به .تخمه و آب انار خریدم.

منم امشب کار میکنم.ساعت چند؟١٠شب تا ٣صبح.ویکند که تا ۴هم کار میکنم.خوبه حالا فردا مدرسه ندارم والا که باید میومدین دیدن میت!

آخر هفته خوبی داشته باشین.

...