روزی که عاشق شدم

هستم!

سلام

نمیدونم چندوقته نیومدم اینجا(انگارخیلی هم کسی نگرانم نبوده)اما بگم اصلا روزهای خوبی نداشتم.روزهای پراسترس که حقم نبود.چندروز قبل از اینکه این مشکل بیاد خودشو روکنه باخودم گفتم چندوقته که زیادی همه چیزداره خوب پیش میره...نکنه خدا منوفراموش کرده؟اما با اومدن یه طوفان درست حسابی خدا بهم نشون داد که هنوز منوکاملا ازیاد نبرده!نمیتونم بگم دقیقا چی شده اما ازیه هفته پیش بنا به دلایلی مشخص شد که عقد ما امسال شدنی نیست.مشکل هم ازطرف خانواده حمید بود نه اینکه کسی مخالف باشه فقط زمانش عقب افتاد.من برای خودم عقد امسال اونقدر هیجان نداشت که بخوام خیلی برای عقب افتادنش غصه بخورم....یکی نگران عکس العمل مامان بودم و دیگه حرفای مردم که باید سرشون روتوهرسوراخی بکنن!

اون اولی زیاد جالب نبود بطوریکه استرس زیادی بهم وارد شد ودوتا امتحان میدترمم باد هواشد ومجبورشدم برم حذفشون کنم.اون مورد دوم هم که بعضی ها تاحدودی درجریان بودن وبا نیش وکنایه ها و نصیحت های مامان بزرگانه شون بیشتر لجمو درمی آوردن نیمه دوم مشکلاتم بود...حالا نتیجه؟هرروز من کلی غر به حمید زدم واون بیچاره رو با تحدیدو دعوا و حرفاواظهارنظرهای دیگران که تو مخم رفته بود آزارمیدادم اونم کی؟وسط امتحان های مهم میانترمناراحتجالب اینجاست مامانم که حتی ازم میخواست این رابطه روبهم بزنم یهو دلش برای حمید سوخت وبهم گفت لادن اینقدر حمیدواذیت نکن!دیدم راست میگه با آزاردادن اون که اوضاع بهتر نمیشه.دلیل من برای انجام عقدمون اول ازهمه اینه که زودتر بتونم برای اومدن حمید به کانادا اقدام کنم ودلیل بعدش هم بستن دهن دشمنام.

ازدیروزحالم بهتر شده.داشتم بی خیال اومدن به ایران میشدم(تهران جزهمون دوستم که باهاش راحت بودم کسیو ندارم )اما دیدم ندیدن هم دیگه برای یکی دوسال دیگه پیامدهای بدی به دنبال داره.حالا ایشالاه که خدا هم جورکنه ومن امسال بتونم بیام ایران چون خیلی به این سفر احتیاج دارم.

...