روزی که عاشق شدم

سال نو مبارک

٢٩ ساعت مونده به سال ٢٠٠٩.منم آخرین مطلب سال ٢٠٠٨ روبراتون مینویسم.از هفته پیش بگم که کریسمس ایو رفتیم کلاب ایرانی.کلی رقصیدیم.منتها فرق من با بقیه این بود که پارتنر نداشتمناراحتالبته این پسرای با موهای برق گرفته وبازوهای سوسیسی بهم گیردادن امامنم گفتم نچ!!!اما جای حمید خیلی پیشم خالی بود.بعد از کلاب رفتیم یه رستوران ٢۴ساعته تو داون تاون تورنتو وبرای ۶نفرمون ۴تا پیتزا سفارش دادیم.خیلی مزه داد حساب کن کلی برقصی بعدش بری بلمبونی!!!!!

خبرخیلی خوب اینکه مامان بابای حمید یکشنبه شام خونه مابودن.همه ازهم خوششون اومده بود.اول که من زنگ زدم به وقت خودمون ۵صبح بود و ایران بعدازظهر بود.مامانم و زن برادرم شدیدا مشغول تدارک شام بودن.مامان همش میگفت جاتون خالیه امشب یه شب خاصیه!منم چون قبلش کار کرده بودم خسته بودم ویکم دپرس !چون اکیپ شب قبل رفته بودن کنسرت ابی ومن تنها کسی بودم که کارکرده بودم خلاصه شروع کردم به نق زدن به مامان .که مامان من خیلی اینجا زندگیم یکنواخته واصلا دلخوشی ندارم.مامان که معلوم بود حسابی دلش برام سوخته و تحت تاثیر حرفام قرار گرفته گفت:عوضش تابستون میای ایران جبران میشه.آخرش هم مامان بهم گفت قوی باش دخترم.....خلاصه خیلی خوشحال بودم وبا روحیه خوب خوابیدم.درحالی که میدونستم تا ۴-۵ساعت بعدش مامان بابای حمید اونجا هستن.

دیگه تا ١٠شب به وقته ایران خبری ازشون نداشتیم و من و حمید داشتیم این طرف از فضولی میمردیم.تا کم کم اونا رفتن هتلشون و تلفنا شروع شد.من با مامان دوبرادرم و هردو زن برادرم حرف زدم که همه شکرخدا خیلی راضی بودن ومیگفتن چقدر دوخانواده بهم میخوردن.مامان بابای حمید هم کلی ماروشرمنده کردن و کلی آجیل و مربا و گل و کیک و یه سکه برای تولد بچه برادرم دادن.اصلا صدای مامان این روزها خیلی شاده. خلاصه همه چیز خیلی خوب گذشت.

فردا هم شب سال نو ئه.من فعلا برنامه خاصی ندارم.چند جایی احتمال داره برم اما فعلا مشخص نیست.برای همه دوستان بخصوص دوستانی که با سکونت درخارج ازایران خودبه خود سال نو میلادی روجشن میگیرن آرزوی سالی پرازموفقیت وسلامتی دارم.

...