روزی که عاشق شدم

شب یلدا

شب یلدای قشنگی دارم.یه عدد چیکن پارمجان (مثل کنتاکی خودمون)یخی که از ظهر مونده به دندون گرفتم.دومدل تخمه ازمغازه ایرانی خریدم که هرکدوم ١٠٠گرم هم نیستن(قبل از شب یلدا دیشب دخلشون دراومد)وقراره این باقیموندش هم دخلش دربیاد.این دوروز برف اومده حسابییییییی کاسبی منم کساد شده چون بجای ۴صبح ١١شب منو میفرستن خونه(ناراحت)

این دوروزه همش غذای بیرون خوردم هردفعه هم رستوران های گرون که انگار هرچی تیپم(انعام)شد دادم به غذا.برعکس الان خیلی به پول احتیاج دارم اما هی میخورم به بدشانسی.ای لعنت به این زمستوننننننننننن!!!کلافهیه چیزجالب!دختر داییم چند روزیه رفته ایران.من ازدختر داییم یه چمدون وسایل فرستادم چون مامان خیلی اضافه بارداشت و اونا هم عده شون زیاد بود ومیتونستن ازبارای مامان ببرن قبول کردن یکی از چمدونای مامانو ببرن منم وسایل مامان که باید میرفت تهران رودادم ببره ازجمله وسایل حمید که ١۵ کیلویی میشد.تادوروز به حرکتش من بازم باربهش میدادم اینقدر خجالتزده شدم فکرکن طرف هنوز بارشو نبسته منم هی موی دماغ و مخصوصا برای mp3playerهای مامان و حمید که هردو دوست داشتن به دستشون برسه واقعا خوشحال شدم وقتی قبول کرد ببره.

قراراین بود که حمید یکشنبه بعد ازامتحانش با دخترداییم قرار بذاره اما امروزکه بهش زنگ میزنه دختر دایی دیگم یعنی خواهرش بهش میگه همین امشب هم میتونه بره.صحنه روتصورکنین که حمید زنگو میزنه ویهو ۴تازن نوبتی میان جلو برای سلام و احوال پرسی(شایدم کنجکاوی)اولیش دختر داییم که وسایلو برده دومی خواهرش (صاحبخونه)سومی مامانشون و چهارمی که هنوز نمیدونم کیه اما بدجوری مشتاقم بدونم چون باشنیدن مشخصاتش کسی یادم نیومد!کلی هم به حمید اصرار اصرار که بره تو که اونم نمیره.وای صبح حمید ایناروبالحن خیلی باحالی تعریف میکرد من که مرده بودم ازخنده!آخه یه باردیگه هم زمانی که ایران بودم وکلید خونه دخترخالم پیشم بود و اونا رفته بودن یه سفردوروزه و تابرگشتشون من تهران نبودم .مجبورشدم کلیدوبدم حمید برسونه خونشون که بازاونجا هم صحنه مشابه پیش اومد و حمید تعریف میکرد از پنجره آپارتمانشون هی کله بود که واسه فضولی نمایان میشد!!!!وجالب تر ازاین میدونین چیه؟حرفی که دختر خالم به من زد.دختر خالم ۴۵سالشه و دختری داره ١سال از من بزرگتر که همچین بگی نگی بامن رقابت میکنه .آره دخترخالم گفت:لادن من حمیدو که دیدم زنگ زدم به سارا(دخترش)گفتم سارا نبودی ببینی این لادن چی تور کرده!!!!!!وازاون موقع تادلتون بخواد این دختر خاله ها و بچه هاشون خواستن بدونن جنس تورمن چیه که ازاونوردنیا تونستم پسر مردم روشکارکنم!

ازاونروزتا امروز فامیل بدجوری کنجکاون شوهر آینده منو ببیننمژه

راستی شمارش معکوس برای روز دیدارخانواده هامون شروع شده و فکر کنم ٧دی مامان بابای حمید خونه ما باشن برای شام.حمید ازم قول گرفته اگه خدایی نکرده تواین دیدار تصمیمی گرفته شدکه به مزاج من خوش نیومد (مثلا اینکه من امسال نرم ایران یعنی مامان من یا امیراینطورصلاح بدونن)من تا تموم شدن امتحان های حمید هیچ عکس العملی نشون ندم چون این یک ماه خیلی درسش فشرده است و خدایی نکرده اگه درسیو بیفته یک ترم شیرین درسش عقب میفته یعنی یه ترم ازدواج مون عقب میفته.اما دوست جونا برام خیلی مهمه که امسال برم ایران آخه من ازتابستون ٢٠٠٧/١٣٨۶هیچ تعطیلی نداشم همین مامان جونم تواین دوسال دوبار ایران رفته برادرم ۴تا مسافرت خوب داشته این انصافه که من بعد از دوسال باز باشروع سال تحصیلی با روحیه داغون و بدن خسته برم دانشگاه؟این سفر حق منه!ازالان کلی رفتم برای ایران سوغاتی گرفتم.فقط خدا میدونه این چه حس و حال قشنگیه!

خلاصه اینطوریییییاااااااا

شب یلدای زیبایی داشته باشینلبخند

 

...