روزی که عاشق شدم

لادن خسته!

سلام سلام واقعا شرمنده هستم.پیام های عمومی و خصوصی تون رو دیدم و ایشالاه سرفرصت همه شون رو جواب میدم.اینقدر خسته هستم که خدا میدونه.الان دارم میرم سرجلسه امتحانخمیازهبماند که اصلا طوری که خواستم این روزا درس نخوندم.آخه واقعا کلی کارریخته سرم.اینروز ها که همه اش سعی میکردم علاوه برانجام کارهای اسباب کشی و رسیدن به برادرم درس هم بخونم.اونم بعد ازاینکه همه میخوابیدن چون من توشلوغی اصلا درسو نمیفهمم.آخر شب هم یادگیری خیلی بهتری دارم.خلاصه خیلی وقتها هم که مهمونی پیش میومد من نمیرفتم.اما خوب این امتحانم روبدم تا هفته دیگه امتحان ندارم.حالا اینارو بیخیال...

دیروز ما مهمونی خونه فامیلمون دعوت بودیم.رفتیم قنادی ایرانی که براشون شیرینی بگیریم.من صدای اون کارکن رو شنیدم و همین که قیافشو دیدم شناختم.میدونین کی بود؟همون دختره که پارسال باهاش ازایران همسفربودم که گفتم برای اولین بار میومد کانادا.انگار اون زودترازمن منو دیده بود گفت چهره شما خیلی برام آشناست.گفتم ما پارسال باهم همسفربودیم منو شناخت گفت آره راست میگین شهریور پارسال...آفرین چه حافظه ای.دیگه امسال ایران نرفتی؟گفتم نه.گفت من ازپارسال ۴باررفتم ایران...تودلم گفتم خوش بحالتتت هم پولشو داری هم اعصابشو(شوخی که نیست با توقفش یه روز توراهی اگه مثل من بدخواب هم باشی که دیگه باید به قرص متوصل شی.)خلاصه یه حال واحوال مختصرکردیم و بای بای.

مهمونی هم که خیلی خوش گذشت.همش به شوخی و خنده گذشت.تا ١هم اونجا بودیم بعدش اومدیم من شروع کردم به درس خوندن خلاصه درسو با چشم نیمه باز خوندم (خیلی خسته بودم)خوابیدم و صبح هم رفتیم کلید آپارتمان جدید رو گرفتیم که از فردا که اول ماهه اسباب هارو ببریم.اما اسباب کشی اصلی رو یکشنبه انجام میدیم.یکشنبه هم برنامه داریم آخر شب بریم کاباره...همسایه ی ایرانمون اومده دیدن پسرش کانادا داریم با اونها میریم رقص عربی ببینیمنیشخند

دیگه اینطورییییی هااااا....

اخبار عاشقانه جدید هم الان ندارم.ایشالاه میام سر فرصت بازهم براتون مینویسم.

من برم که یه ربع دیگه امتحان شروع میشهوقت تمام

...