روزی که عاشق شدم

3

نمیدونم تاحالا شده کسی توشرایط من قراربگیره یانه؟انگاریه جورایی بانیما تو رودربایسی قرار گرفته بودم. ته دلم هم یه کوچولوامیدواربودم که یه روزی روزگاری بهش علاقم بیشتربشه.ماههای اول دوستیمون بود که نیما اعتراف کرد سن واقعی شو بمن نگفته و درواقع ازم ٢سال کوچیکتره.میتونستم همینو یه بهونه قراربدم و این ارتباط رو تموم کنم اما نکردم !!اینقدراین رابطه ادامه داشت که یه روز به خودم اومدم و دیدم بدجوری به نیما وابسته شدم.آبان ٨١ بود که مامان میومد ایران.بعداز مدتی ازارتباطم با نیما باهاش حرف زدم.اصلا خوشحال نشد .اینروهم بگم که مامان نیما بنا به دلایلی مخالف دوستیمون بود.هیچ وقت نفهمیدم چرا شاید چون میدونست من ایران موندگار نیستم مخالف بود.

دوستی ماباکش وقوس های فراوون ادامه داشت.میدونستم نیما بامن صادق نیست.خیلی وقتها جلوم سوتی داده بود منم یه جورائی احساس میکردم که نیما روراست نیست.اما همیشه با ظاهر غلط انداز همه رو علیه من میکرد.بااین حال خیلی دوستش داشتم با اینکه کاراقامت من به کانادا درجریان بود اما نمیخواستم ارتباطمون بهم بخوره.عید ٨٢ کارمن برای اومدن به کانادا درست شد.بلیط من برای اردیبهشت اون  سال ok شده بود.بااینکه همه  مطمئن بودن من با اومدن به کانادا یادی ازنیما هم نمیکنم اما خودم شک نداشتم که بهش وفادار خواهم بود.نیما یه نامه بهم داد که ازم قول گرفت تاقبل از جداشدنمون بازش نکنم.نامه رو وقتی از ایران خارج شدم خوندم .

تو نامه کلی ابراز شرمندگی کرده بودازاینکه تاحالا اونطورکه باید رابطمون باشه نبوده  وکلی وعده که همه چیو جبران میکنه.همزمان بارسیدنم به کانادا کارت تلفن گرفتم و بهش زنگ زدم.ارتباطمون خیلی کمترازگذشته شده بود.اون که حالا حالا ها onlineنمیشد واززنگ زدنش هم خبری نبود فقط وعده ی آینده میداد که بزودی کارت میگیره و بهم زنگ میزنه.منم برای انتقام شب و روز چت میکردم.حتی به چند نفرهم شماره دادم اما هیچ کدوم رو دوست نداشتم فقط میخواستم از نیما انتقام بگیرم.روزهای زندگی من در حسرت یه زنگ خشک وخالی از نیما میگذشت اما دریغ که اون هفته به هفته هم بهم ایمیل نمیداد!

تا اینکه یه بارمامان ازم خواست توی یکی ازاین چت روم ها برای برادرم دوست دختر بیدا کنم!!!شاید خیلی خنده دار باشه اما من تک تک روم های ایرانی وشهرهای ایرانی رفتم که برای برادرم که ایران زندگی میکرد و اهل دختر و ....نبود مخ زنی کنم!!!خیلی ها که اصلا تحویل نمیگرفتن!کلی هم به خودم گیر میدادن اما من فقط دنبال دختر بودم!!!!توی یکی از همین چت روم ها بود که از ناامیدی دوست دختر نیافتن(!!!!)حمید بمن pmداد.از شمال ایران بود.بهش گفتم راستش من برای خودم نیومدم وبرای برادرم دنبال یه دختر خوب میگردم...خیلی براش جالب بود که من کانادا هستم.بالاخره ازخودمون گفتیم منم ازنیما و بی وفاییش گفتم.خیلی خوب حرف میزد.بهش گفتم چند سالته؟انتظار داشتم بگه ٢۵ - ٢۶ اما یه سال ازم کوچیکتر بود.قدش هم دقیقا ١٩٠که یاداور نیما بود ...تابه خودم اومدم دیدم ۶ساعته دارم باهاش چت میکنم.اینقدر جک گفته بودو منو خندونده بود که گذرزمانو نفهمیدم.

...