روزی که عاشق شدم

5

من تصمیم داشتم برای تابستون سال بعد برم ایران حمیدو ببینم.مامان چندماه قبل از اون رفت ایران که یه دخترخوب برای برادرم پیدا کنه که خوشبختانه سومین خواستگاری همه چیزجورشد .ازمامان برای حمید یه هدیه کوچیک هم فرستادم که چون حمید تهران نبود اون روبه خواهرش که تهران زندگی میکرد داد.یادمه مامان که میرفت ایران باهاش اتمام حجت کردم که با رفتن من مخالفت نکنه اونم بااینکه اصلا راضی نبود قبول کرد. البته قبول دارم که من حمیدو ندیده بودم ومادرم حق داشت نگران باشه.من خیلی به حمید خوشبین بودم چون حمید همیشه مطابق میل من رفتار میکرد و جززمانی که من گاهی ازخودم بچه بازی درمی آوردم حتی یه بارهم حمید شروع کننده دعوا نبود.خیلی سخته بتونم رفتارحمیدو جز به جز شرح بدم.اما من به جرات میتونم بگم حتی اعتمادی که به حمید داشتم هم به برادر خودم نداشتم.

مامان بعد ازسه ماه برگشت.من ازهمون اول بهش گفتم که قولی که بمن داده یادش نره.مامان اما نمیخواست مستقیما مخالفت خودش رواعلام کنه فقط میگفت توبهتره اولین بارباخودم بری ایران ماکه نمیدونیم حمیدچطور خانواده ای داره نباید بزاری فکر کنن تو قصدداری پسرشونو تور کنی!!!منم پاموکرده بودم تویه کفش که من حتما تابستون میرم ایران و توقول داده بودی کاری به کارم نداشته باشی.اما برنده این بازی کسی نبود جزمامان.دقیقا یادم نیست چی شدکه من لجبازباهاش کناراومدم اما یه روز اینقدر باهام حرف زدو دعوا کردیم که من تسلیم شدم اما فقط خدا میدونه چه تابستون بدی داشتم.برخورد خوب و منطقی حمید که فقط با دلداری من همراه بود خیلی برام تسکین بود .خوب میدونستم که کمترازمن برای رفتنم ذوق نداشت. اما اون بازبه من روحیه میداد.اون یه سال یه هرسختی بود گذشت حمید هم اون سال باید کنکور میداد اما چون فقط پزشکی میخواست نتونست وارد دانشگاه بشه.

تابستون ٨۴ که مصادف بود با جشن عروسی ٢برادرم به فاصله ١هفته من عازم ایران شدم.یعنی هممون عازم بودیم.من خیلی ذوق داشتم.مامان دیگه هیچ بهونه ای برای ندیدن ما نداشت.البته حمید چون شمالی بود خودبه خود ما تا مرداد (بعد از کنکور)نمیتونستیم همدیگه روببینیم.من از مشهد مرتب بهش زنگ میزدم.تقریبا روزی یه ساعت باهم تلفنی حرف میزدیم.اما خونه ماخیلی شلوغ بود ومن اونطورکه باید نمیتونستم دل حمیدوبدست بیارم همش میگفت توخیلی بامن سردی و...اما فقط به خاطر جوشلوغ اونجا بود که اصلا راحت نبودم.درضمن جزمامان وخواهرم کسی درجریان دوستی مانبود وبرادرهای من هم کم و بیش متعصب بودن.بعد از جشنهای عروسی من میخواستم مرداد به بهونه دیدین دوستم درتهران برم اونجا که حمید هم از شمال بیادو همدیگه روببینیم.اتفاقا برادر من هم اون موقع عازم تهران بود که١ بلیط هم برای من گرفت.یادمه روزقبل از حرکتمون این داداش من گیرداد که اصلا چه معنی داره لادن بره تهرانو گیر گیر که من صلاح نمیدونم من که ازاتاق صداهارو میشنیدم گریم گرفته بود فقط خداخدا میکردم همه چیزبه خیر بگذره.خلاصه مامان آروم آروم راضی اش کرد که لادن میخواد بعد دوسال همکلاس شو ببینه که الان تهران زندگی میکنه.خلاصه منم ٩مرداد سوار هواپیما شدیم.هنوز بلیط اون پرواز رودارم.یادش واقعا به خیر...

...