روزی که عاشق شدم

2

اولین باری که عشق روتجربه کردم یه دختر١۴ساله بودم.توراه مدرسه بادوستم نسترن با علی آشنا شدم. وقتی مامان فهمید که از گوشی تلفن توی اتاق خودش صدامونو شنید.شاید الان همچین اتفاقی خیلی عادی به نظربیاداما اون سال(١٣٧۶)این اتفاق درحدیک فاجعه بود.بماند که سر اون دوستی کذایی چقدر اعتماد خانواده بهم کم شد.این کش مکش ها یک سالی طول کشید وعاقبت زمانی من از این دوستی مسخره بریدم که سال اول نظری روتموم کرده بودم ومادرم برای کمک به خواهرم که ترم آخردرسش توکانادا رومیگذروند.

بماندکه بابی اعتمادی به من عازم این سفرشد.هرقسمی که مامان میدونست (از روح بابای خدابیامورزم تا جون خودش و....)آورد که من خطانکنم.مامان شهریور ٧٨ عازم کانادا بود.نمیدونستیم برگشتن مامان٢سال و ٢ماه دیگه خواهد بود.چرا که همه اونو تشویق کردن که تاگرفتن اقامتش بمونه.ازسختی اون زمان نخواهم گفت که خودش یه وبلاگه.

اوایل سال ٨١بود که با چت آشنا شدم.تاقبل ازاون من فقط ایمیل دادن رو می  شناختم.همون ماههای اول نفرآشناشدم که بیشتر از یکی-دودیدار به جایی نرسید تااینکه با محسن آشنا شدم.۶سالی ازمن بزرگتربود.تهران درس میخونداما مثل من  بچه مشهدبود.باباشو مثل من سالها قبل ازدست داده بود.فکرمیکردم ازاین  بهتر برای من وجود نداره.هرروز  باهاش تماس میگرفتم.این تماسها یک طرفه بود وهیچ وقت  برای گرفتن شماره  ازمن  اشتیاقی نشون نداد.یه باراومد مشهد که با ماشینم رفتم جلو خونشون و ١ساعتی اونجاباهم بودیم.علاقه من کاملا یه طرفه بود چون بعدازاون دیدارهم نخواست ارتباطمون بیشتر بشه.هروقت که بحث گذشته هامون میشد میگفت من باید مفصل باهات صحبت کنم.

تااینکه یه بارکه آنلاین بودم محسن هم آنلاین شد....تااومدم بهش pmبدم اون زودتر pm داد:

-شما کی هستین؟من دوست دختر محسن هستم .همیشه شما براش offlineمیزارین....

من که یخ کرده بودم.هرکدوم سعی میکردیم زودترهم دیگه روبشناسیم.مطمئن بودم که بازنده این بازی من هستم .وقتی ایمیل های FWDشده محسن به لیلی رو میخوندم ورفتار معمولی محسن باخودم رو میدیدم بیشتروبیشتر ناامید میشدم.محسن خیلی سعی کرد ازدلم دربیاره.میفهمیدم که ازرودلسوزی من رو تحمل میکرده.این دوستی هم برام سرانجامی نداشت درحالی که امیدواربودم منم یه  عشق دوطرفه روتجربه کنم.تااینکه با نیمای اهل تهران آشناشدم.برای تعطیلات تابستون اومده بودن مشهد.

مادرش مشهدی بود.اولین بارکه دیدمش خیلی توذوقم خورد .قد خیلی بلندی داشت.صورتشم به شدت بچگونه بود.ناگفته معلوم بود که ازمن کوچیکتره.بحث سن وسال که شد باکمی من و من گفت که ١٧ سالشه.خوب یه سال قابل تحمل بود.اما قد ١٩٠ سانتیمتریش توذوقم میزد.خداخدا میکردم که از من بدش بیادو بیخیال من بشه.ازبد روزگار ازم خوشش اومده بود.گفت برگرده تهران هرروز بهم زنگ میزنه.

من تودلم زار میزدم.دلم هنوز محسن رو میخواست.اما کاری ازم بر نمیومد. از محسن برای نیما گفتم .گفت خوش به حالش ٢تا دختر دوستش دارن.

نیما بعد از ٢-٣روز برگشت تهران.فقط دنبال راهی بودم که اینو از زندگیم حذف کنم.

...