روزی که عاشق شدم

 

امروزمن تاساعت ١:٣٠بعدازظهرخواب بودم.دیشب کارمیکردم.چون مطمئن بودم که به موقع بیدارمیشم دیگه ساعت کوک نکردم.فقط خواب نازبودم که با ویبره ی موبایل بیدارشدم.حمید باصدای نگران...کجایی تو؟گفتم مگه ساعت چنده؟گفت ١:٣٠ بعدازظهر!گفتم ای وااااایییی من بادوستم ساعت ١٢قرارداشتم.خلاصه باعجله به دوستم زنگ زدم وباهاش برای یه ساعت بعدش قرار گذاشتم.تواین فاصله هم باحمید تلفنی حرف میزدم حالا هی خمیازه بود که پشت سرهم میومد!!!خیلی دلم میخواست قبل ازرفتن به مامان زنگ بزنم.اما دیگه باید میرفتم.دیروزمامان حمید زنگ زد برای جاخالی مامانم.همون روزش به مامان هم زنگ زده بود برای خوش آمد.خیلی زن خوبیه.یکبار هم نشده حرکتی ازش ببینم که نشونه مخالفتش با ارتباطمون باشه.برعکس همیشه برخوردش طوری بوده که منو شرمنده محبتش کرده.مامان هم دیروزبه حمید زنگ زدو حمید میگفت مامان خیلی خوشحال بوده.من خودم فقط یه بارازاون روز با مامان حرف زدم.واقعا وقتم محدوده.امروزهم بعد از قرنی یه دستی به صورتم کشیدم و شد که من این ابرومو بردارم.مثل دخترایی که برای اولین بارابرو برمیدارن ذوق زده شده بودم....!!

یه بوفه غذای چینی رفتیم خیلی خوب بود مخصوصا که کرم کارامل داشت من که بی تعارف ٣/۴ظرفو تموم کردم!!!گفتم همین کرم کاراملش به صدتا غذای چینی می ارزید. بعدش هم رفتیم خونه دوستم اپیلاسیون ...وااااییییی اون درد میکشید من هم دلم براش میسوخت.خنده دار اینجاست باهر فریادی که همزمان با برداشت پارچه میکشید جمله:زنا بدبخت ترین موجودات روی زمین رو اززبونش میشنیدم.حتی کارش تموم شد داشت این جمله رومیگفت من هم هرهر میخندیدم.

بالاخره حمید آقا زبون بازکردن وازمن پلیور طرح اسکاچ خواستن.آخه برای من خیلی سخته که یه روزه همه سوغاتی های ایرانم روبگیرم از یکشنبه دیگه خریدهام شروع شده که اوجش فکرکنم بشه یه ماه دیگه که کلی حراجی به تورم میخوره.برای خودم هم دنبال لباس شب هستم که عروسی دخترخالم که تابستونه بگیرم اما هنوز لباسا خیلی گرونن.یه لباس بنفش کوتاه که پشتش هم کلی لخته دیدم روش خیلی قشنگ کارشده.ویه لباس سوسنی تور توری کمردار خیلی خوشگل که نسبتا بلنده هم دیدم. اما هنوزخیلی ارزون نیستن هیچ کدوم.فکرکنم برای این لباسا باید تا مارچ صبرکنم که شنیدم خوب حراج میشه اون موقع.

دیگه اینم ازاخبار این روزها....بازم میام بهتون سرمیزنم....

...